روزهاي پر از سكوت و بغض تمامي ندارد ...

خيابان وليعصر ... ابتداي نيايش ... بيمارستان شهيد رجايي تهران ... طبقه چهارم ... تخت 43 ... ا تاقي با شش بيمار ، پنجره هاي بلند و شيشه اي ... آدمهايي مريض با لهجه هاي متقاوت ... تخت 41 مادري كه از چشمانش خستگي ميبارد ... مادري كه با تمام توانش از فرزند 26 ساله اش مراقبت ميكند ... مادري كه حسرت لبخند دخترش را دارد ... تخت 42 دختري كه مادر به كما رفته اش را تيمار داري ميكند و گاه گاهي اشك ميريزد و با لهجه ي غليظ قزويني با او حرف ميزند . مادربه كما رفته ايي كه هيچ كدام از حرفهاي دخترش را نمي شنود ... تخت 44 پيرزني كه زبان فارسي نمي داند ، زبانش ترك ميانه است و فارسي هم نميفهمد . نه ميتواني به حرفهايش گوش دهي و نه ميتواني برايش مرهم باشي ... درد دارد ... غم دارد ... غصه دارد ... دلش پر است از تنهايي و غربت ... تخت 45 خانمي با روسري لَچَكِ سفيد بچگانه ، آرام و غمگين . منتقل شده از سي سي يو ... در چهره اش خط و خطوط يك زن 50 ساله يا بيشتر قد علم كرده اند ، چين و چروك هاي كنار چشم و پيشاني ، خستگي تمام سالهاي زندگي در حلقه ي چشمانش ، عجيب نگاهت را روي صورتش نگاه ميدارد . دلت براي نگاه و لبخند غمگين اش مي لرزد . به حرفش مي كشي و متحيرانه ميبيني هم سن خودت است . زاده شده در يك سال !!! با لهجه ي غليظ كرماني برايت از زلزله بم ميگويد . از آن شب شومي كه او به همراه برادرزاده هايش در شهر ديگري ميهمان بوده اند و همان شب زلزله تمام خويشان و اقوام و زندگي شان را يه يغما مي برد .
در اين اتاق ، در اين بخش ، در اين بيمارستان درد هست و بیماری ، با چشمان بي فروغ آدمهايي كه نشاني از اميد ندارند .
قصه ي پر دردي است وقتي ميان آدمهايي هستي كه ميبيني چقدر نا اميد روزهايشان را پشت سر ميگذارند . غم انگيز است وقتي دل گرفته از پنجره هاي اتاقي خسته كننده به شهري غريب نگاه ميكنند .
و تو .... روزهاي بيمار بودنت چه تلخ و كند ميگذرد . تمام روزهاي بيمار بودنت خواستم تنهايت نگذارم . كنارت باشم تا بداني بار تمام اين درد را تو تنهايي به دوش نميكشي ... من هستم ، ما هستيم . كنارت ، پا به پايت ، تو زخم بيماري خورده اي نا خود آگاه و من خواستم كنارت باشيم تا قوي و محكم به جنگ بيماري برويم ...
تحمل كرديم ... اميدت داديم ... تمام ميشود ... دوره درمان تمام مي شود و تو باز به زندگي عادي بر ميگردي ... دعا كرديم ... از او ( يارب ِ تواناي ِ قَدَر ) خواستيم توان تحمل اين روزها را به تو بدهد ... نميدانم ... نفهميدم ... نميفهمم ... كوتاهي از دعاي ما بود !! كوتاهي از آدمهاي واسطه ايي كه در لباس مقدس پزشكي حائل بنده هاي بيمارند بود !!! كوتاهي از ( يارب ِ تواناي ِ قَدَر ) بود !!! نفهميدم ... نميفهمم ... تقدير و سرنوشتي كه آدمها ميگويند خدا رقم زده است چطور رضايت مي دهد با يك درد ديگر غافلگيرمان كند !!!!
ميداني !!! نميخواهم به خدا و حكمت و مصلحت اش شك كنم ... نميخواهم از او نا اميد شوم !!! نميخواهم وقتي ميگويند با خلوص نيت به پابوس آقا ببرمت شك كنم !!! اما نميفهمم ... آيا براي قلبي كه فقط 10% كار ميكند و بيماري سرطان ريشه در استخوانش دارد نيز معجزه اي رخ ميدهد ؟!!!!!
اينها كه مينويسم درد دارد ... عجيب درد دارد ... عجيب هر كلمه اش گدازه ي داغي است روي تمام جوارح بدن ام ....
كسي درك ميكند چه ميگويم ؟!!!!









.jpg)












من ... آفو...