روزهاي پر از سكوت و بغض تمامي ندارد ...

خيابان وليعصر ... ابتداي نيايش ... بيمارستان شهيد رجايي تهران ... طبقه چهارم ... تخت 43 ... ا تاقي با شش بيمار ، پنجره هاي بلند و شيشه اي ... آدمهايي  مريض با لهجه هاي متقاوت ... تخت 41 مادري كه از چشمانش خستگي ميبارد ... مادري كه با تمام توانش از فرزند 26 ساله اش مراقبت ميكند ... مادري كه حسرت لبخند دخترش را دارد ... تخت 42 دختري كه مادر به كما رفته اش را تيمار داري ميكند و گاه گاهي اشك ميريزد و با لهجه ي غليظ قزويني با او حرف ميزند . مادربه كما رفته ايي  كه هيچ كدام از حرفهاي دخترش  را نمي شنود  ... تخت 44 پيرزني كه زبان فارسي نمي داند ، زبانش ترك ميانه است و فارسي هم نميفهمد . نه ميتواني به حرفهايش گوش دهي و نه ميتواني برايش مرهم باشي ... درد دارد ... غم دارد ... غصه دارد ... دلش پر است از تنهايي و غربت ... تخت 45 خانمي  با روسري لَچَكِ سفيد بچگانه ، آرام و غمگين . منتقل شده از سي سي يو ... در چهره اش خط و خطوط يك زن 50 ساله يا بيشتر قد علم كرده اند ، چين و چروك هاي كنار چشم و پيشاني ، خستگي تمام سالهاي زندگي در حلقه ي چشمانش ، عجيب نگاهت را روي صورتش نگاه ميدارد .  دلت براي نگاه و لبخند غمگين اش مي لرزد . به حرفش مي كشي و متحيرانه  ميبيني هم سن خودت است . زاده شده در يك سال !!!  با لهجه ي غليظ كرماني برايت از زلزله بم ميگويد . از آن شب شومي كه او به همراه برادرزاده هايش در شهر ديگري ميهمان بوده اند و همان شب زلزله تمام خويشان و اقوام و زندگي شان را يه يغما مي برد .

در اين اتاق ، در اين بخش ، در اين بيمارستان   درد هست و بیماری ، با چشمان بي فروغ آدمهايي كه نشاني از اميد ندارند .

قصه ي پر دردي است وقتي ميان آدمهايي هستي كه ميبيني چقدر نا اميد روزهايشان را پشت سر ميگذارند . غم انگيز است وقتي دل گرفته از پنجره هاي اتاقي خسته كننده به شهري غريب نگاه ميكنند .

و تو .... روزهاي بيمار بودنت چه تلخ و كند ميگذرد .  تمام روزهاي بيمار بودنت خواستم تنهايت نگذارم . كنارت باشم تا بداني بار تمام اين درد را تو تنهايي به دوش نميكشي ... من هستم ، ما هستيم . كنارت ، پا به پايت ، تو زخم بيماري خورده اي نا خود آگاه و من خواستم كنارت باشيم تا قوي و محكم به جنگ بيماري برويم ...

تحمل كرديم ... اميدت داديم ... تمام ميشود ... دوره درمان تمام مي شود و تو باز به زندگي عادي بر ميگردي ... دعا كرديم ... از او ( يارب ِ تواناي ِ قَدَر ) خواستيم توان تحمل اين روزها را به تو بدهد ... نميدانم ... نفهميدم ... نميفهمم ... كوتاهي از دعاي ما بود  !!   كوتاهي از آدمهاي واسطه ايي كه در لباس مقدس پزشكي  حائل بنده هاي بيمارند بود !!! كوتاهي از ( يارب ِ تواناي ِ قَدَر ) بود !!! نفهميدم ... نميفهمم ... تقدير و سرنوشتي كه آدمها ميگويند خدا رقم زده است  چطور رضايت مي دهد با يك درد ديگر غافلگيرمان كند !!!!

ميداني !!! نميخواهم به خدا و حكمت و مصلحت اش شك كنم ... نميخواهم از او نا اميد شوم !!! نميخواهم وقتي ميگويند با خلوص نيت به پابوس آقا ببرمت شك كنم !!! اما نميفهمم ... آيا براي قلبي كه فقط 10% كار ميكند و بيماري سرطان ريشه در استخوانش دارد نيز معجزه اي رخ ميدهد ؟!!!!! 

اينها كه مينويسم  درد دارد ... عجيب درد دارد ... عجيب هر كلمه اش گدازه ي داغي است روي تمام جوارح بدن ام ....

كسي درك ميكند چه ميگويم ؟!!!!

 

 

دردهاي ما هنوز ... ناتمام ...

 

 

 

شده گاهی، یاد لحظه‌ای بیفتی که خیلی درد کشیدی؟ به خیال این‌که تمام شده، بعد از یک سال، دو سال، ده سال! تمام شده، رفته؟ اما یک دفعه ببینی لحظه‌هه، باورت نمی‌شه... لحظه‌هه سر و مر و گنده، عین روز اول مانده. همان‌طور دردناک، همان‌طور آزارنده، همان‌طور ضربه‌زننده، خسارت‌بار.

بعد ببینی نه، انگار هیچ چیز حل نشده. فقط تو قوی‌تر شده‌ای، یا پوست‌کلفت‌تر حتی. لحظه‌هه با همه‌ی توانش، فقط می‌تواند برای چند ثانیه روی پیشانی‌ات چین‌ بیاندازد، یا کاری کند که بغض تا پشت چشم‌ها بیاید و گرم‌شان کند و برگردد.

دیگر از آن هق‌هق ترسناک، که باعث شده صدای غریب خودت را نشناسی، خبری نیست.

وایسو دنیا ... من میخوام ... پیاده شم

 

 

  • پیر که میشوی

              دیگر فرقی نمیکند

                      در استانه " سی سالگی " ایستاده باشی

                                                                         یا در " فصل مرگ "

  • فیزیولوژی بدن من به گونه ایست که به محض ماشين سواري طولاني مدت دستخوش حالت هاي ناخوشايند شده و حس بالا آوردن دل و روده وجودم را فرا ميگيرد . از بچگي هم همينطور بودم . مخصوصا زمان هايي كه سوار اتوبوس و يا ميني بوس ميشديم و به اردوهاي مدرسه ايي ميرفتيم . از همان روزهاست كه حالم از هر چه ميني بوس است به هم ميخورد . بعدها كه بزرگتر شدم به كمك قرص هاي ضد تهوع كمي از اين حالت را كم ميكردم . و بعدتر ها كه خودم سواري ياد گرفتم ديگر اين حالت ها نبود . يكبار پزشك معتمد ما فرمودند  كه گوش مياني من حساس است و به محض اطلاع از سوار شدن من به ماشين هايي كه قرار است مسيرهاي طولاني مدت را طي كنند مايع دروني خود را جابجا نموده و باعث مي شود اين حالت هاي ناخوشايند در من تكرار شود . چند هفته ي گذشته كه تهران ماموريت بودم فاصله ي هتل تا محل كار بسيار زياد بود و من ناچار صبح و بعدازظهر اين مسير را طي ميكردم و اين بود كه روزهاي آخر واقعا اذيت بودم . و بعد از آن تا يك هفته بعد از برگشتن نيز همين حالت ها را داشتم .

سه روز پيش دوباره تهران بزرگ بودم و روز دوم دوباره همان حالت هاي ناخوشايند و البته اينبار با بالا آوردن دل و روده !!! و حالا بعد از برگشتن نيز همان حالت هاي تهوع كه بسيار آزار دهنده است !!!

نميدانم !!! اصلا شايد اين هواي تهران بزرگ با ما سر سازگاري ندارد ...  شايد هم بسكه ما هواي پاك تنفس كرده ايم هواي آلوده را نميتوانيم هضم كنيم ... هر چه كه هست اين فيزيولوژي بدن ما بسيار بسيار مسخره است ...

  • شده بدانيد چيزي اشتباه است و دلتان بخواهدش !!! شده بدانيد راهي كه ميرويد بيراهه است و دلتان بخواهد برويد ... شده فكر كنيد تمام پازل هايي كه ميچينيد كنار هم براي يك آينده ي روشن كامل نميشود و دلتان بخواهد بچينيد ... شده مسائل تلخي را بدانيد و ادامه اش بدهيد ... شده بدانيد خرابه هايي درست نميشود و با علم به اين باز براي درست كردنش تلاش كنيد ... همين است ... يك عالمه حس هاي ضد و نقيض ، فكر هاي ضد و نقيض ، دور تا دورم را گرفته اند ... مي دانم غلط است ، پاي توجيه كه برسد ساعت ها در مورد اشتباه بودنش حرف ميزنم ، هر آدمي را دلتان بخواهد توجيه ميكنم ... اما پاي خودم كه ميرسد چشم بسته راه پر تلاطم را مي روم ... راهي كه مي دانم پر از فراز و نشيب و پستي و بلندي است ...

...




روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن‌ و سال توئه فکر می‌کنه همیشه براش پیش می‌یاد... باید ده پونزده‌ سال بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالِت با چیز دیگه‌ای خوب نمی‌شه ... عشــــق یعنی حالِت خــــوب باشه.

 

پل چوبی - مهدی کرم پور

بگذار مثبت نگاه كنم به تو كه سفيدي...

 

شهر من اين روزها

 

  • حالا روزهايمان پر است از برف و سردي ... آنقدر كه فقط بايد به هنگام راه رفتن روي برف و يخ تمركز كرد . كه دمي اگر حواست پرت شود روي زمين سُر خواهي خورد .

دوستت ندارم . حس ميكنم وقتي مي آيي تمام اين زندگي را مختل ميكني . تردد سخت مي شود  . نفس كشيدن در اين سردي راحت نيست  . حس ميكنم تحمل دماي 30 درجه زير صفر را ندارم . اما نميتوانم با دوست نداشتنم جلوي تو را بگيرم . ميتوانم ؟!!! نميتوانم با كج خلقي هايم بابت تو اين ماههاي زمستان را جهشي رد كنم . ميتوانم ؟!!! پس بهتر است بپذيرمت ... بهتر است فكر كنم پايان سال پر بركتي خواهد بود ، تو با بارش ات نويد يك سال خوب را برايمان خواهي داشت ... پس ببار ... هر چقدر دوست داري ببار ... روزهاي سخت تر از برف و يخ برايمان گذشته است ... تو كه خواه ناخواه ميگذري ...

 

  • بعضی ها ، حال ِ آدم را بد می کنند ، باور کن ، انقدر که خودت را به درد بالا میآوری از این همه ساده بودن ، از این همه بی خیالي .. چه اهمیتی دارد اصلن ؟!هوم ؟!  به گمانم ! این راه پیش رو است ، یا باید که قبول کنیم  و برویم یا که باز هم باید که قبول کنیم و برویم ، و بریدن ما ، خسته شدن ، عادت کردن ، و و و .. نه ..این ها هیچ چیز را عوض نمی کند...

پي نوشت :

باز نشر پست قبل در انجمن آلزايمر

 

سرخپوست اگر می‌شدم، قبیله‌ای‌ صدایم می‌کردند: «دشـــتِ گــریــان»

 

به گذشته كه فكر ميكنم ، زمان هايي كه كودك بودم ، نوجوان بودم ، جوان شدم ، تا حالا كه جواني را نيز پشت سر گذاشته ام ... برايم بي رنگي ... كجاي زندگي ام نقش داشتي كه هر چه فكر ميكنم يادت نميكنم ؟!!! كدام خاطره ي مشترك مرا وصل ميكند به تو ؟!!! كدام خاطره است كه وقتي به ذهنم مي رسد لبخند را مينشاند گوشه ي لبم ؟!!!

كدام تصوير ، كدام قاب ، كدام نگاه ، كدام لبخند  نشان مي دهد يك زماني كه نه تو اينقدر  پير بودي و نه من اينقدر بزرگ  يك پيوند ، يك صميميتِ دوستانه ميانمان بوده است ؟!!!

كدام آلبوم را نگاه كنم تا شايد عكسي ببينم كه در آن من در آغوش تو با لبخند زُل زده ام به دوربين تا رقم بزند تصويرمان را براي اين روزها ؟!!!

جدا كجاي زندگي ام بوده اي كه نديدمت ؟!!! اصلا يادت هست ... يادت هست اولين باري كه صدايت كردم بابا ؟!!! يادت هست چه حسي بود برايت ؟!!! نه ... مي دانم ، مي دانم تو هم هيچ چيزي از من به يادت نيست ... چه اينكه قبل از من خيلي هاي ديگر صدايت كردند بابا ... خيلي هاي ديگر برايت نقشي را بازي كردند كه من ميخواستم بازي كنم ... ميدانم اصلا نفهميدي كي بزرگ شدم ؟ كي به اينجا رسيدم . كي شدم اين ... كي شدم اين كه حالا روزهاي جمعه موهايت را كوتاه كنم ، صورتت را اصلاح كنم ، ببرمت حمام ، ليف به تنت بكشم و سر و صورتت را بشويم ...

حالا رسيده ايم به اينجا . تو مرد ساكت و دور و درك نشدني اين روزها ... من بزرگ و تلخ و خسته ...

تو پير شده اي و من به موازات تو بزرگ ... تو ساكت شده اي و من به موازات تو بي حوصله ... تو كم كم فراموش ميكني اين روزها را ، مرا ، همه را ، حالا مدام دنبال خانه ات ميگردي ... با عصاي چوبي ات قدم زنان بيرون ميروي ... صدايت ميكنم ... كجا مي روي زير اين برف ؟!!! كجا ميخواهي بروي با اين سرما ... و تو آرام ميگويي ....... خانه ي مان ...  

نميدانم اما تصور ميكنم اينها نشانه هاي فراموشي ِ مطلق است . همان كه ميگويند اسمش آلزايمر است . همان كه ميگويند فراموشي دارد ، همان كه ميگويند حال را فراموش ميكني و فقط گذشته هاي دور را به ياد مي آوري ... اگر اين باشد ... اگر اين حالت رفته رفته بيشتر شود ، اگر سالهاي اخير را فراموش كني ، من ديگر به يادت نيستم . من هماني خواهم بود كه اصلا نمي شناسي ام ، من كه در گذشته ي دورت نبوده ام ... بوده ام ؟!!!  تو كه با من خاطره نداري ... داري ؟!!!

راستي نگفتند آلزايمر درد هم دارد ؟!!!  نگفتند فراموشي غصه هم دارد ؟!!! 

آشوبم براي تو ... آرامشت براي من ...

 

 

  • اينجا را دوست دارم . يك ميز مديريتي قهوه اي رنگ كه با تغيير دكوراسيون از مدير كِش رفته ام . يك پرينتر hp يك دستگاه فاكس آنسوتر ، يك مانيتور LG قديمي كه تمام زندگي ام را خلاصه كرده در خود ، يك صندلي گردان كه گاهي از خستگي روزمره گي هاي اداري روي آن چرخ ميخورم و دستهايم را به دو طرف باز ميكنم تا تمام خستگي تنم بيرون بريزد .

اينجا را دوست دارم . يك كازيه كه روي آن كتابهاي متفرقه ناخوانده دارم . CD ROSETTA STONE  كه روزي اراده كردم با آن زبان ياد بگيرم . يك ظرف بلور با پولكي پسته اي ، و پرونده هايي كه پراكنده اند روزي ميز ...

اينجا فعلا خوب است ، آرام است ، و اينها به لطف مديري است كه ميداني در ماههاي نزديك مي رود و بعد معلوم نيست آرامش اينجا دستخوش چه تغييراتي خواهد شد .

اينجا ، اين ميز ، اين اتاق ، اين كامپيوتر قديمي PC  تنها جايي است كه آرامي ... فعلا آرامي ي ي ي ي ...

 حالا وقتي از دل آشوبي شهري شلوغ ، از تردد در مسيرهاي طولاني مدت ، از بي روحي و كسالت آدمهايي كه كنارت راه مي روند ، از دود ، از آلودگي دو هفته ايي بر ميگردي به محيطي آرام ... وقتي فقط يادت مي ماند ميان آدمهايي كه تند و سريع در حركت اند ، آدمهايي كه در تاكسي ها ، در مترو ها ، در خيابان هاي شلوغ گير كرده اند لا به لاي دود و فكر و زمان ...  مي فهمي چقدر تفاوت ها فاحش است ... مي بيني چقدر داشتن مسيرهاي كوتاه براي رسيدن به محيط كاري ات زماني كه دلت ميخواهد زودتر به اولين  مكان برسي تا از فرط خستگي فقط كمي دراز بكشي نعمت  است ...

 تهران خوب است ، تهران پر است از امكانات ، پر است از تكاپو ، تلاش ، شلوغي ، پر است از آدمهايي كه هيچكدامشان كاري به كار هم ندارند ، پر است از حركت ... اما تهران ، آدمِ تهران را ميخواهد ...

 اما يك تغيير دو هفته ايي ، تنها بودنت در هتل ، فرصتت براي انديشه و تفكر بيشتر به اموري كه بر تو رفته و ميرود ، ديدن و نشستن با آدمها ، شب گردي با آدمهايي كه شايد ديگر هيچوقت در زندگي ات نبيني شان و از آنها فقط همان عكس هايي باقي بماند كه شادو سرخوش گرفته اي ... خوب است ... لذتي است كه به لطف محيطي كه در آن هستي عايدت مي شود و يادت مي آورد خدايي را شاكر باشي كه ميان اين همه آدمهايي كه بيكار مي چرخند خدا به هر دليلي و با هر واسطه ايي قرارت داده در اين محيط ....

  • ميداني ؟!!! بوی بوسه می‌آید از گلویم اما هر چقدر كه فكر ميكنم هيچ چيزي در پي اش ندارد . انگار كه هيچوقت هيچ چيز نبوده ، از لبم ، از دلم ، از فكرم هيچ چيزي بيرون نمي ريزد . ميداني ؟!!! ...

بي خيال گاهي ندانستن بهتر از دانستن چيزهايي است كه مي داني راه به جايي ندارد ...

  • سلول هاي خاكستري مغزم دستخوش تغييراتي شده كه گاهي حس ميكنم نكند آلزايمر گرفته ام كه خاطرات نه چندان دور زندگي ام يادم نمي آيد ؟!!! يعني چطور من يادم نمي آيد وقتي از خاطرات دوران خوب دانشگاه ميگويي و من بايد كلي به ذهنم فشار آورم تا رگي از خاطرات به يادم بيايد .... خاطراتي كه عامل اصلي ايجادش خودم بوده ام . مسخره است .. اما چقدر زود پاك مي شود يك سري خاطرات ....
  • نهايتا دلم براي اينجا تنگ شده بود ، هيچ كدام ... نه  فيسبوك ، نه مسنجر ، نه وايبر ، نه وي چت ... هيچ چيز جاي اينجا را نميگيرد ... دلم براي نشستن پشت اين كامپيوتر قديمي و تايپ كردن براي صفحه ي وبلاگم تنگ شده بود .

 

بزرگی تو را باور دارم ، و کوچکی دلم را

 


  • مادرم هميشه درگير خرافاتي است كه گرچه ميدانيم خرافات است اما شنيدن شان  براي من كه روزهايم در تمام اين 8 ماهه پر بود از استرس و با فاصله هاي بي وقفه پر  بودم  از شنيدن خبرهاي مايوس كننده سرشار از انرژي منفي است .

 مادرم دست خودش نيست اما عجيب فكرهاي منفي اش را به دلم مي ريزد و من علي رغم اينكه تلاش ميكنم آرام باشم و در سكوت به حرفهايش گوش دهم اما گاهي كم مي آورم ، دلهره ميگيرم و ناخواسته فرياد ميزنم  تمامش كن ... تمام كن ... تمام كن ... اين فكر هاي درهم ريخته ات را تمام كن ... به جان من نريز ، نريز اين فكر هاي درهم و آلوده را ...

 مادرم دست خودش نيست ، مادر است ... و مادر هيچوقت نميتواند ببيند جگر گوشه اش درد دارد ، غصه دارد ، اصلا نميتواند درك كند باشد و جگر گوشه اش نباشد ... مادرم دست خودش نيست .. ميدانم دست خودش نيست ... ميدانم ....

  • يلداي سال گذشته را يادم هست ، كرسي بود ، نمادهاي مختلف يلدا بود ، حافظ بود ، فال بود ، دور همي خانه ي تو بود ، يادت هست ؟!!! حالا مادرت به جانم ريخته خرافات هميشگي اش را ... از خيلي وقت پيش ... اينكه دور همي ِ يلدا خانه ي تو بود و براي تو خوب نيامد ... امسال يلدا من نيستم ... شما را نميدانم ، اما من يلداي تنهايي را ميگذرانم ، بي انار ، بي هندوانه ، بي ... بي ... بي ...  حالا تو فكر ميكني مادرت يلداي تنها را چه تفسير ميكند ؟!!!!
  • وقت هایی هست که هوس ِ معلق بودن می کُنم ، نه آن معلق به معنای بلاتکلیفی بین بودن و نبودن ، نه ..!  حواسم به یک حسی ِ شبیه به بی تعلقی ست ؛ یک جور رهایی كه  بی خیالی رو می کشد به دنبالش ... !
  • ميشود تو ... تويي كه اينجا را ميخواني يادت باشد ، يلدايت كنار فال خودت براي من هم فال حافظ بگيري ؟!!! ميشود ؟!!! يادت ميماند بيايي اينجا برايم فالم را بنويسي ؟!!! ميشود !!!! با شما هستم دوست خوب وبلاگي ام ... مي داني كه يلداي امسال من بدون حافظ است ...

    مي شود به جناب حافظ بگويي : يا فال خوبت را نصيب ما نكن يا به وعده‌ات وفا كن ... مي شود به خداي يلدا بگويي : شرسرماي بي‌مهري را از سرمان كوتاه كن.

     

من از اتفاق های همینطوری می ترسم

 

  • با آدم ها بايد زندگي كرد تا بشود فهميد كيستند و چيستند ... هر چقدر بخواهم پايين و بالا كنم كه يك روشنفكر همه چيز پسندم ، نميتوانم بقبولانم كه هستم . بعضي رفتارها را نميشود هضم كرد ، هر چند تو فكر كني شوخي است ! فكر كني براي راحت بودن و سرگرمي است ! فكر كني براي خوش بودن لحظه اي است ! نميخواهم فكر كنم يك آدم عهد بوقي هستم با افكاري خشك ... اما فكر ميكنم نميشود تحت هيچ شرايطي برخي رفتارها را پسنديد ...
  • آدم های ساده را دوست دارم.ساده که می گویم منظورم آدم های معمولی نیست، مد نظرم آدمهايي هستند كه رو بازي ميكنند ، رو حرف ميزنند ، لايه هاي پوشيده برايشان مفهوم ندارد . آدم های اینطوری را می توان به عنوان یک دوست درست و حسابی به حساب آورد. راه رفتن دور شهر با پاي پياده  در سكوت كنار اين آدم ها را دوست دارم . ترجیح می دهم با یک آدم ساده زیست و به ظاهر دل مرده ساعت ها  در سكوت ، در سرما راه بروم و گاهي فقط با نگاه بفهمم كه خسته است يا هنوز ادامه ميدهد ! این آدم ها و این موقعیت ها برایم خواستنی ترند تا خوشی های نصفه نیمه که حتی به اندازه یک نصف روز هم مسخ نگه ات نمی دارند.
  • برف باريد ... اينجا نه !!!! برف در كلان شهر باريد و من رد پايم را ميان برفهايي ديدم كه از آسمان شهر من نبود !!! اولين برف و بوران زمستاني در آسمان شهري غريب سر و رويت را سپيد ميكند ...  

من متولد پاییزم - فصل دیدن رنگ در بعد نگاه

 

 

 

مثلا رياضي خوانده ام . مثلا يك روزهايي انتگرال دو گانه و سه گانه گرفته ام ، مثلا يكروز هايي معادلات جبري سينوسي و ...  حل مي كرده ام ... بگذريم كه حالا نه مي دانم كدام كدام است و نه ميدانم كاربردشان چه بوده و چيست ؟!!!

اما هر سال همين موقع ها بايد يك حساب ساده را چند بار انجام دهم و مدام با انگشت هاي دست و پا و جمع هاي ساده يك عدد را به دست آورم . اينكه اين دفعه چند سالم تمام مي شود؟ مي روم توي چند سال؟  گاهي با قلم و كاغذ يكي يكي مينويسم كه اشتباه نشود . از آذر 59 تا آذر 69 – از آذر 69 تا آذر 79 و .... مهم روزهاي آخرش است ... طوري بايد حساب شود كه سن ام زياد نشود !!!! و حيف كه اين وقت ها نميتوانم سر خودم را شيره بمالم ... خوشحال كننده نيست اما هست! ... امسال 33 سالگي تمام مي شود و از فردا من ميشوم 33 سال و 1 روز ...  تلخ است ، ولي هست ...

تلخي ام از گذشت عمر نيست ! اشتباه نشود لطفا !!! تلخي ام  از اين است كه يك چيزهايي كنار هم خوب رديف نميشود . من بزرگتر از بزرگ يا به قول اطرافيان پير شده ام ، اما باور سن ام برايم سخت است چه اينكه در باورم نمي گنجد و اگر سنگين نگاهم نميكردند يقين ام بود كه نهايتا 25 ساله ام !!!يك  بیست‌وپنج ساله ي  بي فكر ، كه به اندازه ي هفتاد سالگی پیر و خسته است . كه تلاش كند با سن شناسنامه و  بیست‌وپنج‌سالگي ِ درون و هفتاد سالگيِ حالش  به هم‌زیستی مسالمت‌آمیز برسد .

امسال بيشتر از هر سالي موهاي سپيدم زياد شده و فكر ميكنم اين سپيدي مو را وقتي بچه ام چند ساله باشد دوست مي داشتم ؟!!! و بعد فكر ميكنم چقدر كنار من جاي خالي يك دختر بچه احساس مي شود . و بعد با كشيدن يك آه ِ عميق نگاه ميكنم به موهاي سپيد و چروك هاي زير چشم كه ريز ريز قد علم ميكنند ، انگار تمام هراس هاي دنيا با هم به سراغم مي آيند .

بـَك ميشوم به گذشته ايي كه گذراندم تا دلم بخواهد دخترك 7 ساله ايي باشم كه هميشه آرزوي داشتن يك عروسك را يدك كشيده ام   ، كه 10 ساله باشم و بروم تولد دختر همسايه ايي كه مادرش دوستانش را جمع كرده و خودش وزك - بزك شده  با ذوق براي دختركش تولد گرفته است ... كه تو فكر كني هميشه آرزو به دل براي مزه ي فوت كردن شمع هاي تولدت در زمان بچگي هستي ...

كه 12 ساله باشم و به مضحك ترين شكل فكر كنم پسر همسايه نگاهش به من خاص است و هر وقت در كوچه باشم و او از راه برسد  تا بناگوشم سرخ شوم  وفرار کنم توی خانه وهمان وقت ها اولین شکست عشقی زندگی ام را با رفتن او از آن محل بخورم.

كه دلم بخواهد برگردم به همان دوراني که  عشق ِ خواندن کتاب های عامه پسند داشتم و سر کلاس کتاب اتوبوس فهیمه رحیمی را بخوانم و معلم مچم را بگیرد  وبه واسطه ي درسي كه هميشه سر وقت ميخواندم ،  دلش نيايد پرتم كند از كلاس بيرون .

به وقت هايي كه ديگر دلم نخواهد از من تعريف كنند كه : تودختر خاصی هستی اهل قروفر نیستی همان طوری که هستی خودت را نشان می دهی و بعدتر همان ها بگويند : تو بی تفاوتی، به اندازه کافی بلد نیستی که اظهار علاقه کنی و يا بعدتر همان خاص بودنت را سركوفت كنند براي به سر زدنت ...

گذشته ها گذشته ...  و من باز به رسم هر سال پست تولد مي نويسم ...

مي نويسم

به سلامتي خودم كه گرچه هنوز حكمت اين زندگي را نميدانم ، ولي اميدم به مصلحتي كه خداوندگار برايم در نظر گرفته است ...

به سلامتي خودم كه آنقدر براي خودم سنگ صبور بوده ام كه سوغات قزوين را  از رو برده ام .

به سلامتي خودم كه با تمام در هم شكستگي ام جز به ديوار تنهايي خودم تكيه نكردم .

به سلامتي خودم كه تمام سالها پر بودم از دشمنان دوست نما .

به سلامتي خدا كه اين يكسال عجيب پايين و بالايمان مي كند .

و به سلامتي تو كه نمي شناسي ام ، اما مي خواني ام ...  

 

...

در همين خصوص

- تولدانه ۸۹

- تولدانه ۹۰

-تولدانه ۹۱

 

 

نه ... آخه این چه کاریه ؟!!!!

 

 

11 ساله باشي و در يك عصر خسته كننده از مدرسه تعطيل شوي و با دوستانت تا خانه بيايي و در كوچه پس كوچه هاي ميان خانه تا مدرسه ، مدرسه تا خانه .. كـِش نيامده باشي و هـروله نرفته باشي و هي از اين در و آن در با دوستانت نگفته باشي ، 11 سالگي نكرده اي ....

عصر يكي از همان روزهاي 11 سالگي بود ،  كشان كشان با دوستي كه يكسال از تو بزرگتر است و همكلاس و دوست صميمي ات به حساب مي آيد  از مدرسه تا خانه مي آيي و ميان كوچه حرف و حرف و حرف و ما بقي حرفها را جلوي درب خانه  ميزني  تا بالاخره دل كنده شود و جدايي حاصل آيد تا صبحي ديگر و باز همان سيكل تكراري و رفتارهاي كودگانه ي خنگ آلود .

عصر همان روز هاي 11 سالگي بود ، خانم و آقايي را مي بيني كه از خانه بيرون مي آيند با تو احوال پرسي ميكنند و موء دب ميروند و تو ياد گرفته اي با لبخند بدرقه شان كني . پس از آن هر چقدر منتظر ميماني هيچكس در را باز نميكند . به عادت هميشگي از چينه ي حياط عمو با نردبان چوبي بالا ميروي و اين ور سر ميخوري ميان حياط خانه ي خودتان . هيچ كس نيست اما ميبيني چقدر همه چيز در هم و بر هم است . كمد ها ، كابينت ها ، فرش ها...

11 ساله باشي و آنقدر خنگ كه نفهمي اين در هم ريختگي ، اين سكوت حاكم در خانه ، اين نبودن خانواده ، اين خروج خانم و آقاي غريبه و با ادب يعني دزدي ... بگذريم كه بود و چه شد و چقدر دخترك 11 ساله ي خنگ پاسخگوي آقاي پليس و بازپرس و ... بود ...

بعد از آن تا مدت ها هر وقت به اتاق ، به كمد ها ، به فرش ها نگاه مي كردم خوف عجيبي مرا ميگرفت از آدمي كه دزد بوده و پا گذاشته در خانه اي كه تو حالا در آن تنهايي !!! و چقدر بعد از آن از تنها بودن در خانه هراس داشتم و چقدر ابا داشتم از گفتن اينكه من ميترسم ...

حالا بعد از سالها ، بعد از خيلي سالها ، باز هم كشان كشان  بعد از يك تايم اداري كسل كننده و يكنواخت كه خودش پر است از خستگي ِ بيكاري هاي مزمن اداري ،  با همكارهايي كه تا جايي از مسير ِ هر روزه همراه ات هستند ، كش مي آييم تا جلوي ماشين و به ناگاه خاطره ي خنگي هاي 11 سالگي ات وقتي مغزت ياري ات نميكند كه اين در هم ريختگي ماشين باز هم نشان از دزدي ظبط و فلش و كارت سوخت دارد و هر چقدر همكارت بگويد دزد برده تو هي نگاه كني و بگويي چي ؟!!! دزد !!!  و نتواني مغزت را منسجم كني ... تا بعد كه ببيني پليس 110 مي پرسد روي فلش عكس هم داشته ايد خانم ؟!!!  و تو يكهو يادت بيايد كه وااااي آهنگ هايم !!!!

حالا بعد از گذشت يك روز وقتی دوباره در ماشين مي نشينم همان حس 11 سالگي را دارم وقتي در خانه تنها بودم . فكر اينكه يك نفر كه اسمش دزد است اينجا روي اين صندلي نشسته و گنيجنه ي آهنگ ها و ترانه هايت را برده است دلگيرت مي كند .

آقاي خدا دستت درد نكند لطفا بيشتر از پيش باش ...

متنفرترين كار برايم دل آشوبي است كه يك نفر ميتواند در راهرو هاي تو در توي يك بيمارستان داشته باشد .

متنفرترين كار برايم گريه هاي بي امان در راهروهاي تو در توي يك بيمارستان ميان چشم هاي متعجب آدمهايي است كه هرگز به عمرت نديده اي و نخواهي ديد .

غم انگيز ترين حس برايم مستاصل بودن ، درمانده بودن ، ميان ديوارهايي است كه امتدادش مي رسد به راهروهاي تو در توي يك بيمارستاني كه آدمهايي بي خيال با لباسهايي سپيد در حركت اند و تو نگاهت فقط به لبهايشان و حرف هايشان است ، شايد از ميان و لا به لاي حرف هاي بريده بريده شان چيزي هايي را بشنوي كه دلت نمي خواهد .

منزجرترين كار برايم  شنيدن اميدها و دلگرمي ِ آدم هايي است  كه تمام همراهي و غصه ي شان با تو در حد يك ملاقات چند دقيقه ايي است . شنيدن حرف هايي است كه دلت را گرم كه نه ، آرام كه نه ، بيشتر غمگين و تنها ميكند .

دردناك ترين كار برايم ديدن دردها و آب شدن بيماري است كه مي بيني چطور غمگين و مظلوم و بي صدا ! با ترس ، با وحشت ، با نا اميدي به خود مي پيچد و تو ميداني چقدر فكر هاي جور واجور در سرش مي چرخد و ميداني چقدر دلش ميخواهد كه درد نداشت ، كه بيمار نبود ، كه بر ميگشت به زندگي ِ معمولي ِخود .  

خسته كننده ترين حرف برايت حرفهايي است كه سعي در آرام كردنت دارد ، كه خدا درد را به بنده هاي خوبش مي دهد ، كه تقدير خداوندي اينگونه رقم خورده است ، كه بايد خيلي چيزها را پذيرفت ، كه بايد كنار آمد ، كه شما تمام تلاشتان را كرديد و ديگر هر چه پيش آيد خوش آيد و تو چقدر دلت ميخواهد اين لحظه به آدمها بگويي هيس... حرف نزنيد ، من دلداري شما را با اين حرفها نمي خواهم ... هيس... هيس...هيس

 ميداني آقاي خدا !!؟ من ميدانم تو اينجا را ميخواني ... اصلا حست ميكنم  ...حس ميكنم آن بالا كه نشسته ايي گاهي دفترچه ي خاطرات آدم ها را سرك مي كشي  . ميدانم تو خوب ميفهمي خيلي ها مثل من تمام اين سالها هيچوقت هيچ چيز زيادي از تو نخواسته اند . هميشه نگاهت كرده اند و راضي بوده ا ند به تمام آنچه داده ايي ... خودت كه شاهدي كه ... خودت كه ديده ايي كه ... خودت فهميده اي كه خيلي ها مثل من كم پيش مي آيد زبان بازي كنند برايت اما يك جاهايي مثل حالا ،مثل اينجا  ازت تمنا دارند ، خواهش دارند ... ميدانم كه ميخواني ... اصلا ميداني آقاي خدااا ؟!!! حالا كه اينجا را ميخواني ، بدان به زور از تو سلامتي ميخواهم . به زور از تو معجزه ميخواهم . به زور از تو شنيدن ناله هايمان را ميخواهم . ميداني آقاي خدا تو فكر كن زوري است ... تو هر فكري دوست داري بكن ... من اعتماد كردم و جواب اعتمادم را ميخواهم ....

بگذار آرام باشم تا باز بنشينيم با هم پشت پنجره ي رو به حياط ، باغچه نگاه كنيم ، آهنگ گوش كنيم و چاي بخوريم ... بگذار هي با هم به غر هاي نرگس گوش كنيم و به هم لبخند بزنيم كه اين زن هيچ وقت از هيچ چيز راضي نيست . من بخندم و تو سكوت كني ... آقاي خدا لطفا باش ...

كجا جا مانده اي كه به من نمي رسي خدااااااا ؟!!!

 

دلم می خواد بیام تو بغلت،
سرم و بزارم رو شونت و های های گریه کنم،
جیغ بزنم،
با مشت بکوبم تو سینه ات،
بهت بگم چرا این روزا اینجوریه؟!
...
بهت بگم چقدر نا امیدم،
چقدر می ترسم،
چقدر نگرانم،
چقدر شک دارم!
بگم که دیگه نمی تونم اعتماد کنم،
نه به خودت و نه به بنده هايي كه واسطه ي تو اند !
بگم که دیگه وقتی بهت می گم خدایا مواظبش باش،مواظبمون باش
خدایا سپردم به خودت،
خدایا خودت هر چی خوبه پیش بیار آروم نمی شم،
اعتماد نمی کنم،
زانوهام ضعف می کنه،
حس می کنم نیستی،
نمی بینی،
نمی شنوی!
می خوام ازت بپرسم پس قانون کارمات چی شد؟!
چرا هیچ کاری نمی کنی؟!
چرا هیچ کاری نمی کنی؟!
می خوام سِفت بغلم کنی،
با حوصله دلداریم بدی و یه سری دلیل قانع کننده برام بیاری،
بهم بگی همه چی درست میشه،
توضیح بدی واسه دونه دونه ی اتّفاقایی که افتاد،
بعد من قانع بشم،
اشکامو پاک کنم،
بگم خُب باشه!!!
میشه؟!

بي شك ...كنارمي ... تو

 

 

اول اينكه :

 من زنده ام . من زندگي ميكنم ميان تمام فراز و نشيب هايي كه ميگويند جزئي از زندگي است . كه ميگويند اگر نباشد يعني تو مرده اي . كه ميگويند امتحان خداوند است ، كه ميگويند بنده اي اگر نزد خدايش محبوب باشد پستي ها و بلندي هاي زندگي اش بيشتر است ... و من ميگويم : باشد ... تو ، او ، اصلا شما راست ميگوييد .... باشد تحمل ميكنيم ، صبوري ميكنيم ، غر و لوند نميكنيم ، گله نميكنيم ، كه چرا ما ؟!!!!! كه چرا او ؟!!!! كه به تاوان كدام گناه ؟؟!!!!! صبر ميكنيم ...

با توام خدا ... مخاطبم اينجا تويي ... ميفهمي كه ؟!!! بعد از آن ماه هايي كه سكوت كردم و به تو اعتماد ...  نياز نيست يادآوري ات كنم اينجا چه خبر است ، غافل كه نيستي ...هستي ؟!!!! فراموش كه نكرده اي ، كرده اي ؟!!!! يادت كه نرفته يك نفر اينجا به تو ، به خواسته هايت ، به امتحان هايت اعتماد كرده است ؟!!!

اميدوارم دلت نخواهد تقديري رقم بزني كه ناچار شوم روزي هوار بكشم و شكايت كنم از عدالتي كه عادلش تو بوده اي .... من به تو اعتماد كرده ام ، فقط به تو و و و و و و و و و و ....  

 

دوم اينكه :

يه ديالوگي تو فيلم "وقتي همه خواب بودند " هست با بازي فروتن :

 (بي بي من ديوونه ام ؟!!! من كه از بچگي بارم رو دوش هيشكي نبوده من كه آزارم به هيشكي نرسيده ، من كه به همه پول قرض ميدم ، من ديوونه ام ؟!!! بي بي راست ميگند همه ميگند  من ديوونه ام ؟!!!! )

حال فروتن رو خوب ميفهمم ، مخصوصا وقتي تو تلاش ميكني طوري زندگي كني كه همه رو راضي نگه داري و بعد ميبيني علي رغم اينكه از زندگي ات بابت خيلي ها زدي ، همون خيلي ها انگ ِ خود بزرگ بيني ، متوهم بودن ، مريض بودن ، توهم عقل كل بودن با ذهنيت بيمار، جو گير بودن و ظرفيت نداشتن بابت تعريفهايي كه ازت ميشه بهت ميزنند ...

اين حرفها شايد مهم نباشه ، اما اهميتش وقتي هست كه تو فكر ميكني كنار آدمها يك يار هستي نه يك بار !!!! تو فكر ميكني ، اينكه هستي ، اينكه دوستشون داري ، اينكه كنارشون هستي ، اينكه دلت بخواد هر چند كم اما همفكر باشي و بعد ببيني شايد هيچوقت اين نبودي ، غمناكه ....

 

سوم اينكه :

سخته ... اينكه تو به عنوان يك زن پر شوي از غم ، حسرت ، حقارت و بعد بتواني و بخواهي روحت را كه به شدت توسط  یک گاو وحشی شخم زده شده تا قبل از رسیدن به شخم بعدي ، مرتب کنی  و بذر بپاشی ...  

من و تو به عنوان يك زن قوی هستیم اما تعارف چرا ؟!!!! انگار فقط جلوی خودمان . جلوی جنس زنانه  خودمان . ما ياد گرفتيم هرزه گرد نباشيم . بي ادب و وقيح و چشم سفيد نباشيم . ياد گرفتيم محتاج باشيم به خودمان ، انس بگيريم به دوست داشتن و دوست داشته شدن .

 

 

بسه ... به خدا بسه ...

 

از تخیلاتم خسته ام.از این زندگی قره قروتی،از این دنیای بخور نمیر خسته ام.کسی می داند برای گرفتن یک مرخصی طولانی مدت از زنده گی باید به کجای دنیا مراجعه کرد!؟ من یک مرخصی بلند می خواهم.اصلا مرخصی زایمان می خواهم.می خواهم همه دردهایم را فارغ شوم. بعد دوباره به وضع فعلی بازگردم.نه !!! صبر کنید.پرونده مرا نبرید پیش خدایتان.نروید بگویید فلانی ناسپاس است.نه.فقط بگویید کمی خسته است.بگویید دوش هم گرفت.جوشانده هم خورد،ریلکسیشن هم انجام داد،کارگر نبود.بگویید..بگویید تخیلاتش سرما خوردند.دیگر نمی تواند به نیامده ها و نمی شود ها جامه امید بپوشاند که انشالله روزی ....
بگویید دلش واقعیت های خوب خوب می خواهد.بگویید حالا که وقت آن رسیده که برنامه های دراز مدتش را عملی کند لااقل مدتی امتحانش نکنید.

گاهي ...

من بعضي وقتها بعضي آدم ها يي را دوست دارم كه ميگويند نجيب نيستند . بعضي آدمها را كه پشت سرشان هزار حرف و حديث راست يا دروغ مي زنند را دوست دارم .

من بعضي وقتها بعضي آدمها را دوست دارم كه تنهايند و با كسي حرف نميزنند و فقط پشت سر هم سيگار ميكشند تا تنهايشان را پر كنند . من گاهي دلم ميخواهد اين آدمهاي تنهاي پر حرف را بغل كنم . كنارشان زانو بزنم ... آنها سيگار بكشند و من غرق شوم در دود سيگار تنهايي آنها .  

دوست دارم یک بار دلشان بخواهد برايم حرف بزنند . از عشق هاي نافرجامشان بگويند . از شيطنت هاي زمان جواني شان . از تنهايي ديوانه وار اين روزهايشان ، از اين که چرا اینقدر با آدم ها فاصله دارند.که چرا اینقدر سیگار میکشند.

الغرض....

 

حرف  از اونجا شروع شد كه دوستمون گفت من براي سال پنجم ِ كه ثبت نام ميكنم براي گرين كارت آمريكا و هيچ سالي برنده نشدم . خوب ميدونم چقدر دوست داره كه برنده بشه و هر سال با چقدر اميد ثبت نام ميكنه . يه دوست ديگه ميگه خيلي ها آرزوي رفتن به آمريكا رو دارند و روبه من مي پرسه :  تو آرزوشو  نداري ؟!! . گفتم نه!!! ... خنديد ... خنده اي كه نشان از دروغ بودن حرف من داشت . در جوابش گفتم ... ميداني ! من آدم تصمیم های بزرگ نیستم. یعنی نمی توانم به کارهای بزرگ دست بزنم یا اینکه وقتی از چیزی رنج زیادی می کشم رهایش کنم. مهاجرت ، نه به يك كشور ديگر ، بلكه حتي از شهري به شهر ديگر يا حتي از خانه اي به خانه ي ديگر يك تغيير است و من آدم تغييرهاي بزرگ  نيستم . گفتم ترس اوليه براي تغيير بر من غالب است و اگر اين ترس اوليه نبود من حتما تا حالا كارهاي ديگري از قبيل  ازدواج يا انتقالي كاري  به شهري بزرگتر  كرده بودم . ممكن است به اجبار تغيير رخ دهد و بعد از مدتي من از شرايط راضي باشم اما متاسفانه استارت اوليه خيلي كار سختي است براي من .  ميدانم براي زنده بودن ، براي پيشرفت ، نياز به تغيير ، نياز به جابجايي ، نياز به ريسك كردن است اما گاهي فكر ميكنم گفتن یك "نــه" آرامشي به دنبالش دارد نگفتني ...  انقدر كه فكر ميكني از گفتنش حال خوشي به تو دست ميدهد .

الغرض اين روزها نوشتنم نمی آید. از خیلی روزها ي پیش دگرگونم. من براي حال خودم گاهي نگران مي شوم . با خودم وعده ميكنم خيلي چيزها را تغيير ميدهم . تغيير بزرگ نه !!! تغييري كوچك ... با خودم قرار ميگذارم شب ها زود بخوابم ،  با خودم قرار ميگذارم  ورزش کنم ،  بروم پیاده روی،  بروم استخر ، كتاب بخوانم ، فيلم ببينم ، حتما بروم پايتخت حواله ايي كه ماه هاست از وقت خريد آن گذشته را خريد كنم ، بروم سفر ،  یکی دو روز در هفته را با دوستانم بگذارنم،  جواب تلفن آدم ها را بدهم، معاشرت یاد بگیرم… 

اما فكر ميكنم فقط قرار است ... نميشود . به جز يكي دو تا از قرار ها بقيه انجام نمي شود ، اين پشت گوش انداختن ها بد فرم همه چيز را به هم مي ريزد . من فکر می کنم به اینکه تنهایی را دوست دارم. حتي المقدور جواب تلفن ها را نمی دهم . هر شب چشم هایم را می بندم و دعا می کنم برای خودم و فکر می کنم خیلی سخت است که غمگین نباشم…

یک وقت هایی آدم فکر می کند می تواند با سرنوشتش مبارزه کند، یک وقت هایی آدم دلش می خواهد بی واهمه از دوست داشتن هایش بنویسد.اما بعد از مدتی می بیند که نه! سرنوشت خیلی قدرت دارد.

شما چی میگید ؟!!!


 


تو برنامه شام ايراني با ميزباني لادن طباطبايي و تهيه كنندگي بيژن بيرنگ ... آقاي بيرنگ از خانم هاي مهمان درمورد خيانت آقايون سئوال كرد ....


سحر زكريا : من از خيانت اصلا نميتونم بگذرم .  كسي كه يكبار خيانت ميكنه ، دو بار خيانت ميكنه ، سه بار هم خيانت ميكنه

بهاره رهنما: وااااااااي خاك عالم . تو فكر ميكني كه يك مردي ممكن هيچوقت خيانت نكنه ؟!!!

سحر زكريا : خيانت بكنه ولي من نفهمم ...

زكريا : اصلا اصلا اصلا قابل بخشش نيست

بيرنگ :يه عده اي گفتند كه ميشه بخشيد ؟

زكريا :اونا عقيده هاي خودشونو دارند . ولي من نميتونم ببخشم .

شقايق دهقان : ولي به نظر من آدمها را واقعا نميتوني قضاوت كني ، يعني حتي اون آدمي كه داره خيانت ميكنه ، بشيني پاي حرفهاش ، اون هم صد تا دليل براي خيانتش داره ...اما به هر حال خيلي گناه گنده اي ِ .... به نظرم ممكنه دل ِ يك نفر خيلي بشكنه و ديگه هيچوقت درست نشه و ممكن ِ اوني كه درموردش خيانت شده ديگه هيچوقت نتونه اونطور كه بايد به كسي اعتماد كنه . و من الان كه خوب فكر ميكنم انقدر اين غصه سنگين ِ كه من مجبورم حرفهاي اولم رو پس بگيرم .

لادن طباطبايي : بستگي به خيلي چيزها داره . نميشه به شكل مطلق گفت كه ميشه ازش گذشت با نميشه ازش گذشت . بايد تو موقعيت بررسي اش كرد . خيانت يه امر همه گيره ...

بهاره رهنما به سحر : تو خيلي سخت گيري ... براي شروع و  ادامه بايد خيلي چيزها رو هضم كني ...


 

من میگم ...

روزهاي خيلي دور منم به اندازه سحر زكريا و يا حتي خيلي هاي ديگه ايي كه اينجا نوشتند سخت ميگرفتم . اصلا برام قابل درك نبود و توهين بزرگي ميدونستم اين مسئله رو به خودم . اينكه من توي زندگي كسي باشم و اون با تمام صداقتي كه من براش خرج ميكنم سرگرم كس ديگه ايي باشه .

هميشه با خودم تصور ميكردم اگر روزي خيانت ببينم ميرم كنار ، و حتي يك روز هم ادامه نميدم .

به مرور زمان خيلي چيزها رنگش بي رنگ شد و يا حتي كم رنگ . حس ميكردم ديگه اون تعصبي كه روزهاي اول داشتم رو ندارم . حس ميكردم براي من هضم خيانت يك نفر راحت تر شده . گاهي حتي به قول شقايق دهقان بهش حق ميدادم . اينكه هر كسي براي هر كاري كه انجام ميده توجيه داره . گاهي براي خودم خيانت رو طبقه بندي ميكردم . اينكه خيانت از ديد آدمهاي مختلف متفاوته ... براي يك نفر ممكن صحبت تلفني بشه خيانت ، براي يك عده ارسال اس ام اس ، بعضي ها اينها براشون اهميتي نداشته و فقط سكس رو خيانت ميدونند .  

فكر ميكنم هر كسي تا به سن ماها رسيده باشه حداقل يكبار اين طعم رو چشيده ، و من حس ميكنم به يك نقطه ايي كه برسيم درك خيانت هم براي ماها عادي شده باشه . فكر ميكنم بايد پذيرفت . بايد قبول كرد كه خيانت هم مثل خيلي اتفاقات ديگه ي زندگي است . همونطور كه بهاره ميگه شايد نبايد خيلي سخت گرفت !!!

لادن خوب ميگه : بايد در شرايط قرار گرفت حالا يا به عنوان كسي كه خيانت ميكنه يا كسي كه خيانت ميبينه ... بايد ديد وقتي در اون شرايط هستي چه تصميمي ميگيري ...

الان گاهي حس ميكنم با اينكه خيانت درد داره ، توهين داره ، غصه داره ، حقارت و له شدن داره ، اما تو حتي با اينكه خيانت ذليلت كرده باز براي پذيرفتن طرفت ، براي اينكه بتوني باهاش ادامه بده ، براي اينكه بتوني قبولش كني مدام دنبال توجيه كارش ميگردي . مدام ميخواي تلاش كني كه  ... گاهي حس ميكني آنقدر توان و قدرت كنار گذاشتنش رو نداري .

به قول شقايق گناه خيلي گنده اي ِ ... اما تو فكر ميكني شايد بخشش تو ، شايد سكوت تو ، يه دنيا خجالت و شرمساري براش داشته باشه ...

اما گاهي يك نفر هست كه با تمام محدوديت هاش ممكن ِ هموني باشه كه تو ميخواي . شايد يه نيمه گمشده . گاهي خود تو به طرف حق ميدي كنار همه ي زندگيش كس ديگه ايي هم داشته باشه و شايد اون يك نفر خود تو باشي ... اونوقت ِ كه تو دنبال بهانه و توجيه ميگردي كه چيزهايي رو توجيه كني كه خودت يك روزي ازشون شاكي بودي ... رفتارهايي رو توجيه كني كه خودت شايد شبهاي متوالي بابتشون اشك ريختي ...

با تمام اينها چشيدن طعم خيانت موجب عدم اعتماد به شروع يه رابطه عاطفي ديگه است . موجب عدم  اطمينان و اعتماد در ادامه  همون رابطه قبلي .

با تمام اينها چشيدن طعم خيانت يه دلشكستگي بزرگ برات داره ... يه غصه ي تلخ كه ميريزه تو جونت و خرد خرد خرابت ميكنه ...

گاهي جاي پاي بعضي آدمها آنقدر محكم ِ كه تو نميتوني پاكشون كني از زندگيت ... و خوش به حال اون آدمها ...

سر اومده صبر من از این همه مکافات...

 

 

 

 گاهي فكر ميكنم به دردهايي كه سرايت ميكند به وجودت ... به دردهاي ناشناخته ايي كه سر ميكند در جانت .... و گاهي ميشود آن دردها را براي هر چند نفر كه بخواهي تزريق كني .... كاش دردها هم تاريخ مصرف داشتند ... كاش دردها هم ميگنديدند ، مي پوسيدند ، گاهي فكر ميكنم به جنس دردها ... درد فقر ، درد دلتنگي ، درد مردن ، درد بي تكليف ماندن ميان زمين و آسمان ، درد تفاوت ها و عدم تفاهم ها ،  فكر ميكنم به دردهايي كه ميكشيم ؛ ناگهان... یکهو... بدون خداحافظی و بدون جنجال يك نفر مي ميرد ؛ ناگهان ... يكهو ... بي انتظار يك نفر محو مي شود. می دانید؟ تنها یک راه برای درد نکشیدن از مرگ ِ دوست داشتنی هایت وجود دارد. اینکه: او با تمام ِ وجود از زندگی متنفر باشد و تو این را خوب بدانی. مثل اینکه بدانی طرفت از بستنی حالش به هم می خورد و با خوردنش حالش بد می شود. پس تو راحت بستنی ات  را می خوری و او به ميل خود چای اش را هورت می کشد. به همین راحتی...

كلااااا حال ِ جنازه ای را دارم که از گور بلند شده باشد و دلش بخواهد دوست داشتنی هایش را بغل کند و یک بار ِ دیگر سر مسائل پوچ با  مادرش بحث كند و برود سراغ کارهایش و روزگارش را بگذراند تا وقت ِ رفتنش برسد.

 

پي نوشت :

-     من فكر ميكنم خوبم ... لبخند ميزنم و سعي ميكنم در جمع حرف بزنم زياد ، اما نميدانم چرا موفق نميشوم خوب بازي كنم ؟!!! كه بعد دوستي از همان جمع پيام ميدهد چرا آنقدر به هم ريخته و عصبي هستي ؟!!! نميخواهم راجع به اين رفتارها حرف بزنم اما وقتي من تمام تلاشم را براي عادي بودن ميكنم دوست دارم بدانم كدام رفتارم اين ذهنيت را ايجاد كرده است و ميپرسم .... پيشنهاد ميدهند بروم سفر ... و من جواب ميدهم سفر هم انگيزه ميخواهد و دل بي غصه و ذهن بي فكر ... كه بتواني بي دغدغه و از ته دل بخندي و لذت ببري ... نه اينكه بروي و برگردي و باز ببيني هيچ چيز تغيير نكرده و همه چيز مثل قبل است ...

-     تغييراتم را خودم حس ميكنم ... بي حوصله گي نسبت به آدم ها ، عدم علاقه به ارتباط با آدم هاي جديد ، عدم توجه به آدم هايي كه بي وقفه اظهار ميكنند دوستت دارند و دلتنگت هستند ، حتي تعريف نكردن مسائل جاري و روزمره براي برادري كه برايش يكريز و پشت سر هم حرف ميزدم ، حتي از جزئي ترين مسائل ... كافي است يك عكس بگيرم ... براي عكاس لبخند بزنم ... عكس هم مصنوعي ميشود ... خودم خوب ميبينم از برق نگاه شيطنت آميزم خبري نيست و خنده ام هم خنده نيست ...

-     خدا را سپاس كه اينترنت هست ، كه اين دنياي مجازي هست ، كه فيلم هست ، كه يك قاب كوچك شخصي هست كه سرت را بكني داخل اين قاب كوچك و بچرخي در وبلاگها ، در صفحه فيسبوك ، در ياهو مسنجر ، هر چند كسي نباشد براي گفتگو ، كه بچرخي ميان آهنگ هاي قديم و جديد ، كه فيلم ببيني و ساعت ها را پشت سر هم بگذراني تا وقت خواب و باز فردا روز از نو و روزي از نو..

-     ميدانيد ... من اين مانتوهاي رنگي رنگي و عجيب غريب و اين ساپورت هايي كه دختران جوان ميپوشند و اين استايل موهايشان را دوست دارم ... اصلا به شكل خاصي به شهر لبخند ميزنند با اين تنوع رنگهايشان ... خيلي دلم ميخواست ميشد و ميتوانستم مثل آنها لباس بپوشم و لذت ببرم از رنگهاي متنوع اما متاسفانه فرهنگ ها متفاوت است و گاهي برخي مدل ها براي تو نيست .. و چه حيف كه نيست ....و چه حيف كه من كلا در زمينه آرايش ، مدل مو و خيلي چيزهاي شيك بي استعدادم ...


 

 

 

يك قدم عقب تر بايست ...

 

اصلا به من چه كه دل ِ فلاني نشكند ؟!!!! به من چه كه فلاني با رفتار من ، حرفِ من تحقير نشود ؟!!! اصلا به من چه كه هميشه مراقب خوب بودن آدمها باشم ؟!!! اصلا اخلاقيات زرِ مفت ميزند كه مراقب روحيه آدمها باش "روحیه آدم ها خیلی خیلی ارزش دارد". اصلا  به من چه كه  بي حرمتي آدمها به هم ، از سر غرور !! نه!! يا از سر نفهمي ممكن است ديگران را آزار دهد !! اصلا به من چه كه دلم بخواهد آدمهاي اطرافم خوب باشند ، مهربان باشند ، از با هم بودن لذت ببرند ، حرمت نگه دارند ، گستاخ و بي ادب و بي تفاوت نسبت به هم نباشند ؟!!! اصلا به من چه !!!! اصلا آدمها با تمام تضاد هايشان خوب هستند . اصلا هیچ کسی ارزش اینکه به خاطرش از روحیات خودم بزنم را ندارد.باید وحشی باشم... بِدَرم..... ببرم..... بتیغــم.

اصلا زندگي بدون دوست داشتن بهتر است... اصلا اگر کسی را دوست نداشته باشید خیلی خوشبخت ترید . حتي عاشق ماشين تان هم  نشوید یا لپ تاپ یا کـتـاب يا گوشي موبايل !  حتی وابسته به گربه ي لوس خانه تان هم نشوید.از همه چیز رها باشید(همه چیز) !! بـه خودتان بیایید.زندگی کنید. .یادتان باشد "هیچ چیزی با ارزش تر از شما آفریده نشده".تمام این کارها را انجام بدهید.زندگی تان را بکنید.اصلا ميدانيد به آدمها نزديك نشويد ... بگذاريدشان خودشان باشند و خودشان ... اصلا آدم ها از دور قشنگ ترند...

 

 پي نوشت :

-        پاراگراف آخر رو مشق كردم ، بارها و بارها و بارها .... باشد كه بشود آدمها را دوست نداشته باشم ...

-        نرووو ... تو كه ميدوني من بي تو ... تو بي من يعني حسرت .... ( صبح از ضبط ماشين پخش ميشد ... بعد از سالها تكرارش خوب بود ....)

مراقب رویاهایتان باشید.آدم بی رویا یعنی هیچ.

بارها فکر کرده ام به اینکه ،اگر اینی که الان هستم نبودم (منظورم يه كارمند معمولي و اين اداره  و روزمرگی های معلوم الحالم است) چه کاره می شدم،یا دست کم دوست داشتم چه کاره شوم. تصور اینکه یک روز صبح بیدار شوی و ببینی برنامه ات يك چيز ديگر است ، كمي عجيب و هيجاني است . ؟همه ي ما داراي يك باور مشترك شده ايم . يك سري امور و كارهايمان مشترك است . روتين شده صبح با صداي گربه ي لوس خانگي كه پشت پنجره نگاهت ميكند بيدار شوي ، بي صبحانه و 10 دقيقه ايي آماده شوي ، برسي اداره ، 8 ساعت را اينجا بگذراني ، ساعت هايي كه پر است از بيكاري ...  آرام  از کنار نفهمی آدم های بیشعور گذر كني  و هراز گاهی در سكوت به كساني  که احساس می کنیم با خوش خدمتی هایشان مثل  یک موش خانگی پیش رئیس ، خود شیرینی می کنند نگاه كنيم و دست آخر بعد از یک روز عادی و خیلی خیلی معمولی یک شب خیلی معمولی تر را بگذرانی و به غذای ظهر مانده برای شام قناعت کنی و آخر شب ها با یک اينترنت گردي در پايان شب ،  یک روز تکراری دیگرت را هم به مضحک ترین حالت ممکن استپ بزنی و صبح روز ب ع د

اما من دلم هميشه يك شغل دوم ميخواست ... اينكه لا اقل بعد از ظهر هايم را جور ديگري بگذرانم ... شغلي كه اگر كلاس هم نداشته باشد اما پر باشد از آدم هاي مختلف ... مثلا داشتن يك فروشگاه مثل سوپر ماركت ، يا لباس بچه ... يا تعليم رانندگي ، يا يك كارخانه پر از كارگر و كارمند يا نميدانم هر چيزي ... اما بيشتر از همه

دلم می خواست یک کافه داشتم ،کوچکــ .یک کافه کوچک تقریبا تاریک که با نورهای قرمز و نارنجی و آبی و بنفش تویش ترکیب وحشتناک زیبای رنگ ها را بسازم با تاریکی.یک کافه کوچک که نهایتا هفت ، هشت  تا میز کوچک دونفره بیشتر نداشت.کافه ایی با یک راهروی باریک به سمت پیشخوان.که یک ردیف راحتی زرشکی درست زیر پیشخوان می گذاشتم برای میهمان های ویژه ام.درست توی همین تاریکی ها و رنگ بندی ها یک کتابخانه بزرگ می گذاشتم آنطرف کافه با کلی کتاب های خاص.روی هر میز یک شمع روشن می کردم(نه از این هایی که توی هر کافه ایی هست)با شمعدانی هایی پایه دار و لاجوردی.کنار هر شمع روزنامه روز می گذاشتم برای آدم هایی که خواندن و نوشتن یادشان رفته بعد از درس و دانشگاه. یک تخته سیاه هم  می گذاشتم درست جلوی درب ورودی که هرکسی موقع رفتن یک جمله بنویسد برای هرکسی که دوست دارد.کافه باید پیشخدمت باسواد داشته باشد.صاحب کافه باید خوش برخورد باشد.کافه باید بوی قهوه اش دیوانه ات کند.باید..باید..یک عکاس می آوردم از لحظه های آدم ها همانجا برایشان عکس های سیاه و سفید بگیرد و تا آخر میز تحویلشان دهد..وای که چه قدر دلم رويايم را دوست دارد و چقدر فكر ميكنم هر روز كه بالاخره روزي يكي از اين روياهايم را عملي ميكنم ....

خوب هر چيزي ممكن است ...

 

خوب هر آدمي ممكن است  اينگونه باشد  . بنشيند ... ورق بزند ، چنگ بزند گذشته اش را ... وُول ميخورد ميان گذشته و حال و آينده اش ، مدام آرزو كند!  براي خودش رويا بافي كند . يك چيزهايي را از گذشته اش حذف كند ، براي آينده اش چيزهايي را اضافه كند ، گاهي در روياهايش اخم كند ، گاهي از سر شيريني روياهاي بافته شده ي ذهن اش لبخندي بزند... خوب همين است ، خاصيت آدمي اين است ديگر ... نميشود كه گذاشتش كنار ... من هم از بچگي رويا داشتم . براي خودم تصوراتي ميكردم . در روياهايم شوهر ميكردم ، بچه دار ميشدم . براي شوهرم اسم در نظر ميگرفتم و اسم بچه هايم را همنام او انتخاب ميكردم ... يك روز در روياهايم پزشك ميشدم ... يك روز معلم ، يك روز ... يك روز ... يك روز ... اما در روياهايم تشكيل خانواده هميشه جايگاهش اول بود ... چيزي كه هيچ وقت برايم تداعي نشد ... و شدني هم نخواهد بود ... رويايي كه از خيلي سال پيش در واقعيت برايم رنگ ترس گرفت ، رنگ فرار ، رنگ گريز ، رنگي خنثي كه بوي تنفر ميداد ... قطعا ميان زندگي هر كسي كاستي هايي هست كه نگرانت ميكند براي آينده ، شاكي ات ميكند از گذشته ايي كه اين كاستي ها خيلي جاها  كمت گذاشته است ... از يك سني سعي كردم بشوم آدمي كه بي تفاوت باشد به بود و نبود زندگي اش ... برايش چيزي  مهم نباشد ، خجالت نداشته هايش را نخورد . تلاش كردم خيلي چيزها را بپذيرم ... خيلي چيزها را .... دوستاني كه اينجا را ميخوانند آدرس اشتباه خانه را كه يادشان بيايد!!!!  متوجه تفاوت تمام اين سالها ميشوند ....  تلاش كردم بفهمم ، درك كنم  زندگی من این است.با همه کم و کاستش و من واقعا فقط باید یک کار کنم.بپذیرمش..نه اینکه هیچ اقدامی نکنم و قانع باشم ... نه..  فقط باور کنم که حقیقت زندگی من این است.پول خوب است.ولی من ندارمش.محبوبیت عالی است.ولی من ندارمش.جذابیت نیاز است.و من ندارمش.درد کشیدن زیادی تکراری شده؟ولی من نمی توانم صورت مساله را پاک کنم.خیلی چیزها دلم می خواهد که نمی شود؟ خب نشود..به جهنم که رويا و آرزويش  را دارم و نمی شود.خب نشود.......قرار نیست به خاطر نداشتن این چیزها خودم را پاره کنم.خب ندارم ایها الناس.  سعي كردم با همان چيزهايي  كه دارم خوشبخت زندگي كنم . تصور كنم همانـهـايي كه من دارم را خيلي ها ندارند و آرزويش را دارند ...

 

پي نوشت :

-        ميدوني !!!!  حالم اين روزا بدتر از همه است ... آخه هر كي رسيد دل ساده ي من را شكست ...  

 

روزهایی که زود خاطره میشود

 

سالها پيش بود ، پنجره هاي شركت باز ميشد به خياباني كه از دو طرف مشرف به چهاراهي بود شلوغ ... .سالها پيش بود ، ليوان چايي در دستم از بالا خيابان را نگاه ميكردم ، دختر و پسري 20 يا 21 ساله دنبال هم با فاصله كم راه ميرفتند ، گاهي آرام ، گاهي تند ، گاهي با اشاره ، گاهي بي اشاره ، زير لب حرفي ميزدند ، از كنار هم رد ميشدند ، مدام دور خودشان را نگاه ميكردند ... پيچ چهار راه  را پيچيدند و منِ كنجكاو ، نقطه ي ديدم را عوض كردم ... از پشت پنجره ي ديگر ... سر ظهر بود ، خيابان خلوت و عابراني جسته و گريخته عبور ميكردند ... يك لحظه كوتاه ، نبش كوچه ايي خلوت ... فقط دست دادند ، چيزي رد و بدل كردند كه فكر ميكنم هديه بود و تماااام ... از دو مسير مختلف حركت كردند ... آن زمان انگار كشف بزرگي كرده ام ، انگار مچ گرفته ام از آدمهايي كه نميشناختم ، انگار ... انگار... انگار ...

ديشب ، وقتي در كوچه ي يكطرفه ي كم نوري كه مطب پزشك اين روزهايمان هست پارك ميكردم ، دختر و پسري 17 يا 18 ساله كنار هم در تاريكي كوچه راه ميرفتند ... دست در دست هم  ، با لبخند و نگاه هاي مشتاق ... پياده كه ميشدم ... ترسيدند ! دست ها را رها كردند و قدم ها را تند ... آرام گفتم : راحت باشيد ... اين روزها بر نميگردد ...

اين سالها سعي كردم ياد بگيرم  توي خيابان ... ميان كوچه پس كوچه هاي خلوت شهر ، ميان درختچه هاي پت و پهن پاركها ، يا حتي توي تاكسي هاي پر از آدم ... اصلا هر جا ... اصلا هر وقت ...  دیدم دونفر به هم نگاه می کنند و زیر زیرکی می خندند.یا سکوت کردند و غرق شده اند در نگاه هم ... سرم را پايين بيندازم ... انگار كه نديدمشان ... انگار كه نيستند ... چرا كه تا من بخواهم بدانم موضوع چيست ، تا من بخواهم كنجكاو آنها باشم و بخواهم پازل هاي مغز فوضولم را كنار هم بچينم ، وقت آنها تمام شده است ... چه اينكه ممكن است نگاههاي مزاحم من همان يك لحظه با هم بودنشان را بگيرد ... شايد حسرت همان يك لحظه برايشان بماند ... و من مديونِ بودن ناخواسته ام شوم .

 

پي نوشت :

- اين روزها پسري كه براي ديدن دوستش ، تاريكي و استرس هاي كوچه هاي تاريك را به جان ميخرد ، يعني  آنقدر ها خبره نشده که برای هربار ديدن ،  یک جایی دست و پا کند. من این سادگی و ناشی گـَری، این نابلد بودن ها را دوست دارم. شـمـا را نمیدانم.

 

آسمان هم طعنه ميزند ... مي بيني ؟!!!!



يك چیزهایی در زندگی آدم هست که زود از دست می رود و برچسب گذشته می خورد. یک چیزهایی در زندگی آدم هست که با همه روزهایش گره می خورد و شبانه هایش را شور می کند. یک چیزهایی در زندگی آدم هست که مثل وهم می ماند و آدم را غرق هیچ می کند.

یک وقت هایی در زندگی آدم هست که گند می خورد به عمیق ترین دوست داشتن ها و آدم دلش می خواهد پشتش را به دنیا کند. یک وقتی هایی در زندگی آدم هست که دلش می خواهد کسی از لبخندش، حال خوب نبودنش را بفهمد. یک وقت هایی در زندگی آدم هست که زنانگی هایش را پنهان می کند پشت حصار روحش.

یک چیزهایی که آدم خیالش را هم نمی کند... یک وقت هایی که رو به سیاهی می رود...

زندگی اما خوب است و حال من هم!

 

پي نوشت :

-شاید دیوانگی باشد فاصله گرفتن از چیزهایی که دوستشان داری. اما گاهي ناچاري ....

-میدانم! دنیا انقدر ها هم بد نیست. می توان به یک کیک کاکائویی فکر کرد... حتی در یک روز مردادی کلافه کننده...

- خدایا .... فقط برای یاد آوری است ... فراموشت نشود ... جمعیتی چشم به راه مهربانی ات هستند ...

به بهانه دیدن "فصل كرگدن "

 

   

خوب ... بالاخره بعد از كلي وقت فيلم نديدن به پيشنهاد برادر جان "فصل كرگدن " بهمن قبادي رو ديدم .

اعتراف ميكنم اول تا آخر فيلم گنگ و نامفهوم بود و اگر راهنمايي و توضيح برادر جان نبود قطعا تا پايان فيلم نيز مشغول چسباندن و ارتباط  آدمها با هم بودم .

با اين حال بعد از دو روز باز فيلم را در تنهايي ديدم و اعتراف ميكنم وقتي دفعه دوم فيلم را ديدم  تازه متوجه برخي سكانس ها و اپيزودها ي فيلم شدم .  

 فصل کرگدن ساخته کارگردان خوش نام ایرانی بهمن قبادیست.... در فيلم از بازيگراني استفاده شده كه قطعا سوقت خواهند داد به تماشاي فيلم . بازيگراني مثل مونیکا بلوچی (  مالنا ) ،   برن سات  ( ثمر در عشق ممنوعه ) ، بهروز وثوقي ، آرش لباف ( خواننده ايراني )

    گفت‌وگو‌های فیلم بسیار مختصر‌اند و بخش عمده‎ی فیلم خالی از گفت‌وگو است. داستان بیش از آن که به کلام متکی باشد با قاب‌بندی‌ها و تصوير برداري به پیش می‌رود.

 فیلم حکایت زوج جوانی است که در آستانه انقلاب ۵۷ در ایران با هم ازدواج کرده‌اند. مینا (مونیکا بلوچی) دختر یک نظامی عالی‌رتبه ارتش شاهنشاهی است و شوهرش ساحل فرزان (بهروز وثوقی در زمان حال) شاعری اهل کردستان، بدون پیشینه سیاسی  ، كه ظاهرا در دانشگاه با هم آشنا شده اند .

 راننده خانوادگی آنها، اکبر رضایی (یلماز اردوغان)، که شدیدا دلبسته‎ی مینا است در اوج انقلاب در میان انقلابیون صاحب موقعیتی برجسته می‌شود و پس از بهمن ۵۷ مینا و شوهرش را به قصد جدا کردن‌شان و به دست آوردن مينا به زندان می‌اندازد.

 کارگردان با به نمايش كشيدن  روند بازجویی‌ها و محاکمه‌های دهه نخست انقلاب توانسته ماهیت  یک «انقلابی متعهد» تازه به قدرت رسیده را به تصویر بکشد.

روایت فیلم پیچیده است و رفت و برگشت‌های مکرر میان گذشته و حال هم این پیچیدگی را دوچندان کرده است. و به نظرم به دشواري مي توان ارتباط خط اصلي داستان را دنبال كرد .

 با اين حال تو در روند فيلم در موقعيت هايي قرار خواهي گرفت كه نتيجه گيري آن به عهده خودت خواهد . مثلا وقتي قرار است تصميم بگيري كه پدر واقعي فرزندان مينا  چه كسي است ؟!!!

 يا سكانسي كه دختر مينا كه نقش فاحشه ايي را دارد ، كنار بهروز وثوقي (پدرش!!!) از خواب بيدار ميشود !!!

 پايان فيلم و انتقام ساحل را دوست نداشتم . حس ميكنم تملق است چنين انتقامي ، جنگيدن براي به دست آوردن ، و پايان دادن به تمام خواسته  هاو انتظارات چندين ساله به اين شكل  دور از ذهن است .

تاكيد بر عالي بودن فيلم ندارم اما يكبار ديدن جدال عشق و هوس، عشق و عقده، عشق و نفرت . . خالي از لطف نيست .

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

 

گاهی می‌نشینم به شخم زدن این‌جا، آذر هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و نه، مهر نود و يك و ...نوشته‌ها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنت‌ها...

مثل سنگ قبرها در قبرستان ، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، همانطور غمگين ...  

نوشته‌ها، بی‌وفایند. به تو که می‌خوانی‌شان نمی‌گویند که نویسنده برای نوشتن‌شان چه کشیده. نمی‌گویند که فلان نوشته که ده نفر تاييدش كرده اند و بيست نفر برايش کامنت گذاشته اند ، حاصل کدام شب‌گریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمی‌گویند نوشته‌های بی‌رمق، نوشته‌های قدر نادیده، تک‌افتاده، متروک، از کدام لحظه‌های شوق آمده‌اند، نمي گويند نوشته هايي كه پشتشان پر از خشم است ، نامهرباني شان حاصل كدام درد است ...

نمی‌گویند فاصله‌‌ی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقت‌هایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمی‌شنوی، یا از آن وقت‌های نفس‌گیر که درگيرت ميكند ، بی‌زایش، بی‌کلمه، بی‌اثر. یا نه ...  اصلا رفته‌ای سفر، دل‌ات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.

نوشته‌ها بی‌وفایند،  مثل  سنگ قبري  خوش‌نقش و نگار، که به تو نمی‌گوید آن‌که آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چه‌قدر از اندوه و لبخند دنیا سهم برده‌ست.

 

رونوشت :

-        گاهي  فکر می‌کنم که سهم ام از خیلی از آدم‌های دوست‌داشتنی‌‌ام، شده نوشته... شده سكوت ، شده نگاه ، شده حسرت ...  

-    خدايا ... كمكم كن ، نزديك است كم بياورم ... كمكم كن خدااا ... ببين من به تو اعتماد كرده ام ، پشتم گرم است به بودنت ... به لطفت ، به رحمتت ، به بزرگي ات ... ميدانم رئوف تر از آني هستي كه دل پدر و مادر سالمندي را بشكني ، رئوف تر از آني هستي كه بخواهي ما را همين قدر سرگردان و مستاصل بگذاري ، رئوف تر از آنكه دلت بخواهد سادگي و دلخوشي هاي اندكمان را بگيري ... خدايا گرمم به حضورت ، بودنت را نگير ...

-        چقدر ميشود زندگي را فشار داد ميان بغض هايمان ؟!!!!    

 

خدایا روی تو سپید !!!!

 


وقتی بالش زیر سرت ،خیس از شرمندگی اش می شود …
که هیچ برای غصه هایت ندارد
و فقط خیس می شود و مچاله
که دستی ندارد تا آغوش باز کند برای هق هق هایت
و اشک هايی که راهشان را گم می کنند…

باورهاي خيس و دردناك

 

 

اول :

تو گفتي ... ديروز گفتي دچار عذاب وجدان شده اي ... يادت هست ؟!!!

من برايت  نوشتم بي خيال ... يادت هست ؟

يك دنيا دليلي كه بيشتر به توجيه شبيه است برايت آوردم . يادت هست ؟

گفتم ما در هر دو صورت دنبال هيچ منفعتي براي خودمان نيستيم ... يادت هست ؟

اينها توجيهاتي است كه ميتواند هر كسي را آرام كند  ... تورا نميدانم ، اما من ديگر هيچ چيزي برايم معنا ندارد ... خوب ميدانم انتقام نيست ، خوب ميدانم دليلي براي انتقام وجود ندارد  ... اما مگر چقدر ميتوان مغرور ماند ، چقدر ميتوان سوگند خورد قدمي جهت تخريب بر نداشت ... اصلا مگر ما به فكر تخريب هستم ؟!!!! نه ... نه مريـم!!!  آدمها خودشان بايد ظرفيت داشته باشند . خودشان مسئول كارهايشان هستند . خودشان مسئول ارتباط هايشان هستند .  تو فكر ميكني اگر ما به كسي رحم كنيم ديگران به ما رحم خواهند كرد ؟!!!!

ما درماندگي خيلي ها را حس ميكنيم . آدمهايي كه درد را به چنگ و دندان ميكشند كه بتوانند زندگي هايشان را حفظ كنند . كه تلاش ميكنند دور كنند تمام آدمهايي كه ممكن است روزي به زندگي هايشان خدشه بزنند ... اما مريم اينها درست شدني نيست ، تمام شدني هم نيست ... آن روزها به تو نگفتم ؟!!!  ... نگفتم : ما نه اولي هستيم و نه آخري ... من يا تو يا هر كس ديگري كه درگير وجدانش باشد منجي اصلاحات نيستيم ... كاستي هاي آدمها به ما ربطي ندارد مـريـم ... به وجدانت بگو دردش نگيرد ...

 

دوم :

گاهي فكر ميكنم نكند من دور شده ام از اخلاقيات ... نكند رفتارهايي كه روزي عذابم ميداد ، كه روزي برايم باعث اكراه بود ، كه شنيدنش هم تمام تنم را دچار لرزش ميكرد دچارم كرده است ؟!!!

اما گاهي واقعيت همين است ، خيلي چيزها ، خيلي اعتقادات ، خيلي تابو ها برايم اهميت ندارد ... فكر ميكنم اين حق را دارم ، كاري را كه دوست ندارم انجام ندهم ، با تمام اينكه شايد بتوانم كمك كوچكي كنم اما ترجيح ميدهم در چهار ديواري سكوت ، آرام بخوابم ... حتي دلم نخواهد شاهد تلاش هاي ديگران باشم ... حتي دلم نخواهد بي كمك كنارشان باشم ...

نميدانم !!! اينها غرور است ؟ خود خواهي است ؟ خود بزرگ بيني است ؟ اما هر چه هست گاهي آزارم ميدهد ... اينكه بي تفاوت باشم آزارم ميدهد ... اينكه بخواهم دور باشم ، سرد باشم ، بي اهميت باشم ، آزارم ميدهد ...

اما اينها رفتارهايي است كه من از خودشان ياد گرفته ام ... من فقط گاهي در حضورشان درسهايي را پس ميدهم كه خودشان به من آموختند ... اما چرا گاهي اين درس ها را با درد پـس ميدهم ؟!!!

مگر پس دادن درسهايي مثل .. بي منطق بودن ،  خود خواه بودن ، مغرور بودن ، سرد و يخ و بي مسئوليت بودن ، بي اهميت بودن به خيلي مسائل ، بي احترامي  و نديدن  آدمهايي كه برايت تلاش ميكنند ... درد دارد ؟!!!!

چرا تمام دردهای کودکی فقط تا زانو میرسید ؟!

 

 

 

به يك نتيجه قطعي نرسيدم ، اما تصميم گرفتم عنوانش  را عوض كنم ... آذر 87 وقتي اينجا را شروع كردم حال خوبي نداشتم . روزهاي خاكستري ميان آدمهاي كاري زندگي ام ... حرفها و حديث ها و پچ پچ ها ، كنايه ها ، نگاههاي سرد و از روي اجبار ، بي هيچ صميميتي ... آن روزها فكر ميكردم آسيمه سرم و اين شد كه نوشتمش آسيمه سر ... فكر ميكردم چقدر آدمها از منظر خود به قضاوت مينشينند و چقدر ناچاري در يك محيط كوچك كاري رفتارهاي ضد و نقيض ببيني و دم نزني ... ببيني و به خوب برآوردشان كني ، لبخند بزني به آدمهايي كه ميدانستي هر كدام خنجري بر دست ، آماده ايستاده اند تا در اولين فرصت فرودش بياورند . و اين شد كه نوشتمش "زشت بايد ديد و انگاريد خوب .... "

اين روزها هم همين است .. تمام اين سالهايي كه گذشت و ميگذرد همين است ... تو ناچاري زشت ها را خوب ببيني ... تو ناچاري به سكوت ... به پذيرش خوب و بد آدمها ... تو ناچاري اجازه دهي هر كس هر طور دوست دارد تو را قضاوت كند ... تو بايد بپذيري با آدمهايي كه راحت قضاوتت ميكنند نميتواني بجنگي ...

اما حالا ... بعد از سالها ... دلم خواست عنوان را تغيير دهم ... هنوز  هم نميدانم چه خواهم گذاشت ، اما حتما چيزي فراخور روزهايم خواهد بود ، فراخور نوشته هايم ميان اين همه سال ...

 عجيب خوشحالم كه اينجا را دارم . با تمام اينكه خواننده هاي محدودي دارم ، با تمام اينكه آنقدر نوشته هايم تاپ نيستند كه ميان وبلاگ نويسان حرفي براي گفتن داشته باشم ، اما دوستش دارم .

سال 82 شروع وبلاگ نويسي ام ... اولين وبلاگم رو مدير شركتي ساخت كه شاغلش بودم ... دنياي وبلاگ نويسي را او يادم داد ... هنوز هم بعد از تمام اين سالها ميخواندم و ميدانم  ، وبلاگ صورتي رنگ بلاگ اسپوت چه خوب يادش هست  . وبلاگي كه آدرسش نام خودم بود و خوب نوشته هايش همه خاطرات روزمره همان شركت بود و روزمره هاي خيلي خيلي معمولي ...

بعدتر وبلاگ "دروغ" را نوشتم .... سال 84 ... يك وبلاگ پر احساس با نوشته هايي منسجم تر ... با آهنگ "نشكن دلمو" از يگانه ... و چه روزهايي داشتم با آن وبلاگ ... بعد از يك سال و نيم بابت يك حماقت و لجبازي كه هيچ وقت خودم را بابتش نميبخشم حذفش كردم و چقدر دلم هنوز كه هنوز است ميسوزد بابت حذف حال و هوا و خاطرات آن روزهايم ...

بعد تر "هواگرد" را داشتم .... فكر ميكنم آن هم يكسال طول كشيد ... آدرسش هنوز هست اما مطالب يكساله اش بابت يك ترس ، يك هشدار ، يك جو ِ تلخ و پر وحشتِ كاري در عرض 2 ساعت عوض شد ... آن روزها فكر ميكردم اين بهترين كار است اما هر چه گذشت من فكر كردم كارم حماقت محض بود ... چه اينكه من نه وبلاگم سياسي بود و نه توهين به شخص خاصي ... ميتوانستم خيلي راحت در جواب سئوالي كه از طرف بچه هاي بالا!!!!  بود بگويم: بله ... هواگرد وبلاگ شخصي من است ... صفحه شخصي كه پر است از عقايدم راجع به دنياي پيرامونم ... اما آن روزها ترسيده بودم ... خيلي زياد ... و فكر ميكردم تغيير مطالب بهترين كار است ...

بگذريم ... حالا پشيمانم از حذف مطالب تمام اين سالهايم و اميدوارم ديگر هيچ مسئله اي نباشد كه من دلم بخواهد يك روز هم اينجا را خط بزنم ....

 اینجا برای من یک تکه کاغذ است  در یک زندان یا یادداشتی که می گذارم در بطری و پرتش می کنم به اعماق دریا... .نمی شود حدس زد یادداشت به دست چه کسی می رسد.

وبلاگ برای من دستمالی بوده که با آن اشک ریخته ام و بعد از چندی سر به نیستش کرده ام .

تو ناچاري در ميان آدم ها خودت نباشي ... اما اينجا ميتواني حرفهايي بزني كه دلت ميخواهد ... شاكي باشي از بي عدالتي ها ... خشمگين باشي از نگاه و فكر آدم ها ...  هراس نداشته باشي از حرفهاي گفته شده  ... لبريز باشي از غم هاي مرموز ... با نوشته هايت ارتباط بگيري با آدمهايي كه دوستشان داري ... نزديك شوي به آدمهايي كه دلت ميخواهد من ِ دروني ات را بشناسند ... نميدانم تا كي ادامه اش ميدهم ... اما ميدانم اگر روزي ننويسم حتي همين قدر ساده و معمولي ، روزي است كه قطعا زندگي ام پر از يكنواختي است ، روزي كه آنقدر معمولي شده ام كه حتي نميتوانم جمله اي بنويسم . روزي كه  سرم را در لاک عقده ی یائسگی کرده ام ...

 

"می‌فهمم” و نمی فهمم .....

 


دنياي همه ي  ما همين است .... خيلي از ما آدمها با حرفهاي ناگفته بزرگ شده ايم . در اصل با حرفهايي كه درونمان ريخته ايم بزرگ شده ايم . اكثرا حرفهايمان را روي كاغذ آورده ايم ؛به ذهن خودمان   مدرن و آبدیده‌ شده‌ایم. نشانه‌ها را می‌گیریم، سیاست پیدا کرده‌ایم. فکر می‌کنیم بعد کلی عاشقی كردن و رابطه هاي پر شكست ، پر خيانت ، پر درد ، بلدیم که دیگر آسیب نبینیم. بلدیم دلِ الکی نبندیم. بلدیم منطقی باشیم. فکر می‌کنیم یاد گرفته‌ایم که دل‌تنگی نکنیم. کلی تلاش کرده‌ایم و قلبی و عملی باور داریم که انسان نباید به کسی یا چیزی وابسته باشد يا نسبت به آني كه حتي به صورت مقطعي ميخواهد حس مالكيت كند ،که در يك رابطه هيچكدام از طرفين دربرابر هم‌آغوشی مسئول نیستند . فكر ميكنيم آنقدر بزرگ و روشنفكر شده ایم که بدانیم دست همدیگر را گرفتن و راه رفتن، بوسیدن گاه‌به‌گاه، دربغل هم‌ خوابیدن  اصلا نشانه دوست داشتن نیست. قبول کردیم دم غنیمت است و حال را بايد خوش بود . تصور مهاجرت برای پیشرفت را درک کرده‌ایم. درك كرده ايم كه تنهايي ميتواند براي استقلال مفيد باشد . حسادت کردن را در شان خودمان نمی‌دانیم.  باور كرده ايم  که موفقیت شغلی و تحصیلی ارجحیت دارد به عشق.  یادگرفته‌ایم دربرابر “دوستت دارم” بگوییم مرسی. که مودب باشیم و بی‌توقع و مستقل. یاد‌گرفته‌ایم که تکیه نکنیم به كسي ، خود درمانگر خود  باشیم. ابراز عشق مدام نکنیم. ياد گرفته ايم  که وابستگی به خانواده مغایر است با متمدن بودن. به خودمان تلقین کرده‌ایم که هیچ چیزی نشان از هیچ چیزی نیست. عشق یک قرارداد است ، يك تاريخ شروع دارد و يك تاريخ انقضا ء .... ،

من در تمام اين سالها ، از روز اولي كه دوست داشتن را تجربه كرده ام تا تمام روزهاي خالي سي و چند سالگي ام  ، تمرین تظاهر کرده‌ام. خودم را موظف کرده‌ام به قبول کردن. فکر می‌کردم باور دارم خیلی از موارد بالا را تا مغز استخوان. نمی‌دانستم نه. گاهی مچ خودم را می‌گیرم که ته دلم باورشان ندارم. فقط خیلی خوب و خبره همانطور که یاد گرفته‌ام بی‌صدا عطسه کنم ،یاد گرفته‌ام بی‌صدا گریه کنم. حتی بی‌اشک. و روزی ده‌باربی‌لکنت و بغض با صدای رسا  بگویم “می‌فهمم” و نفهمم .....