n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 10:11 |

اول :

برای دیدن کفش وارد مغازه اش شدیم . یک پاساژ جدید و مغازه های جدید . تازه از دهانم خارج شده بود که بگویم لطفا کفش پشت ویترین را بدهید که حرفهایشان را شنیدم .

-کمتر از یک ماه است رفته است آزمایش و ام آر آی و ... ظاهرا نمونه بد خیم بوده است . قرار است درمان را شروع کند .... یه احوال پرسی ازش بکن ... همکار هستیم ... همسایه اییم ... بگو از آقای حقانی شنیده ای دردش را ...

-حتما ... واای گناه دارد ... بچه ی کوچیک دارد ...

و من با زور ایستاده ام آنجا ... و هی دعا میکنم شیوا حواسش به کفشی باشد که میخواهد پا کند ، و نشنود این حرفها را ... به زور ایستاده ام آنجا و خاطراتم مرور می شود ، به زور ایستاده ام آنجا و منتظرم هر چه زودتر تکلیف این کفش معلوم شود ، به زور ایستاده ام آنجا و حال آن آقایی که نمیشناسم را می فهمم ، حال خانواده اش ، حال راهی که در پپیش دارد ، حال امیدهایی که به او میدهند ، حال دردهایی که قرار است به امید بهبودی تحمل کند و تمام اینها رژه میرود در ذهنم و حواسم نیست که شیوا میگوید کفش خوب است یا بد ، حواسم نیست که می گوید کنار کفش اذیت میکند ، فقط به مغازه دار میگویم برمیگردیم و تشکر و خداحافظ ... پاساژ رو دور میزنیم ، آنجا دیگر کفش فروشی نیست و من فقط به قیافه ی فروشنده ها نگاه میکنم ... به چهره هایشان ... دنبال آدم غمیگنی میگردم که درد این روزهایش غمگینش کرده است . دنبال آدمی میگردم که  غصه  و ترس از دردی که ریخته در جانش آشفته اش کرده است . تازه میفهمم چقدر دلشوره می افتد به جانم با یادآوری روزهایی که گذشت . که گذشت و تلخی هایش تمامی ندارد  . انگار پیرزنی در تشت دلم رخت هایش را چنگ می زند . این وقتها از نشستن اکراه دارم و از ایستادن فراری ام . کاش این درد پایان میافت . کاش کسی دچار نمیشد . کاش آدمها ، همه سالم باشند .. کاش میشد کاری کرد ... کاش ... کاش .. کاش ...

 

دوم:

نمی دانم عدالت خدا را کجای این پازل جا بدهم . اصلا عدالتی هست ؟مادرم به تاوان کدام گناه می سوزد ؟ اسمش را مصلحت می گذارند ... کدام مصلحت ؟ به مصلحت چه کسی بود که مادرم اینطور رنج بکشد ؟ یا ما اینطور بسوزیم ؟ یا شاید امتحان الهی است ؟!!! کدام امتحان ؟

کفر می گویم ؟ عیبی ندارد .... فکر کنید من کافرم ... ولي مگر توقع زیادی بود  ؟‌ که خواهرم  سالم باشد ؟ که مثل همه زنها بتواند آشپزی کند ...برود خرید کند ... ظرف بشوید و همسر و بچه هايش را تر و خشک کند... و یا حتی نوه اش را بدون درد در آغوش بگیرد....  اصلا مگر توقع زيادي است كه آدمها سالم باشند ... خواهر من نه !!! ... مردم اين مملكت ، همين هايي كه اسمشان مخلوقِ خداست ... اصلا مگر كم درد ميكشند ؟ مگر درد فقر و نداري كم است ؟ مگر دردِ  ناامني در اين مملكت  برايشان كم است ؟ مگر به اسم تورم ،كم به زندگي هايشان ظلم ميشود ؟ مگر اين سنگ ها كم به در بسته ي شان ميخورد ؟!!! توقع زيادي است ؟ كه بخواهيم از خالق بي همتا كه لا اقل درد و بيماري به جانمان نريزد ؟!!!!

مگر درد كمي است كه آدمها ملاك تقويم زندگي هايشان را بر اساس تاريخ پزشك هايشان بچينند ؟

من ديده ام  ، ميدانم كسي اگر مريض باشد چه بر سرش مي رود ، ميدانم خانواده ايي اگر مريض داشته باشند چه به روزگارشان مي آيد  ...

خدايااااا انتظار زيادي نيست ، فكر نميكنم توقع بيش از اندازه باشد كه دور كني بلا را از مردم ، كه دور كني درد را از مردم ، كه بگذاري مردم شانه هايشان محكم و استوار باشد براي آنچه در اين دنيا سرش مي آورند ... بگذار آنقدر قوي باشد كه بتواند از پس ِ اين زندگي با تمام مشكلاتش بر آيد ... لطفا خدااا ... لطفاااا ... دور كن درد را ، بيماري را ، ... لطفااا خدا ...

 

پي نوشت :

آهنگ روزاي سخت ... پاشايي



سه شنبه هجدهم شهریور 1393 | 9:57 |

اول :

 من از مرگ مي ترسم ... از مرگ خودم مي ترسم ... از مرگ آدمهاي اطرافم ميترسم ...

من مدام با چشمهايم پي سلامت آدمهاي اطرافم هستم . من هر وقت كسي به خواب مي رود آرام و عميق ، خيره نگاهش ميكنم ، ميترسم نفس نكشد ، ميترسم بيدار نشود ، ميترسم  خواب اش ابدي شده باشد . من آنقدر زل ميزنم تا بالاخره مطمئن شوم قفسه ي سينه اش تكان ميخورد هر چند خفيف ... و آرام ميشوم . من با ترس آرام ميشوم .

من ميترسم ، من از تمام شبها ، از تمام صبح ها ، از صداي زنگ تلفن وقتهاي نامعمول ، از حرف زدن آدمها پشت خط تلفن وقتي در حال تعجب و شگفتي هستند ميترسم ، من خبرهاي خوبي با تلفن نشنيده ام ، و از صداي زنگ تلفن حتي اگر آهنگي آرام و ملايم باشد ميترسم ...

من از قبرستان ميترسم ، از بيمارستان ميترسم ، از مطب پزشكان ميترسم ، اصلا از پزشكان هم ميترسم ، از غسال خانه و خوابيدن توي قبر و پزشكي قانوني ميترسم ،

من ترس هاي زيادي دارم . من زياد ترسيده ام . از همكارهايي كه ابايي ندارند براي حرف نامربوط زدن ، از دردسرهايي كه برايت بي هيچ دليلي ميتراشند ، از اعصاب خردي هاي كاري ترسيده ام ، من حتي از تنهايي هم ميترسم  . وقتي يك نفر از زندگي ام رفته و خرده هايش را جا گذاشته ، از خاطراتش هم ترسيده ام . من از فراموش كردن آدمهايي كه دوستشان داشتم ترسيده ام . من از بحث هاي ازدواجي ترسيده ام . از عمر تلف شده ي مادرم به پاي خودمان ترسيده ام . از آبروي رفته ايي كه با ازدواج نكردن من و برادرم به گردن اش آويخته شده است ترسيده ام . از حال پدرم ترسيده ام ، از شبهايي و روزهايي كه گم ميكند ترسيده ام ، از فريادهاي مادرم ترسيده ام . از تنها ماندن برادرم ترسيده ام . از تنها ماندن خودم هم ترسيده ام .

من از مرگ ميترسم . حتي از ماندن در دنيايي كه هيچكس دوستم نداشته باشد هم ميترسم . من از تمام اتفاق هاي بد ِ غير منتظره كه يكباره زندگي ها را زير و رو ميكند ميترسم .

من از بي حسي انگشت شصت پايم ميترسم ، از دردهاي قفسه ي سينه ام ميترسم ، از دردهاي سينه ايي كه مثل يك كِش كشيده ميشود توي سينه ام ميترسم ، از دندان دردم ميترسم ، از پيله ي دندانم ميترسم ، از دكتر رفتن هم ميترسم ... من از درد ميترسم ، از مرگ ميترسم ، از بيماري ميترسم ، از حس ِ همدردي آدمها ، از دلسوزي هايشان ميترسم .

 

دوم :

آدم در مريض شدن اش تنهاست ، هیچ‌کس کاری از دستش برنمی‌آید . آدم در مریض شدنش و استرس گرفتنش تنهاست. تنهایی بدترین مریضی‌ها را می‌گیری و تنهایی ... آدم در مردنش هم تنهاست. مریضی می‌گیریم و می‌میریم و دیگران از بیرون، روند از پای درآمدنمان را نگاه می‌کنند.

تمام دوستهايت ، آنها كه در تمام دوران مدرسه بغل دست هم  مي نشستيد ، آنها كه با هم كلي چيپس و پنير خورده ايد و خنديده ايد ، آنها كه با هم شبانه رازهاي مگو گفته ايد ، متاسف اند ، نگران اند ، و كاري نميتوانند بكنند . كسي كه دوستت نداشته ميخندد ... دوستی که از همه مهربان‌تر است و همیشه حواسش بهت هست مشت به دیوار می‌کوبد که چرا کاری نمی‌شود کرد! بدتر و گریه‌آورتر مادرت است که تو را دنیا آورده، خواهرت است که ترس‌ها ودل‌واپسی‌هایت را می‌داند، حتا آنها با تمام اشکی که خواهد ریخت هیچ‌کاری نمی‌توانند بکنند....

آدم در مریض شدنش تنهاست. تو به حال خودت گریه می‌کنی و می‌فهمی با تمام اقوام و دوست و فاميل نزديك و خواهر و برادر و ... وقتش است که تنهای تنها با مرض و درد ، دست‌و‌پنجه نرم کنی. تو گریه می‌کنی و می‌فهمی عمر روزهای خوب کوتاه است و اقبال روزهای بد بلند. تو می‌فهمی کارهای نکرده و حرف‌های نزده و جاهای نرفته‌ی زیادی هستند که نرفته اي .

آدم تنهایی می‌میرد . آدم تنهایی به از تک‌وتا افتادن دست‌ها و پاها، به خوابیدن در یک چاه عمیق پر از قیر سیاه فکر می‌کند. آدم تنهایی درد می‌کشد. هم‌دردی؟ نه ... هر چقدر هم كه همدرد داشته باشي ، باز غم درد ِ بيماري را تنها ميكشي ... با توام ... من خوب فهميدم تو تنها بيمار شدي ، تنهايي درد كشيدي ، تنهايي غصه خوردي ، تنهايي فكرهاي غمگين كردي ، تنهايي اشك ريختي  و ما فقط به تو اميد هاي واهي داديم ... همين ... كنارت بوديم اما تو تنهاااا بودي و من فهميدم شهين ...

 



شنبه یکم شهریور 1393 | 23:41 |

درست است من تمام دوستت دارم های نگفته را بدهکارم به خودم اما بدهکاری من از سر تربیتی بود که آمیخته شد با خونم . هیچوقت مجاز به گفتن دوستش دارم نبودم . هیچوقت مجاز به آنچه در درونم آشوب به پا میکرد نبودم . بدهکارم به خودم ، به تمام سالهایی که گذشت . 

اتاق من هیچوقت پر نشد از پوسترهای رنگ و وارنگ آدمهایی که دوستشان داشتم ، اما من عاشقی کرده ام.

 

-         من عاشق مهدوی کیا بودم . زمانی که بازی های تیم ملی فوتبال را میدیدم . عشقم به او از کی و از کجا شروع شد نمیدانم ، اما حس عمیقی دروجودم بود . هیچ وقت عکس هایش را آرشیو نمیکردم . جرات این کار را نداشتم . اصلا اجازه ی این کار را نداشتم . حتی اجازه نداشتم یک نفر را که واقعی هم نیست و فقط گاهی در قاب تلویزیون است و گاهی روی پوستر ها ،  دوست داشته باشم . خوب یادم هست وقتی تمام مجله ها پر شد از خبر ازدواج او با دختر عمویش !!! چقدر خاطرم تلخ شد و چقدر وجودم پر شد از حسادت ... 17 سالگی من پر بود از خیره گی چشمهایم به عکس مهدوی کیا ...

-         من عاشق محمد رضا فروتن بودم ، هنوز هم هستم . نه به اندازه ی روزها و شب هایی که تمام ذهنم پر بود از دیالوگ های محمد رضا فروتن ، نه به اندازه ی روزهایی که صدایش آویزه ی گوشم بود و نگاهش قاب شده بود در چشمانم ... نه ... اما هنوز هم دلم میخواهد تمام فیلم هایش را ببینم . هنوز هم به حرمت همان عشق ، همان دوست داشتن ، حس خوبی به من دست میدهد وقتی صدایش به گوشم میخورد ...

یادم هست کی عاشق اش شدم ، 18 سالگی من و فیلم قرمز . 18 سالگی من و عشق جنون آور او به هستی ،  نگاهش ، عشقش ، تن صدایش ، چشمهایم را روی روانی بازی هایش بسته بود . فقط فروتن را میدیدم و دیگر هیچ ... دلم میلرزید در دیالوگی که با احساسی عمیق میگفت : "این سند این خونه است و این خونه ..."

بعدتر شیفتگی مرا با بازی در فیلم "باغ های کندولوس" بیشتر کرد وقتی برای آبان شعر میخواند که " در دامنه ها ذهنی روشن دارم ، و چه ساده است حساب دنیا ، ... "

 

-         من عاشق شهاب حسینی شدم در فیلم "الهه زیگورات" ، بعدتر در "محیا" و بعدتر در فیلم "سوپراستار"  .  باورش سخت است ولی چقدر گاهی دلم برایش تنگ می شود ، برای دیدن یک فیلم خوب  از او ... که نقش یک عاشق پیشه را بازی کند و من عمیق نگاهش کنم ...


 

-         من عاشق بنیامین شدم  ... عاشق بنیامین و ترانه هایش ، عاشق بنیامین و خلاقیتش در خواندن ، عاشق بنیامین و آهنگسازی هایش ، وقتی میخواند " کاشکی میرفتیم از این شهر ، من و تو یه گوشه با هم "   ، وقتی میخواند " نگااات حال منو خوب میکنه " ، من هنوز هم دلم میخواهد هر روز ترانه بخواند و من گوش کنم . دلم میخواهد هر روز آهنگ جدید بیرون بدهد . اصلا من دلم میخواهد بنیامین را ببینم . ببینم و به او بگویم چقدر وقتی ترانه هایش را میشنوم حس ام به او نزدیک است .


-         من عاشق پاشایی هستم . عاشق ترانه هایش . خوب یادم هست اولین ترانه ایی که شنیدم و چه حال خوبی داشت ... " چشات منو داده به دستای باد ، دلم عشق تو از کی بخواد ، دل ِ تو با دلم دیگه راه نمیاد " یادم هست بلافاصله  سرچ کردم ببینم خواننده اش چه کسی است و بعد و بعد و بعد و ترانه های بعدی اش و ماه عسل امسال و تیتراژ اولش ... "تو به جای منم داری زجر میکشی ... "  و تصویرش ... و کلاهی که به سر دارد ، به چهره ی بی رنگش و ... و ... و خاطراتی که برای من تداعی میشود ... و دلی که از من خالی میشود ... نه ... نه ... کاش بیمار نباشد ، کاش خدا بشنود صدایش را وقتی میخواند " مگه میشه باشی و تنها بمونم ... محاله بذاری ، محاله بتونم "

 

و باز هم هستند آدمهایی که هی من دوستشان داشته ام و هی امروز عاشقشان شدم و فردا باز فارغ ... مثل "پارسا پیروز فر" در سریال "در قلب من" ... مثل حامد بهداد  در "پرتقال خونی" ، مثل خزر معصومی در "باغ های کندلوس" ، مثل گلشیفته فراهانی در تمام فیلم های ایرانی اش ...  اما هیچوقت عاشق محمدرضا گلزار نشدم ... هیچ وقت دلم بهرام رادان را نخواست ... دل است دیگر گاهی مجذوب آدمهایی میشود که فکرش را نمیکنی و گاهی  آدمهای پر خاطرخواه و جذاب و چشم سبز را نمیخواهد ... دل است دیگر ...

حالا شما بگویید عاشق چه کسی شدید ... عشق نه ... با چه کسایی روزهایی زندگی کرده اید ؟!!!

 

 

 



چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 14:54 |

 

 من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه روزها را به هم وصل ميكردم . آنقدرتوانمند بودم كه همه چيز را به دو سال پيش بر ميگرداندم . آنقدرتوانمند بودم كه همان خوشي هاي اندك را چهار دستي نگه دارم ، آدمي را اگر كمي ، فقط كمي ميخواست كه ناشكري كند ميبلعيدم و پايان مي دادم به همه حرفهاي پوچ و بيهوده ايي كه شايد خدا را سر لج بيندازد كه چه ؟!!! كه اين حرفها بوي ناشكري ميدهد ..

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه رفته ايي كه رفته است را باز ميگرداندم ، كه آدمها را از اين دلتنگي در مي آوردم ، كه پا ميگذاشتم روي اين آشوبي كه همه را به نحوي غمگين كرده است . كه اين خنده ها را واقعي ميكردم ، انگار كه از ته دل است ، كه اگر شاد هستي ، اين شادي واقعي باشد ، كه يادت نيفتد به رفته اي كه رفته است و يكهو ميان خنده ، ميان آب بازي ، ميان خوشي ، يكهو دلت بگيرد ، يكهو خنده بماسد روي لبهايت ، يكهو دلت هُري بريزد ...

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه يك نفررا  راضي ميكردم به يك نفر ديگر كه خيلي دوستش دارد دل ببندد ، كه يك نفر را خوشحال كند ، كه يك نفر را شاد كند ، 

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه به ْآن يك نفر حالي ميكردم ، يك نفر اگر تو را نخواهد با اجبار و اصرار راضي نميشود . گيريم تو تلاش ات را بكني ، گيريم تو تا نهايت به پاي آن يك نفر بنشيني ، گيريم اصرار كني براي داشتن اش و رسيدن به هدفت ... وقتي دلش نباشد نيست ، وقتي چهار گوشه ي دلش نخواهد ، نميخواهد . گيريم يك روزي به پاي خواسته هاي تو كم بياورد ، گيريم يك روزي آنچه شود كه تو ميخواهي .... اما آني نميشود كه تو آرزويش را داشته ايي ... دلش نيست ، احساسش نيست ... حتما جايي كم آورده است كه ناچار به هم مسيري تو شده است ...

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه همه ي بيكارهاي اطرافم را شاغل ميكردم . كه خواهرم غصه ي بچه هاي بيكارش را نخورد . آنقدرتوانمند بودم كه غصه هاي دل خواهرهايم را كه ميدانم و نميدانم چيستند  رفع و رجوع ميكردم .

من دلم ميخواهد آنقدرتوانمند بودم ، آنقدرتوانمند بودم ، آنقدر توانمند بودم ، آنقدر توانمند بودم كه رفته ام را بر ميگرداندم .... بر ميگرداندم تا تحمل باقي سختي ها آسانتر شود ...

 

وَه که دل تنگُ ، قفس تنگُ ، هوای دهر تنگ ....

 


ادامه

دوشنبه ششم مرداد 1393 | 11:8 |

 

دوباره بي قراري و دوباره گريه هاي من ... نميدونم چرا به تو نميرسه صداي من

 

اول :

مبدا تاریخ دل آدمای داغدار داغی میشه که رو دلشونه ، جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشه هیچ وقت ، یه وقتایی که به روز مرگی زندگی عادت کردی یهو یادت میاد عزیزتو سپردی به خاک و اومدی.... ولی همه ی اینا میگذره و زندگی بازهم روال خودشو طی می کنه ...

ما هممون تنهاییم و محکومیم به گذروندن این روزها ...

 

 دوم :

امشب شب آخر ماه رمضانه ... اون هايي كه جزء روزه دارهاي اين ماه بودند الان یه شور و حال خاصی دارند... کاش افکار فلسفی و اعتقادی و بنیادیم انقدر به هم ریخته نبودند... کاش همون دختر نوجوونی بودم که تعداد روزه هایی رو که می گرفتم با خوشحالی میشمردم ! با اینکه الان معتفدم این کارها بی معنیه ، نوجوان كه بودم گاهي روزه ميگرفتم . اما هيچوقت اون روزه عميق نبود ، گرسنگي همون وقتها هم بي طاقت ام ميكرد . همون وقتها هم اونقدر راسخ نبودم كه با تمام وجود روزه دار باشم . اما آخر ماه روزه هامو ميشمردم . و هيچ وقت از نصف بالاتر نرفت . گاهي  حسودیم میشه به اونهایی که نماز می خونند و آروم میشن... به اونایی که میرن زیارت و گریه میکنن و سبک میشن... امسال كه من كلا شاكي بودم . و آدمهاي روزه دار اطرافم رو مواخذه ميكردم ... كه چي ؟!!! با روزه داريتون داريد از خدا تشكر ميكنيد ؟!! كه چي ؟!!!

من تو مسيري هستم كه خدا را بيشتر ببينم و بشناسم . نميخوام خدا رو گم كنم . نميخوام خيلي ازش دور بشم . اونقدر كه صدام بهش نرسه .... پي يه راهم . من خدا رو با اعتفادات خودم دوست دارم .

سر جمع ... ما رو يادتون نره ، توي دعاهاتون ...

سوم :

 دلم دوست ِ واقعی می خواد... یکی که وقتی دلم گرفت ، با خیال راحت گوشی رو بردارم و هق هق گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم... و آخرش اونی که اون ور خط ِ سعی کنه آرومم کنه ... آخر ترش سعی کنه منو بخندونه ... و ته ِ ته ِ تهش ، من آروم بشم و بگم و بخندم.......... این همه اسم توی گوشی و این همه اسم توی کانتکت یاهو . این همه اسم توی صفحه فیس بوک؛ به چه درد می خورند؟!

 

چهارم :

فردا اولين عيد بعد از اوست . فردا او از آن دنيا " اللهم اهل الكبريا و العظمه " ميخواند ، همصدا با همه ي آدمهاي اين دنيا ...

ما شاد نيستيم  ، اما اولين عيد را براي او عيد ميگيريم ... اقوام  بيايند به ما عيد مباركي بگويند و براي او فاتحه بخوانند ... ما شاد نيستيم ، اما براي او سفره ي رنگين عيد پهن ميكنيم و به ديدنش ميرويم و عيد مباركي ميگوييم ...

عيدت مبارك آبجي ، قطعا جاي تو توي صف نمازگزارهاي عيد فطر خاليه ...

 

پنجم :

به من ياد بده

انسان مدرني باشم

و هر بار كه دلتنگت مي شوم

به جاي بغض و اشك

تنها به اين جمله اكتفا كنم كه

هواي بدِ اين روزها

آدم را افسرده ميكند . (سياوش ميرزايي)