n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:11 |
اول :

حکایتی زیبا از کلیله و دمنه

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه اي با خوشحالي زندگي مي کردند . در فصل بهار ، وقتي که باران زياد مي باريد ، کبوتر ماده به همسرش گفت : " اين لانه خيلي مرطوب است . اينجا ديگر جاي خوبي براي زندگي کردن نيست . " کبوتر جواب داد : " به زودي تابستان از راه مي رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براين ، ساختن اين چنين لانه اي که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خيلي مشکل است ."


بنابراين دو كبوتر در همان لانه قبلي ماندند تا اين که تابستان فرا رسيد و لانه آنها خشک تر شد و زندگي خوشي را در مزرعه سپري کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم مي خواستند مي خوردند و مقداري از آن را نيز براي زمستان در انبار ذخيره مي کردند . يک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالي به يكديگر گفتند : " حالا يک انبار پر از غذا داريم . بنابراين ، اين زمستان هم زنده خواهيم ماند . "


آنها در انبار را بستند و ديگر سري به آن نزدند تا اين که تابستان به پايان رسيد و ديگر در مزرعه دانه به ندرت پيدا مي شد . پرنده ماده که نمي توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت مي کرد و کبوتر نر براي او غذا تهيه مي کرد . در فصل پائيز وقتي که بارندگي آغاز شد و کبوترها نمي توانستند براي خوردن غذا به مزرعه بروند ، ياد انبار آذوقه شان افتادند . دانه هاي انبار بر اثر گرماي زياد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اوليه شان شده بود و کمتر به نظر مي رسيد . کبوتر نر با عصبانيت به پيش جفت خود بازگشت و فرياد زد : " عجب بي فکر و شکمو هستي ! ما اين دانه ها را براي زمستان ذخيره کرده بوديم ، ولي تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندي ، خورده اي ؟ مگر زمستان و سرما و يخبندان را فراموش کردي ؟ " کبوتر ماده با عصبانيت پاسخ داد :
" من دانه ها را نخوردم و نمي دانم که چرا نصف انبار خالي شده ؟ "
کبوتر ماده که از ديدن مقدار کم دانه هاي انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : " قسم مي خورم که از همان روزي که اين دانه ها را ذخيره کرديم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور مي توانستم آنها را بخورم ؟ من در حيرتم چرا اين قدر دانه هاي انبار کم شده است . اين قدر عصباني نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشي و دانه هاي باقي مانده را بخوريم . شايد کف انبار فرو رفته باشد يا شايد موش ها انبار را پيدا کرده اند و مقداري از آنها را خورده اند . شايد هم شخص ديگري دانه هاي ما را دزديده است . در هرصورت تو نبايد عجولانه قضاوت کني . اگر آرام باشي و صبر کني ، حقيقت روشن مي شود . "


کبوتر نر با عصبانيت گفت : " کافي است ! من به حرف هاي تو گوش نمي دهم و لازم نيست مرا نصيحت کني . من مطمئن هستم که هيچکس غير از تو به اينجا نيامده است . اگر هم کسي آمده ، تو خوب مي داني که آن چه کسي بوده است . اگر تو دانه ها را نخوردي بايد راستش را بگويي . من نمي توانم منتظر بمانم و اين اجازه را به تو نمي دهم که هر کاري دلت مي خواهد بکني . خلاصه ، اگر چيزي مي داني و قصد داري که بعد بگويي بهتر است همين الان بگويي ." کبوتر ماده که چيزي درباره کم شدن دانه ها نمي دانست ، شروع به گريه و زاري کرد و گفت : " من به دانه ها دست نزدم و نمي دانم که چه بلايي بر سر آنها آمده است " و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بيرون انداخت .


کبوتر ماده گفت : " تو نبايد به اين سرعت درباره من قضاوت کني و به من تهمت ناروا بزني . به زودي از کرده خود پشيمان خواهي شد . ولي بايد بگويم که آن وقت خيلي دير است و بلافاصله به طرف بيابان پرواز کرد و پس از مدتي گرفتار دام صياد شد . "


کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگي خود ادامه داد . او از اين که اجازه نداد جفتش او را فريب دهد ، خيلي خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره باراني و مرطوب شد . دانه هاي انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با ديدن اين موضوع ، فهميد که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خيلي پشيمان شد ، ولي ديگر براي توبه کردن خيلي دير شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتي زندگي کرد .

يادمان باشد

زود قضاوت  نكنيم. زود به انتهاي قضيه نرسيم و يكه به قاضي نرويم يا در ميان صحبت‌ها مدام دنبال درست و غلط نگرديم. قبل از نتيجه گيري كردن در مورد حرف‌هاي ديگران كمي فكر كنيم ؛‌ خصوصا اگر مي‌دانيم اين صحبت فقط از يك احساس زود گذر يا يك سوء تفاهم و برداشت غلط نشات مي‌گيرد.

 

دوم:

به "هیچ کس" نگفته ام غروب که میزند...

تماشای تکیده گی ام  پشت پنجره چه دیدنیست !

آدمها " پُـر " از  فکرند ،

"میترسم" . . . ، که ،

مرا ، مثل " من " به تصویر نکشند...

 

 



سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 13:44 |

 

اول:

همزیستی مسالمت آمیز.

آنقدر ها هم كه فكر ميكنيم راحت نيست . اينكه ما براي راحتي خودمان ، روزها ، ساعتها ، دقيقه و ثانيه ها ، راحت جلوه اش مي دهيم امري است جدا ...

هميشه ميگوييم آدم مجبور نيست  تحمل كند ، مجبور نيست كنار بيايد ، مجبور نيست به توافق برسد اما به توافق ميرسيم كه زندگي مان راحت تر باشد . تحمل ميكنيم  تا روانمان در آسايش باشد .

حرف زدن گاهي مشكلات را حل ميكند ، گاهي حل نميكند و تو بي خود فكِ خودت را تكان داده ايي ، بي دليل حرف زده ايي ، نظراتت را گفته ايي ، اما همانكه بايد بشود ميشود .

گاهی انگار تو با ديوار حرف ميزني ، انگار هر چه گفته ايي را  نشنیده ! همان حرف اولش را می زند‌!   به اينجا كه رسيدي بايد  نگاهش كرد  آرام گفت : باشد.... رفت .. . بايد خیال کند راست می گوید. چون به هرحال خیال می کند راست می گوید.

دوم:

مي‌نشينم روي تخت. تكيه مي‌دهم به ديوار . پاهايم را از تخت آويزان ميكنم  . در اگر باز شود، اولين چيزي هستم كه از ميان زاويه‌ي باريكش ديده مي‌شود. در يك نگاه ! اهميتي ندارد ، نگاهم را ميچرخانم به دور تا دور اتاق و تازه ميفهمم چقدر همه چيز كج است ... قاب آيينه ايي كه سال تا سال ميهمان اين اتاق است و عيد به عيد ميهمان سفره هفت سين  حالا آرام نشسته است روي ديوار ... روي ديوار با آن شيب ملايمش از چپ به راست.

چقدر همه‌چيز در تضاد است با هم ...  با اين دردي كه تا گوش‌هايم رسيده. با اين هجوم همه چيز، يك‌جا، توي وجودم. پاهايم را بغل مي‌كنم. چشم‌هايم را مي‌بندم. سرگيجه با چشم‌هاي بسته خيلي عجيب است. شبيه تاب خوردن با چشم‌هاي بسته. رفته‌ام روي هوا. همان طور زانو به بغل. كمي چپ و راست مي‌شوم. مي‌ترسم چشم‌هايم را باز كنم. حالا سرم رو به پايين است. خون جمع مي‌شود توي مغزم. صداي دستگيره‌ي در. چشم‌هايم را باز مي‌كنم. اتاق، نود درجه مي‌چرخد و سرجايش مي‌ايستد. نرگس است ... طبق معمول هميشه ها نگاهي ميكند و بي حرف در را ميبندد .چقدر اين لحظه هاي هجوم همه چيز يكجا در جسمم احساس ميكنم من تنهام ...

 

* عنوان پست ...شعر از عليرضا آذر



سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | 12:35 |
اول :

دندانم درد میکند

تاب نمیاورم یک مسکن میخورم

لجش درمیاید و بیشتر درد میگیرد

من اما آخ نمیگویم

به دردهایش گوش میکنم

بیشتر لجش درمیاید و بیشتر غوغا میکند

مسکن دوم را میخورم و باز گوش میکنم

تمام قوایش را جمع میکند و دیوانه وار درد میکند

مسکن سوم را میخورم و باز گوش میکنم

میگوید...او باز میگوید

مسکن چهارم را میخورم و باز گوش میدهم

فقط کمی دیگر آب مانده و او فریاد میکشد

با هر قطره ...پنجمی و ششمی را هم قورت میدهم

آخ

حرمت نگه دار دندانکم

ما از همیم ... 

 

دوم :

من در این دنیا نباشم، لابلای نوشته هایم به شماره ی روزها اضافه کرده باشم، هی خط بکشم و خظ بکشم،خط روزهای نشنیدنت را،  آسمان باریدنش گرفته باشد و من حواسم به دلِ پرش نباشد، به تیرگیش نباشد، صدایت بیاید، صدایم کرده باشی،  ..... ، من از لحن صدایت بدانم که مهربانتر از مهربان شده ای،  از نگاهت بفهمم که خوب حواست را جمعِ اسمان کرده ای و ترس ات گرفته که نکندببارد و ما جا مانده باشیم، صدایم کرده باشی، مهربان صدایم کرده باشی و  بادلهره بگویی باید برویم، بدانم که خستگیهایم را نشانه گرفته ای و میترسی جا بمانیم از به باران سپردنش، بیدار نشوم، صدایت را در اغوش گرفته باشم،چشمانم بسته باشد، تر و خشکش فرقی ندارد، ترش ناله میکند خشکش درد میکشد،فرقی به حالِ من نمیکند .. سرم را از لابلای نوشته ها بلند کرده باشم، خطها را رها کرده باشم، صدایت را نوشیده باشم، نگاهم را ثابتِ چهره ات کرده باشم، حالِ خودم را ندانم، نگاهت بگوید که باید بلند شوی و خستگیهایت راببریم برای بارانی که در راه است، دستانم را سمتت دراز کرده باشم، با نیروی دستانت بلند شوم، نگویم وفتی که دستانِ تو باشند خستگی ها جا می مانند ازمن و با من بلند نمیشوند، بگذارم قدمهایم پیِ قدمهایت راه بیفتند، بگذارم جان تازه بگیرند قدمهایم، بگویی میرویم .. میرویم .. رفته باشیم.

 



پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ | 9:22 |

 

گاهي يهو همه چيز پاك ميشه از  دل آدم ، از ذهن آدم ، از زندگي آدم ... مثِ اين روزهايِ گوشي ام كه يكهو هنگ كرد ، يكهو قفل شد و يكهو نياز پيدا كرد كه فلش بشه ... يكهو فلش شد و همه چيز رو با خودش برد .پاكِ  پاك شد ، پاك مث روز اولي كه رسيده بود دستم ... با خودش برد همه ي خاطرات اين چند ماهه رو كه دوربين اش ثبت كرده بود ... با خودش برد رد دوستان دور و نزديك رو  با شماره ايي كه ازشون داشتم ... هيچكدوم برام مهم نبود ... هيچكدوم دلمو نسوزوند ... هيچكدوم غصه ام نداد ... همه اشون قابل برگشته ... شماره ها ... عكس ها ... چيزي كه اذيت ام كرد ، اوني كه غصه ام داد با حذف شدنش ! ردِ تو بود ، پيام هاي رد و بدل شده ي من و تو  توي اون بيمارستان لعنتي  ، تو روزاي خوب ، تو روزاي ِ ... پيامهايي كه بهت ميدادم و جواباي نصفه نيمه ايي كه با اون املاي ضعيف ات بهم ميدادي ... كه روزي يكبار ميرفتم توي اينباكس مسيج ها و روي شماره ي  تو لينك ميكردم و پيامهامونو  ميخوندم .  از روز اولي كه ياد گرفته بودي اس ام اس بدي ... ميخوندم ...انگار بودي ، انگار داشتم باهات حرف ميزدم و تو جوابمو ميدادي ... روزي صد بار خودمو لعنت ميكنم چرا  روزايي كه باهات تلفني حرف ميزدم صداتو ضبط نميكردم !!!  آخرين رد   تو از گوشي ام پاك شد  و اين غمگين ام كرد ... لعنت به ويروسي كه ريخت به گوشي ام . لعنت ...



سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ | 8:37 |
 

آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنيم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسيم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که ما می کنيم، انتخاب هایمان، آرزوهایمان… چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟