|
زشت بايد ديد و انگاريد خوب حکایت عجیبی ست! رفتار ما را خدا می بیند و می پوشاند.مردم نمی بینند و فریاد می زنند.
|
از تلخي خبري كه كامم را تلخ كرد شش شنبه ميگذرد ... هر جا كسي نبود و فرصتي بود آرام اشك ريختم اما ميداني گاهي آدم نياز دارد زار بزند ، گاهي نياز دارد آنقدر با صداي بلند گريه كند كه با تكان شانه هايش و صداي بلند گريه اش ، صداي بلند هنجره اش تمام غصه هايش را بيرون بريزد ... اما نشد ...مدام بغض هايم را خوردم و هر روز از روز قبل كم حوصله تر و نا آرام تر شدم .... ميداني هر چه بگذرد تو با غصه هايت بيشتر كنار مي آيي ... برايت رنگ كهنگي ميگيرد .اوائل فكر ميكني زندگي برايت تعطيل ميشود ولي تو ميبيني ناچاري به ادامه ، و در اين ادامه تو ناچاري به سير روند طبيعي زندگي ات ، ميخندي ، شوخي ميكني ، اما ته دلت ميبيني كه اين غصه ي بي پدر چمپاته زده و زل زده به تو و نگاهت ميكند ... حالا نگران آدمهايي هستم كه بعد از اين يكي يكي يا نه همه با هم در جريان ما وقع قرار خواهند گرفت ، نگران آدمهايي كه ميدانم علي رغم بزرگيشان شايد صبر و طاقتشان كمتر باشد و ميدانم به همان اندازه كه روزهاي اول و روزهاي بعدتر من مستاصل بودم ، درمانده و نالان خواهند بود . اما شايد درد را ميان هم تقسيم كنند ، شايد راحت تر بتوانند خود را تخليه كنند ، راحت تر بتوانند از ته دل فرياد بزنند و زار بزنند و گريه كنند و از خدايشان بپرسند چرااااااااااا.....؟!!!!! ميگذرد ، اين روزها فقط ميگذرد ... حالا ميدانم بايد قوي تر از قبل باشم تا بتوانم غصه هايت را رنگ بزنم ، بتوانم روي بدي هاي روزگارت خط بكشم ، گوش دهم به همه ی آنچه می آزاردت! مبادا تنها بمانی، بايد دلت قرص باشد که کسی هست كه هميشه باشد! که وقتی دلت می لرزد از غصه، دلش با دلت بلرزد!
پي نوشت : ۱- خدايا آنقدر عصباني ام كه دلم ميخواهد هوار بكشم تاعرشت بلرزد ، خدايا يك عالمه فرياد ، يك عالمه بد و بيراه ، يك عالمه فحش روي دلم ريخته ... خدايا به چه كسي فحش دهم ؟!!! از كي گلايه كنم ؟ از زمانه ؟!!! از شانس ؟!!! از اقبال ؟!!! از تقديري كه تو مسببش بوده اي ؟!!! از تو ؟!!! بمن سر چه كسي داد بزنم ؟!!! خدايا چقدر كنترل كنم تا حرفهايي نزنم كه تو قهر كني و من چند صباحي ديگر شرمنده شوم ، فقط نظرت درباره يك مناظره چيست ؟!!! ميشود پايين بيايي...؟!!! اينجا هستند بنده هايي مثل من كه با تو خيلي كار دارند ... ميشوند از اين طرف ها رد شوي ؟!!!بيا ... قول ميدهم ، قول ميدهم هوار نكشم بيا... ۲- میدانم تو نیز نمیتوانی معجزه کنی ! میدانم خرابی های ۸ ساله یکشبه درست نمیشود ! اما امیدوارم هیچ اتفاقی نیفتند و تو بیشترین آراء را از آن خود کنی ... امیدوارم بتوانی با اصلاحاتی صحیح کمی ...فقط کمی آرامش را به این مردم باز گردانی ... ما دنبال اعجاز تو نیستیم ... کمی کاردانی کفایت میکند ...کمی صداقت ... کمی راستگویی ... فقط مردم را با هم آشتی بده ... همین !!!! [ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 10:38 ] [ آفو ]
[ ]
شنبه : 92/02/14 ساعت 12 شب بود كه نگاه متحير دكتر روي MRI مرا به خنده وا داشت . دكتري باچشمان گرد و متحير نديده بودم . همه چيز با يك درد مسخره شروع شد ... آن شب تا پاسي از شب گريه كردم ، از تو خواستم همه چيز ختم به خير شود و فردايش با تمام غصه هايم آرام بودم چه اينكه حس ميكردم تو كنارمي ... شنبه : 92/02/21 ساعت 07 عصر بود دكتر خونسرد و بي رحم و بي اعتنا از دردي حرف ميزند كه آزارم ميدهد ... حرفهايي كه دوستشان ندارم ... مسير 2 ساعته را در سكوت جاده بر ميگرديم ، دلم از غصه پر است و حوصله حرف زدن ندارم . حوصله جواب دادن به آدمهايي كه نگران هستند و براي احوال پرسي تماس ميگيرند . صفحه موبايلم خاموش و روشن ميشود و من آنقدر نگاه ميكنم تا قطع شود . خراب و آشفته ام... دلم ميخواست تمام دردهايم را زار ميزدم ... اما باز هم بايد صبوري ميكردم ، خودم خوب حس ميكردم بدنم تحليل ميرود . روزها و شبهاي بعد از آن شب ، وقتهاي بدي بود . وقتهاي بدي را ميگذراندم . پر از دلشوره ، پر از دلهره ، پر از ترس ، پر از غصه و .... و ... و... متوسل شدم به تو ... قَـسَمت دادم ، تمنا كردم ، به تو گفتم ما با همين خوشي هاي اندكمان خوشيم ، اين خوشي هاي اندك را نگير از ما ، به تو گفتم من هميشه شاكرت بوده ام و هيچوقت به شكل جدي از تو گلايه نكردم ، گفتم ناشكري اطرافيانم را ببخش ...خواستم ناديده بگيري اگر جايي خطايي كرده ايم ، دلي شكسته ايم ، زياده خواهي كرده ايم ، سپردمش به تو ... يادت هست ؟!!!! شنبه : 92/02/28 ساعت 0230 بعد ازظهر . جراحي تمام شده است. كلي سيم و سِرُم به او وصل است و حال خوشي ندارد . ميخواهم اما نميتوانم اشك هايم را نگه دارم . سرازير ميشود . درد تمام وجودش را گرفته و مادرم دعا ميخواند و شكر ميكند كه جراحي به خوبي تمام شده و مشكلي نبوده است . من دلم قرص بود به نگاه تو و نميدانم چرا بودنت را حس ميكردم . حس ميكردم شب آرزوها كه مقابلت سجده زدم و گريه كردم و آرزو كردم براي سلامتي اش ، آرامم كردي ... يادت هست ؟!!! به تو گفتم : تا حالا هيچ چيزي را به زور از تو نخواسته ام . حالا هم از موضع قدرت حرف نميزنم فقط التماست ميكنم ، التماست ميكنم نا اميدم نكني ... تمام هفته بعد رنگ پریده اش, صورت دردمندش قلبم را فشار می داد . نذر امام رضا كردم ، به محض امكان جابجايي ببرمش پا بوسش..., تصور كردم روبروي صحن هستم ، از آقا خواستم عزيز زندگیم را برایم نگه دارد و من ایمان دارم به اینکه کسی که ضامن آهوست, دست دخترهای تنها را هم می گیرد, ضامن من هم می شود… شنبه : 92/03/11 ساعت 1130 صبح ... دكترپاتولوژيست حرفهايي ميزند كه خوشايندم نيست ... حرفهايي كه ترس دارد ، غصه دارد ، حرفهايي كه بوي خوبي نميدهد ... منطقي نگاهش ميكنم و بر ميخيزم و خداحافظي ... ساعتي پيش عزيز سفر رفته اطرافيانم از سفر برگشته و همه شاد اند و پر از حس خوب ... نه !!!! من نميتوانم اين دلهره و استرس و غصه را به آنها انتقال دهم .... نفس عميق ميكشم و سكوت ميكنم ... همه چيزم درون خودم است . اما حس پرخاشگري دارم . , به طرز عجیبی عصبی و بی حوصله ام. نگاهم به آدم هاست ، روي لبم خنده است اما فکرم توی هوا.به اندازه همه این روزها که اشک نریختم و سعی کردم منطقی باشم دلم ميخواهد گریه کنم. به همه تلویحا گفته ام تا چند روز آينده جوابيه پاتولوژي آماده خواهد بود ... شايد اينگونه بهتر باشد .... بهتر است تا نتيجه قطعي لااقل آنها آرام باشند ... ....... تمام غصه هاي اطرافيانت هست ، غصه سكوتت هست ، بعد غصه ي مسائل شخصي و خصوصي خودت هم اضافه ميشود ... غصه هايي كه گاهي آنقدر برايت درد آور است كه فكر ميكني اينبار ديگر كمرت زير اين همه فشار درد راست نميشود ، بعدتر هجوم افكاري اضافه ميشود كه از درون به شكل عجيبي ميخوردت ... احساس ميكني تمامي ، احساس ميكني بهتر است تمام دردهايت را همين حالا بالا بياوري و بعد زندگي را تمام كني ... ميماني ميان يك عالمه فكر ، يك عالمه حس هاي ضد و نقيض ، ميماني ميان تصميماتي كه نميداني چگونه و چطور بايد به سر انجام برساني شان و بعد حالت به هم ميخورد از تنهايي ات ... سکوت می کنم باز مثل همیشه؛ اما درونم انفجاری است که با نوشتنِ اينجا ، با کارکردن در محيط كار ،با نشستن پاي نت ، پاي مذاكره هاي بي سر و ته اين جماعت كانديدا ، با بي هدف چرخاندن شبكه هاي ماهواره کمی آرام می شود.این آتشفشان درست نیمه شب ها طغیان می کند و من در گوشه ي اتاق آن را با شمردن صلوات هايي كه نذر بيمارم كرده ام آرام می کنم… آنقدر بدبودم كه فکر ميكردم آخر دنیاست؛!حالا که اینجا نشستم، الان كه مينويسم ، حس کسی را دارم که تمام تنش را با يك اسپری بی حس کننده پر كرده اند . فکر می کنم شاید دیگر، هيچوقت برگشتي نباشد .... آنقدر بي حس و منگ و خالي ام كه هيچ چيزي نميفهمم ... آدمی ام که انگار از تلخ ترین چیزها واهمه ندارد, فکر می کنم مگر از این افتضاح تر هم ممکن بود؟ بعد توی مخیله ام افتضاح ترین چیزها را که می خواهم دسته بندی کنم می بینم دیگر چیزي افتضاح تر از اين خصوصي هاي من وجود ندارد… گاهي فكر ميكنم زندگی ارزش جنگیدن دارد، اما گاهی ترس از باختن،ترس از تحقیر وادارم می کند به كنار كشيدن ... قبل تر ها مشت ميخوردم و سكوت ميكردم و تا مدت ها درگير حرف هاي نگفته ام بودم . الان اما ناراحت حرف های گفته و نگفته ام نیستم، ناراحت جنگی هستم که دو سرش باخت باشد.هم برای من اگر بازنده شوم ،هم برای او اگر برنده شوم ... .......... از خصوصي هاي دلهره آور كه بگذريم .. باز امروز شنبه است ... از تمام اين شنبه ها ميترسم ... امروز باز وقت دكتر است ... و من متنفرم از تمام شنبه هايي كه وصل ميشود به پزشك ... ديشب بود با تمام درماندگي گفتمت: خستهام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتمت: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتمت: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::. گفتمت: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی! گفتی: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. گفتمت: تا کی باید صبر کرد؟ گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا .:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::. گفتمت: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک… یه اشاره کنی تمومه! گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::. گفتمت: دلم گرفته ، چقدر احساس تنهایی میکنم گفتی: فانی قریب .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 10:50 ] [ آفو ]
[ ]
أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ أَمَّن
يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ
خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 11:6 ] [ آفو ]
[ ]
*ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت... یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ... * برفها پينوشت : - * نوشته هاي عرفان نظر آهاري - لطفا ، خواهشا ... دعا كنيد ....
[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:19 ] [ آفو ]
[ ]
- رفتم گل فروشي ، اطلسي ژاپني ، اطلسي معمولي و شاهپسند خريدم ... از رنگ بندي بنفشه ها خوشم مياد ولي ظاهرا عمرشون كوتاهه و تموم ميشه ... نميخرم ...حساب ميكنم و بر ميگردم كه انتقالشون بدم تو باغچه خونه ... همسايه منو ديده ميگه : چند دادي بابت گلها ... ميگم انقدر !!! با يه حالتي كه تمسخر داره و سادگي منو به رخ ام بكشه ... ميگه : خوب ميرفتي از توي سطح شهر ، از اين بلوارها ، از هر كدوم چند تايي بر ميداشتي ديگه ... پول ات زيادي ميكنه ؟!!! ميگم آره خوب !!! اين هم راه حلي هستش ديگه ... ولي اون وقت عذاب وجدانش رو چكار كنم ؟!!! اون وقت تا وقتي اون گل باز باشه من به جاي لذت از اون گل بايد واسه حقارت خودم تاسف بخورم ... نه ؟!!!! گنگ نگاهم كرد و رفت ... و من نفهميدم معني نگاهش چي بود ؟!!!
- عذاب آور ترين كار اينه كه بخواي با مادر جونت بري خريد ... واااااي بيست بار يه چيزي رو بر ميداره ، بيست بار پشيمون ميشه ، بيست بار تا لحظه خريد ميره ، موقع حساب كردن با فروشنده به نتيجه نميرسه وكلا فروشنده رو از فروش منصرف ميكنه ، وااااي از اون وقتي كه فروشنده حوصله داشته باشه ، اين چونه بزن ... اون چونه بزن ... اين چونه بزن ... اون چونه بزن ... يعني كلا يه جورايي تعطيلت ميكنند و كلافه !!! تو هر چقدر هم كه با حوصله باشي ، اين مواقع ديگه كم مياري ، تازه همه ي اينا بعد از اينه كه حداقل شش تا مغازه رو قيمت گرفته !!!! اونوقت من ميخوام خريد كنم اگه واقعا قصد خريد داشته باشم ، همون لحظه اول ميخرم ... چونه اصلا ... پول رو كامل ميدم به فروشنده و ميگم اگه دلتون خواست ميتونيد بهم تخفيف بدين و چيزي رو برگردونيد ... تازه اگه فروشنده به قول ليلي "گناه داري " !!! باشه ... يعني يه جورايي آدم دلش واسش بسوزه ... شده جنسش هم بد باشه ازش خريد ميكنم ... محض همون دل سوختن ...
پي نوشت : - چند وقتي هست كلا حس خريد واسه خودم ندارم . همه چيز هم نياز دارم ولي استعداد خريد كردن رو از دست دادم . نميدونم چرا ؟!!!! - تنها دعايي كه هميشه ميكنم اينه كه خدايا منو با شرايط سخت ، با درد و بيماري و گرفتاري عزيزام امتحان نكن ... اين تنها دعايي هست كه من دارم هميشه ... اين رواز درگير پس دادن امتحان هستم ... دعا بفرماييد به خير تموم بشه اين روزها ...
[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:11 ] [ آفو ]
[ ]
براي مشورت واسه يكي از اقوام بهش زنگ زدم ، بعد از كلي حرف زدن ميگه : * خودت ازدواج كن ... - از من گذشته ... * ادامه ي زندگيت غم داره ، تنهايي داره ، غصه داره ... اين روزها بر نميگرده و تا به پشيموني نرسيدي اقدام كن ... - با كي ؟!!! با كي ازدواج كنم كه زندگي رو بفهمه ، منو بفهمه ، با كي ازدواج كنم كه درك داشته باشه ، آدم باشه ؟!!! * بايد با آدم ها بود ! آدم ها رو به يك لحظه نميشه شناخت ... - طولاني مدت بودن با آدمها براي شناخت ميشه نامزدي ، ميشه ازدواج ... ميشه هموني كه بايد تن بدي بهش و شانس خودت رو امتحان كني ... يا خوب ميشه و اوني كه تو ميخواي و با شادي و آرامش ادامه ميدي ، يا بد ميشه و تو تحمل ميكني ... * پس اين زندگي هاي خوشبختي كه ميبينيم چيه ؟! همه كه مثل هم نميشند ... - تو مثال بزن براي من زندگي هاي خوب رو ... اون زندگي هايي كه خوشبختي اونا رو لمس كردي ... نه اينكه از دور ديده باشي !!! * دورو بر ما كسي نيست ... !!! - كلا نيست ... آدمهايي كه ما مي بينيم اكثرشون نقش بازي ميكنند . انگار كه دارند از فرط شادي مي ميرند . روي پاهايي ايستادند كه درسته طاقت ادامه دادن رو ندارند اما از بيرون كسي متوجه نميشه و همه به اين صلابت و خوشبختي غبطه ميخورند . * اينطوري هم نيست . انقدر هم كه تصور ميكني همه چيز تلخ نيست ... حوصله ادامه دادن ندارم . حرف رو كوتاه ميكنم ... كه - سپردم به زمانه ... هر چه پيش آيد خوش آيد ... من تو این دنیا که از هر گوشه ش یه دردی می باره یاد گرفتم به هیچی دل خوش نکنم،هیچی.یاد گرفتم واسه آینده م تصمیم نگیرم چون همیشه یه عدّه منتظر هستند تا برای زندگی و روزهای پیش روی من به مشورت بشینند و اونها هستند در واقع که بهتر میفهمند چی واسه من خوبه و چی بد. در نهايت همه من رو يه آدم بي فكر و بي احساس تلقي ميكنند كه به همه ی زندگیم پشت پا زدم و از تمام خوشبختی هام گذشتم . [ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ آفو ]
[ ]
يه جوري كه نميفهمم چه جوري هست با اين خدا درگيرم ... منو ميكشونه به يه جاها و به يه آدمايي كه مدام بگم خدايا شكرت كه من حداقل در اين جايگاهي هستم كه هستم و جاي اينايي نيستم كه اين همه سخت زندگي ميكنند كه اين همه دورند از امكانات ، از شرايط خوب ، كه به قول مادر جون چهار ستون بدنم سالم هستش و ... بعد طول نميكشه كه يه آدمايي رو با يه زندگي هايي نشونم ميده كه بگم آخه خدا قربونت ... اگه اينا بنده ات هستند ...ببخشيد!! پس ما چي هستيم ؟!!! آخه خدا .... مگه اونوقتي كه اينا رو خلق ميكردي با وقتي ما رو خلقيدي چه فرقي ميكرد ؟!!! آخه خدا ... خوب ما رو هم وقتي حال و حوصله درست حسابي داشتي خلق ميكردي و خلاصه اين پروسه ضد و نقيض گويي و كل كل كردن من با اين خدا همينجوري ادامه پيدا ميكنه ... من نميدونم .. خدا چرا با من سر شوخي داره ... ؟!!!! [ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:41 ] [ آفو ]
[ ]
ظهر اولين روز از هفته ايي جديد است . بعد از دو روز گشت و گذار در طبيعتي كه الحق زيبا و ديدني است ، بعد از دو روز خواب و بيداري در فضايي بكر، در طبيعتي كه تماما سبز است ، از آن سبزها كه آدم دوست دارد وسطشان غلت بزند و سرش را بكند بين علفها و بعد بخوابد . به اين فكرم كه اگر مجبور بودم براي هميشه و يا حتي براي مدتي در اين طبيعت زندگي كنم ، اينكه اگر كار و حرفه ام به گونه ايي بود كه مجبور بودم در اين راهها تردد داشته باشم ، ترس در وجودم سرازير ميشود . نه !!! .... من علي رغم اينكه در ظاهر آدم محكمي هستم اما آدم زندگي در اين شرايط نيستم . آدم سختي كشيدن نيستم . آدم با ذوقي كه از طبيعت و شرايطي كه در آن است لذت ببرم نيستم .... نه ... من وابسته ام به همين امكانات شهري كه نسبت به خيلي از شهرهاي كشور جايي براي تفريح ندارد . كه محدود است و همشهريانم گفته اند : بن بستي است كه گير كرده ايم در آن !!!! من عادت كرده ام به اين محيط اداري كوچك ، عادت كرده ام به اخلاق تند و حق به جانب آقاي ض ، به پاچه خواريهاي آقاي الف ، به قيافه افسرده و بي حال آقاي سين و به زير آبي رفتن و تنبلي هاي آقاي خ ، ... نه ... و از ديروز هزار بار شكر كرده ام كه چه خوب كه زاده و ساكن آن شرايط سخت نبوده ام ... من مدام به اين فكر كردم كه اين زنان و دخترانِ جوان روستايي كه حداقل مسافت آنها تا شهر 160 كيلومتر است ، روزهايشان را چگونه ميگذرانند ، فكر به اينكه تفريح آنها چيست و نوع نگاه و فكرشان چگونه است ؟!!! اصلا گاهي فكر ميكنم از زندگي چه ميخواهند و باز فكر ميكنم كه چقدر حوصله شان سر ميرود گاهي ... اما خوب وقتي به خودمان و نوع زندگي مان هم نگاه ميكنم در اصل همين است ... صبح زنگ بيداري و تكرار آن هر 5 دقيقه يكبار ... كمي كش و قوس ، شستن صورت ، لباس پوشيدن و برداشتن گوشي ، كليد، كيف و در آخر هم سوار ماشين شدن. همه چيز تعريف شده است و مثل روز قبل.گاهي دلم ميخواهد اتفاق غير منتظره اي رخ دهد مثلا وقتي سوار ميشوم زير برف كن يادداشتي ببينم با اين مضمون كه" امشب ساعت 8 بيا كافه .امضا: وقتي بياي خودت ميفهمي". اما چيزي كه در عمل اتفاق ميافتد همان سلام سرد و بيروح و خواب آلود همكاراني است كه هر روز 8 ساعت از وقتت را با آنها ميگذراني ... [ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 14:48 ] [ آفو ]
[ ]
- دعوت بوديم عروسي و من تصميم گرفتم كه برم . ميدونستم خوش نميگذره ، و يك عروسي فوق العاده عادي خواهد بود اما به اين خاطر كه خيلي آدمهايي كه مربوط به دوره بچگي هام بودند و بچه هاشون كه الان ميدونم هر كدومشون چقدر بزرگ شدند و شايد از آخرين بارهايي كه من ديدمشون 15، 16 سال ميگذره رو ببينم . n بار لباس پوشیدم.. n بار هم پشیمون شدم و لباسامو در آوردم.... n بار هم آرایش کردم...و خب معلومه که n بار هم صورتمو شستم! آخر سر هم ساعت 2020 علي رغم انتظار مادرم از رفتن انصراف دادم و اون تنها راهي مراسم عروسي شد ... گاهي اين همه ترديد و دو دلي براي انجام يك كار من رو عاصي ميكنه . هزار بار تصميم گرفتم دم دمي مزاج نباشم ، چه اينكه از چنين آدمهايي متنفرم و متاسفانه خودم خيلي اوقات دقيقه نودي هستم . خودم خيلي اوقات براي انجام برخي كارها دچار ترديد و دو دلي خواهم بود و گاهي علي رغم تصميم هايي كه گرفتم ، در يك لحظه نظرم 180 درجه تغيير خواهد كرد ... و اين خاصيت بد آذري بودن من رو عاصي ميكنه ...
- خواب ديدم مسافرمون از سفر برگشته ... چمداني كه وقت رفتن برده بود ، پاره شده و طبق عادت هميشگي كه من توي تموم كارها مقصر بودم اينبار هم از راه نرسيده ، گله مند!!! كه اين انتخاب تو بوده و ... !!!! بعد از اون يه ساك ديگه داشت پر از سوغاتي ! و با علاقه و عشق ( چيزي كه كلا بعيده ازش ) نشسته بود سوغاتي ها شو نشون ميداد . اولين سوغاتي اش واسه پسر عمه ام بود !!! و من نميدونم چرا اون ؟!!! من هر كدوم از لباس ها رو كه از توي ساك در مي آورد ، فقط منتظر بودم ببينم كدومشون رو واسه خانم رئيس آورده !!! ( آخه چه ربطي داره ؟!!!!) . سوغاتي ها تموم نشده بود كه من با صداي ماشين همسايه از خواب بيدار شدم و متاسفانه ديدم ساعت 0745 هستش و من يه ربع ديگه بايد اداره باشم ....
- مسابقه "شعر يادت نره " جالبه ... از وقتي اين مسابقه رو ميبينم دقتم به آهنگهايي كه گوش ميدم و فكر ميكنم كه خوب از حفظ هستم بيشتر شده ... و با كمال ناباوري ميبينم اگه تو اين مسابقه شركت ميكردم حتما بازنده بودم ... خوبه ... شما هم ببينيد ... [ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 14:24 ] [ آفو ]
[ ]
به نظرتون اينكه آدم انتظار داشته باشه در بدترين شرايط واقعيت رو بدونه ، حالا نه از همه .... از اونايي كه خودشون خوب ميدونند ازشون انتظار ميره ، خواسته خيلي زياديه ؟!!!! من سعي كردم تا هميشه ظرفيت شنيدن حقيقت را داشته باشم ، سعي كردم رفتار و عكس العملم طوري باشه كه لايق شنيدن واقعيت ها باشم هر چند سخت ، هر چند دلگير ، هر چند غم انگيز ... ولي نميفهمم شنيدن دروغ از آدمهايي كه انتظار روراستي از آنها را دارم دليل بر بيظرفيتياست يا كم بودن لياقت!! هر چقدر هم كه عادت داشته باشم به اين دور زدن ها و ريا بازي ها ، هر چقدر هم كه خودم را زده باشم بر طبل بي عاري و بيخيالي ، اما از اينكه سكوت كنم و سكوت تلقي شود به سادگي و خريت !!! تا مرزجنون پيش ميروم !!! هي ... تو ... تويي كه در منجلاب دروغگويي و بي صداقتي غرق شده ايي و فكر ميكني آنقدر ماهرانه نقش بازي ميكني كه به مخيله كسي خطور نميكند ظاهر و باطن كاملا متفاوتي از هم داري ، در اين مسير جز ايجاد فاصله هاي عميق راه به جايي نميبري ... !!! باور كن بازي هايت بچه گانه است ... باور كن دستت خيلي وقت است خوانده شده است ... بس است ديگر ... اين بازي ها قديمي است !!! [ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 11:21 ] [ آفو ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |