X
تبلیغات
این بانو قصه ها دارد...
n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 13:39 |

 

 

گفتم بيخ گلويم انگار هميشه بغض دارد ، يك سنگيني  مبهم  ، محكم است ، درد دارد ، آنقدر بغض اش سنگين است كه هر از گاهي ناچارم گردن ام را بالا بدهم تا گرفتگيِ  گلويم پخش شود ،  درد كه نه !! اما همين گرفتگي گلو تا گوشهايم مي رسد ... نكند تيروئيد نشسته در گلو كم كاري يا پر كاري ميكند ؟!!!  

گلويم را چك كردي ، قورت دادم آب دهانم  را طبق خواسته ات ، گفتي نه ... اينها نشانه ي اضطراب است . دلهره داري ؟ نگراني  ؟  فشار زيادي را تحمل كرده اي ؟  پرسيدي هميشه فكر ميكني همين حالا اتفاقي مي افتد ؟!!! انگار حرفها و حالت هاي مرا داد ميزدي ... همين هاست ... من نگران ام دكتر ... من نگران آدمهاي اطرافم هستم ، آدمهايي كه دوسشتان دارم . قدرت ريسك ندارم . دلم نميخواهد سفر بروند ، دلم نميخواهند راهشان دور باشد ، دلم نميخواهند دير كنند ، نگران ام ... مدام فكر ميكنم اگر جلوي چشمانم باشند خيالم راحت تر است ... دكتر من از صداي زنگ تلفن بيزارم ، من با  صداي زنگ موبايل دلهره ميگيرم . دلم نميخواهد تلفن ها را جواب دهم ، دكتر من صبح ها وقتي از خواب بيدار ميشوم ، بيصدا به آدمهاي خواب خانه ي مان نگاه ميكنم ... نگرانم نكند نفس نكشند ...

 گفتي فكر هاي بيهوده ميكني ؟ مثلا فكر ميكني چقدر اين روزگار ، اين دنيا به درد نميخورد ؟ فكر ميكني اي كاش تمام شود ....

گفتم نه .... نه دكتر ... من با تمام غمهايم ، با تمام مشكلاتم دوستش دارم . اما بگذار رك بگويم دكتر ... من غمگين ام ... كتاب ميخوانم ، فيلم مي بينم ، موزيك گوش ميكنم ، گاهي با صداي آهنگ هاي پي ام سي حركاتم را موروزن ميكنم ، ، با تلفن حرف میزنم ، شعر می خوانم ، پست هاي عارفانه و عاشقانه در تايم لاين ميگذارم ، با وايبر چت ميكنم ، چاي مينوشم ، وبگردي ميكنم ، به خواهرم رسيدگي ميكنم  اما يكهو يك چيز سمجي بيخ گلويم را ميگيرد ... اوضاع وخيم تر از اينهاست آقاي دكتر كه به من قرص ويتامين د بدهي و آرامبخش كلرديازپوكسايد كه اصلا از داروخانه نگيرمش .

آقاي دكتر من ترديد دارم ، شده ام يك ماهي كه زير و روي آب ميرود و مي آيد اما لذت زيادي از بودنش اش نميبرد . ميترسم دكتر ... رگه هاي بي هدفي جلوي چشمانم بدو بدو ميكنند . آدم ها مرا نميفهمند ، من آدم ها را ... آدمها حرص مرا ميخورند ، من حرص آدمها را ...

هميشه منتظر شب ام ، بيايد ... من درِ اتاق را ببندم ، روي تخت دراز بكشم ، وجود هم اتاقي ام را ناديده بگيرم كه مبادا كلامي تنهايي ام را بگيرد  ، رويم را بكنم به ديوارِ بغل تخت ،  فكر كنم ... فکر کنم.. ، فکر کنم .... آنقدر كه  دیوار ِ اتاق مسخ ام كند و مرا به خواب بكشاند  .

 

  • يكي بياد بريم يه جاي دووورر هوار بكشيم ...

 

 



یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 10:1 |

 

 

 

هفت سالگي آغازي است براي بزرگ شدن . اينكه ياد بگيري كنار مادرو خواهر بزرگت  بنشيني ،  چاقو دست بگيري ، تارو پود قالي را بشناسي ، يكي را زير بزني ، يكي را رو .... ياد بگيري  بازي تعطيل  ميشود تا نزديك هاي غروب آفتاب ، تا زماني كه تو با آن انگشت هاي كوچك ات جيره ي روزانه را تمام كني . ياد بگيري با دست هاي كوچك ات ، با قد و قواره ي ريز نقش ات  روبروي دار قالي بنشيني و دانه دانه رج بزني ميان رشته هاي عمود اش ، تا ذره ذره روي هم تار و پودي تنيده شود كه دست هاي كوچك تو سهم اندكي داشته ميان آنها ...

براي كسي مهم نبود كه تو كوچكي و حتي شانه هايت به اندازه بلندي دار قالي نيست  . مهم نيست كه شب ها خستگي پشت شانه ات چقدر عمق اش زياد ميشود . مهم نيست كه صداي بچه هاي همسايه را كه مشغول خاله بازي و گرگم به هوا و لي لي هستند بشنوي و دلت غنج بزند براي بازي با آنها ... غنج بزند كه زودتر جيره ي روزانه ات تمام شود بدوي وسط بازي آنها و آنقدر بخندي و قهقه بزني كه فراموش كني تمام روزهايت را  ... در عوض از هفت سالگي ياد ميگري چطور پا بگذاري روي احساست وقتي دلت ميخواهد كاري را انجام دهي  ، ياد ميگيري در آن ساعتي كه دلت ريسه ميرود براي بودن با آنها چطور كنترل كني  . چطور وقتي دلت ميخواهد برنامه هاي كودك ميان روز را ببيني و ميداني هيچ كس حاشيه ايي كه سهم تو است را به عهده نميگيرد ... چطور قناعت كني به صداها ، چطور تصوير سازي كني براي خودت ،

مزيت خوبي داشت دارِ قالي 6 متري ... آهنگ گوش ميدادي ، راديو ، آواز ميخواندي و هيچ كس به تو نمي گفت بـِبُر صداي نتراشيده ات را ... خوب بود كه ميتوانستي سكوت كني و رويا ببافي ... رويا و خيال و خيال ... در خيال ات حرف بزني ... بزرگي ات را حس كني ... دار قالي در بزرگي ات نباشد ، براي خودت زندگي تشكيل داده اي ، به خانه ي بخت ميروي ، يك روز پزشك مي شوي ، يك روز  معلم دوره ي راهنمايي و ... و ... و ...  

روياهاي بچگي ام پر از تخيل  بود و چقدر براي زندگي آينده ام خيال بافتم . در خيالاتم هيچوقت زندگي ام مثل اطرافيانم نبود . در خيالم پسرم   انگليسي را فول حرف ميزد . دختر 5 ساله ام سالسا و لامبادا ميرقصيد . گاهي بچه هاي دو قلو داشتم كه نخبه و با هوش بودند . گاهي موزيسين !!! در خيالم در شهر ديگري زندگي ميكردم كه بچه هايم تابستانها به خانه مادربزرگشان مي آمدند ، در رويا من آدم مهمي بودم . متفاوت از ديگران ... آنقدر كه فاميل و دوستهاي دوران بچگي ام حسرت ديدن مرا داشتند .

 در رويايم تمرين فن بيان ميكردم ،  تمرين برداشتن قدم هاي موزون ... به خانه ي بخت مي رفتم و آنجا توی خانه ي بخت از بوي پياز داغ و قورمه سبزي چرب خبري نبود . آنجا من كنار خانواده ي كوچك روشنفكر مآب ام موسيقي مينواختم ، قهوه ميخورديم و در يك روز تعطيل كنار هم به صداي دستفروش هاي بساط پهن كرده گوش ميداديم .  مهربان و صميمي با هم از پنجره ي سالن بزرگمان كه رو به كوچه باز مي شد به خانم هاي چاق و تپل نگاه ميكرديم كه گلهاي مصنوعي و درشت را زير بغلشان زده اند و لابد ميخواهند با آن گلهای ضمختِ از مُد اقتاده دستی به سر و روی خانه هایشان بکشند .

 آنقدر در سكوت خيال مي بافتم ، مي بافتم ، مي بافتم كه ديگر خستگي رج هاي پايين و بالاي دار قالي را حس نميكردم . كه دلم بخواهد باز بنشينم روي دار قالي و نقش بزنم به خيالاتم . بروم در رويا ... به آينده ، به يك آينده ي روشن و شاد و متفاوت ... متفاوت از آدم هاي شهرم ، از آدمهاي فاميل ام ، از آدمهاي اطرافم ...

من در تمام روياهايم تا گلو پر بودم از عواطف زنانه ...

كسي مرا به خاطرش هست ؟!!!

 

 

 

 

 

 

 



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 11:0 |

اول :

بزرگ كه مي شوي بايد جاهايي بروي كه هيچ وقت نمي رفته اي ، بايد ياد بگيري احترام بگذاري به آدمها ، به دوستان ، بايد ياد بگيري همراه شوي ميان لحظه هاي غم ناكي كه حتي شايد نتواني جملات را رديف كني كنار هم براي عرض تسليت ...

من بزرگ شده ام ، آنقدر بزرگ كه بايد در مراسم هاي تسليت شركت كنم . بهشت دو معصوم ، كنار خانواده ايي كه پدر خود را از دست داده بودند ، من كنار آدمهايي نشسته بودم كه خاطرات خوب دوره ي دبيرستانم بودند . نميدانم چند سال از آن روزها ميگذرد اما من بعد از 14 سال همكلاسي هايم  را ديدم. 

با اينكه با كلي اگر و اما  و ترديد رفته بودم اما پشيمان نبودم از رفتنم . چقدر با ديدنشان ياد روزهاي سوم رياضي افتادم ، زماني كه با ياغي گري و گستاخي تمام با همين دوستان !! مدرسه را به آتش ميكشيديم ... يادش به خير ... يادش به خير ... چقدر دلم آن روزهايمان را ميخواهد ... روزهاي خوب مدرسه ... فكر نميكردم ديدن همشاگردي هايم بعد از اين همه سال آنقدر حس خوبي بدهد به من ... ما دخترانی بودیم که یک جا بودنمان برای هیچ کسی به صلاح نبود. پرانرژی و شلوغ و همان قدر بلند پرواز و جاه طلب !!! با ديدنشان تازه يادم مي آمد تمام ساعت هاي مدرسه ، آن  قدر شاد بودیم که هیچ اتفاق بدی زورش به گریاندنِ ما نمی رسید. دعوت شان كردم ! گفتم بياييد همین روزها یک صبح تا شب ، يك شب تا صبح  کنار هم باشیم. بياييد فراموش كنيم تمام اين سالهاي بي هم چه به ما گذشته و چقدر تغيير كرده ايم ... بياييد با كنار هم بودنمان يادمان بيفتد مدرسه و شيطنت هايش چه هوشي از سر ما ميبرده است ...

 

دوم :

دنياي كار كثيف است ، آدم ها را حتي اگر در گذشته دوست صميمي هم  بوده باشند،  دور مي كند از هم ... رقابت هاي بي جا ، ياد گرفتن براي زير ذره بين گذاشتن هم ، حس حسادت نسبت به همديگر ، تمام اينها باعث مي شود حتي دو همشاگردي ِ دنيا خراب كن هم از هم فاصله بگيرند ... دنياي كار دوست نداشتني است وقتي پا ميگذارد روي خاطره هاي پر از شيطنتِ دو همكلاسي ....

 

سوم :

 مادرم دلش ميخواهد بنشينم كنارش ،  او غر بزند در مورد آدمهايي كه دوستشان ندارد و من مُهر تاييد بزنم به حرفهايش ، مادرم دلش ميخواهد سفره ي غيبت پهن باشد مدام ميان اتاق ما و من با او سر آن سفره بنشينم و قاشق بزنم به ديس غيبتي كه ميان سفره است ، مادرم قديمي است ، مادرم يك خانوم مسن ِ بي حوصله است ، مادرم يك مادر ِ قانونمدار است كه خودش قوانين و عقايد زندگي اش را خط ميدهد ... من اما دختر خوبي برايش نيستم ... چرا كه نه حوصله ي غيبت دارم ، نه حوصله ي غر شنيدن ، نه حوصله صفحه گذاشتن پشت سر اين و آن ، من دختر خوبي نيستم كه حتي يك لحظه هم نميتوانم گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم ...

 

چهارم :

كسي ميداند چطور ميشود به جز داشتن يك حقوق كارمندي از دل اين جامعه پول كند ؟!!! كسي ميداند چطور ميشود به جاهاي خوب اقتصادي رسيد ؟!!! جدي ميگويم ... كسي مي داند از كجا بايد شروع كرد ؟!!!! نيازمند هوش اقتصادي خوبتان هستم !

 

 

 

 



یکشنبه دهم فروردین 1393 | 12:21 |

 

اول :

 گذشت ... يك سال ديگر گذشت ... خوب يا بد ... شاد يا غمگين ... سخت يا آسان ... گذشت ... و عليرغم اينكه دردهايش فراموش نمي شود اما چاره اي جز فراموشي نيست چه اينكه گفتن ، گفتن و فكر كردنش هيچ مشكلي را نه از من و نه از ما حل نميكند .

صداي ساز و سُرناي سال تحويل دلم را لرزاند ، آنقدر كه اشك از چشمهايم سرازير شد . اينكه نداني چه پيش رو خواهي داشت ... اينكه بترسي از روزهايي كه شايد اتفاقات خوب نيافتد ...اينكه دلت بلرزد و دعا كني ... فقط دعا كني ... كه روزهاي خوب بيايد ... كه روزهاي خوب بيايد ...كه  روزهاي خوب بيايد ...

من قوي ام و بايد همين باشم . بايد بپذيرم كه دردها ، سختي ها ، بيماري ها ، غصه ها بخشي از زندگي اند ... بايد بارها و بارها و بارها خودم را جاي خانواده هايي بگذارم كه در شرايط بد و با اتفاقات بد زندگي را گذران ميكنند ... بايد بپذيرم من سواي ديگران نيستم . من نبايد مدام مثل مادرم اتفاقات بد را تعميم بدهم به كارهايي كه در گذشته انجام شده ، نبايد دنبال مقصر باشم . نبايد گذشته ها را شخم بزنم به هواي اينكه ببينم كجا دل كسي زير پا مانده كه امروز هاي سخت تاوان آن روزهاست ...

نه ... نه ... نه ... ما هيچ وقت كم هيچكسي نگذاشته ايم كه بخواهيم حالا اينگونه صدمه كش آن روزها باشيم ... هزار هزار آدم ممكن است به آني دچار مشكل شوند ... نه ... نه ... آدمي است ... گاهي خوب است و گاهي بيمار ... و اينها هيچ ربطي به گذشته ي كسي ندارد ...

روزهاي خوب مي آيد ... قطعا مي آيد ...

 

دوم :

 امسال را ميخواهم جور ديگري به پايان برسانم . روزهايم بيخود تكرار و تكرار و تكرار ميشود . بايد كاري كرد .. نميدانم مي شود يا نمي شود اما در فكرم براي روزهايم برنامه بريزم ... قطعا اين روزها تكرار نميشود ... و من دلم نميخواهد چهره ي شادابي كه روزي شوق از چشمانش ميتراويد آرام آرام پژمرده شود . دلم نميخواهد آدمها وقتي نگاهم ميكنند بپرسند چرا چهره ات خسته و آشفته است ؟!!! نه ... اين روزها بر نميگردد ...

كسي ميداند از كجا بايد شروع كرد ؟!!!

 

سوم :

آي  آدمهاااا اينگونه نگاهم نكنيد ... با كنايه ها و حرفهايتان نيشتر بي شوهري به جانم نزنيد ... آنقدر به من نگوييد دير مي شود براي ازدواج ... خودم خوب ميدانم ادامه زندگي به اين شكل نهايتش مي شود تنهايي و پوچي ...

خودم خوب ميدانم : گفتن "هیچ وقت ازدواج نمي كنم " يك  واکنش فرار به جلو است ... ميدانم ازدواج نكردن اصلا راهكار خوبي نيست .  مي دانم کم کم شادابی و طراوت بدن از دست می رود و اعتماد به نفس در مقابل مردها كم ميشود  . مي دانم كه هر چه بگذرد مردها تمايل به ارتباط با جوان تر ها دارند و خود به خود اين مسئله مشكل ساز خواهد شد .

مي دانم تحمل حرف و حديث مردم روحيه ميخواهد ، مي دانم تحمل ميخواهد وقتي هر ناراحتي ِ تو را نسبت مي دهند به بي شوهر بودنت ... مي دانم سخت است  صبور باشي در مقابل قضاوت آدمهايي كه قد علم كرده اند براي قضاوت تو ...

اما اينگونه نگاهم نكنيد ... هر آدمي تقديري دارد ... بايد ديد سرنوشت هر آدمي چگونه نوشته شده است ... پس آنقدر سئوال نكنيد ... آنقدر مرا مجبور نكنيد مدام در برابر سئوالهايتان لبخند بزنم ... يا گاهي پاسخهايي بدهم كه خودم اعتقادي به آنها ندارم ...

پي نوشت 

- سپاس مريم

- عنوان وبلاگ تغيير كرد ... اميدوارم اين بانو قصه هاي خوبي بنگارد از امروز به بعد ...



پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 19:53 |
  

روزها را دریاب. نگران هم نباش روزگار یادت می‌دهد با ناکوک‌ترین سازش چطور برقصی تا محکم و موفق شوی


 


دلم نميخواهد اين را بگويم اما متاسفانه با حال خوبي تمام ات نميكنم 92 .. دلم نميخواهد بگويم اما اصلا با حال خوبي شروع ات نميكنم 93 ...

دلم نميخواهد به قول پيرزن همسايه بد شگوني كنم و با دل چركين و هزار اما و اگر شروع ات كنم 93... اما خيلي نزديك ، مي آيي و واقف ميشوي به آنچه مانع شروع شادم است ...

 

با اين حال  به رسم هر ساله با پيغام هايي كه اينبار فقط براي آدمهايي است كه برايم نگاشتند در پاسخ نوشتهاي  سالهاي پيش و آدمهايي كه نگاشت برايشان يك ضرورت است ...

 

مادرم :

غرغر کردن های بی خودت, اين يكساله شايد كمي با خود شده بود . اين يكساله ، اين مشكلات مزيد بر علت شده بود براي نداشتن اعصاب ، اينكه دلت بخواهد گير بدهي ، غر بزني ، شاكي باشي از زمين و زمان و مدام ما بگوييم حق دارد ... جگر گوشه اش قطره قطره آب مي شود ... اما بگذار بگويم چقدر دلم ميخواست تمام اين سالها مثل يك دوست كنارم داشتمت ... كه قرار بگذاريم با هم سر ايستگاه اتوبوس برويم با هم خريد ، كه همپا باشي برويم با هم جايي بستني بخوريم ، كه دوستانه زنگ بزني مثلا عصباني طوري كه نتواني خنده ات را كنترل كني بگويي  :«ساعت 9 شب نیومدی خونه دیگه نیا», كه .. كه ... كه ...  نشد ... آنقدر دوري كه حتي تمام اين روزهاي غم زده ام را هم نمي فهمي . تمام شب هايي كه 9 شب به بعد خوابم نفهميدي چه دردي روي سينه ام سنگيني مي كند ... ولي كاش ميشد هيچ مادري اينگونه غمزده ي فرزندش نمي شد ... روزهاي سالمندي ات خيلي تلخ ميگذرد نرگس ... و ديدنش كامم را تلخ مي كند ... 

 

پدرم :

كاش تا هستي دور نشوي از دنياي واقعيت . من توان ندارم . خواهشا سكوت كن اما پيرامونت را فراموش نكن ... من توان ندارم ... لطفا...

 

برادربزرگ ام : چقدر بعضي از اين روزها شاكي بودم از نبودن ات ...

 

برادر كوچك ام : تو نميداني تمام روزهاي سختي كه گذشت يك جمله ي تو كه جايي خوانده اي اين دردها خوب ميشود چه اميدي بود برايم ... مي دانستم شايد و البته قطعا ، هيچوقت هيچ چيز با هيچ چيز جور در نمي آيد  ولي حتي در اوج نا اميدي يك آرامش بود ... باش ... لطفا باش ... ما خيلي به بودن و پشتوانه ي شما نياز داريم . من خيلي روزها درد عجز مي پيچد توي تنم ...

 

 شاپور :

فكر نميكردم دوري اين همه دورات كند . سالي كه گذشت را چقدر فهميدي ؟ چقدر درك كردي تمام شب و روزهايي كه به خانواده ات گذشت ؟ چقدر كنار پدرت بودي ؟ چقدر براي برادرت تسكين شدي ؟ چقدر شب ها و روزهايي كه مادرت روي تخت بيماري ناله ميكرد كنارش بودي و همدلش ؟!!! چقدر بودي تا حتي با سكوتت شايد قوتي باشي براي قلب دردمندش ؟!!! چقدر تلاش كردي تا حتي با حضور يكروزه يا دو روزه ات نشان دهي آدمها برايت با ارزش اند ؟!!! با ارزش تر از كار ... با ارزش تر از غريبي ... با ارزش تر از هزينه يك بليط رفت و برگشت هوايي دو روزه ... نه اصلا يكروزه ...  چقدر فهميدي تمام روزهاي اين يكساله چگونه گذشت ؟!!! نه !!! نه !!! تو در تمام آن يك هفته هايي كه روي هم شايد يك ماه از يكسال را هم پـُر نمي كرد نفهميدي چه گذشت ... ميداني خيلي روزها از تو شاكي بودم و شايد گاهي نيز از جواب پيامهايي كه نميدادم فهميدي و يا شايد دلت خواست درك نكني ... اميدوارم آينده آنگونه رقم نخورد كه رگه هاي پشيماني روي تنت بنشيند . من ولي تا هميشه تصور ميكنم يار نبودي ...  هيچوقت يار نبودي ...

 

جواد  : مي بيني  ... گاهي  زمام زندگي دست من و تو نيست . . ميبيني هر چقدر هم كه گاهي روشن بينانه و مثبت به آينده و شرايط نگاه كنيم آنچه ما ميخواهيم نميشود ... اينكه چه شود و چه پيش آيد از تفكر من و تو خارج است ... سخت گذشت جواد خيلي سخت ... به تو بيشتر از پدرت ... به پدرت بيشتر از تو ... كجاي راه را اشتباه رفته ايم ؟!!! كاش يك نفر مي گفت ...

روزهاي بر تو رفته را خوب مي فهمم ، چه كنم كه كاري از دستم نمي آيد ... همين است ديگر .  زندگی همیشه آنطوری که ما انتظارش را داریم پیش نمی رود.یک موقع هایی چشم باز می کنی میینی توی یک مسیری هستی که هیچ وقت انتظارش را نداشتی.

 

شيوا :

زود به دنیایِ آدم بزرگ‌ها رسیدی، خيلي زود غصه ها و دردها را لمس كردي .  دنیا را سخت ساخته اند یا سخت گرفته ایم نمی‌دانم، اما این را خوب میدانم که باید یاد بگیری میان این لحظه های شلوغ ، ميان اين استرس ها ، ميان پيشامدهايي كه نمي داني و پيش مي آيد صبور باشي و محكم ... گفتن ندارد که سرلج افتاده دنیا ...

مي دانم مادرت تاب دیدن این روزها را در زندگی توییی که عزيزترينش هستي ندارد . اما چاره چيست شيوا ؟!!! دعا كن برايش ... براي تمام ما دعا كن . تو معصومي و پاك ... دعاي تو گيراست ... دعا كن برايمان ...

 

فاطمه ... چقدر دلم ميخواهد گاهي سرك بكشم به دنياي نوجواني تان ... سرك بكشم ميان حرفهايي كه ميان تان رد و بدل مي شود ... چقدر دلم ميخواهد بدانم ميان تو و دوستان دبيرستاني تازه سر از تخم در آورده چه ميگذرد ... به محيط اطرافتان چگونه نگاه ميكنيد ... چقدر دلم ميخواهد بدانم چقدر بزرگ شده ايد ... چقدر حرفهاي يواشكي داريد ... چقدر حرفهاي ناگفته داريد براي هم كه لحظه شماري كنيد به هم برسيد تا حرفهايتان را تند تند براي هم بزنيد ... دنياي اين روزها بر نميگردد ... رفت و آمدِ مسير مدرسه ... زنگ هاي تفريح ... دوستان دبيرستاني هيچوقت بر نميگردد . لذت ببريد از اين روزهايتان ...

ميدانم بزرگي و مهربان ...  و نياز به گفتن من نيست اما فاطمه ... مراقب خانواده ات باش ... بيشتر از پيش ... هواي تنهايي هاي شيوا را هم داشته باش ...

 

زهرا : چيزهايي شنيده ام خانم كوچولو  ... شنيده ام جديدا بنده را از دوست داشتن محروم كرده اي ... درست شنيده ام ؟!!!

 

الهام : بودنت ميان اين همه آمد و شد بيشتر از اين انتظار مي رفت .نبودی اما ...


اکبر : هر روز که میرود و هر چه بیشتر جلو می رویم . بیشتر یادم می افتد به حرف پدربزرگت . اینکه گویا دعای ما ازلب و دهان ما بالاتر نمیرود . راستی چرا ؟!!!


مرتضی .لیلی.مجید.رشید.سارا.ندا : حواستان باشد .حواسمان به هم باشد . حواستان باشد هیچوقت همدیگر را تنها نگذاریم . حواستان باشد ما بی هم تنهاییم ...

 

مريم : هنوز هم فكر ميكنم مخاطب پست "يك شب مزخرف" من بودم . با اين همه سپاس كه هستيد و شرمنده كه غصه ي ما غصه تان شده است . در اين يكسال آن شب كذايي با تو و بهار و دوستان!!!  با تمام اگر و اماهايش خيلي خوش گذشت ...

 

شهره : بد دلم گرفت از پيام آن شبت ... دروغ چرا ... اما آن نيمه شب دلهره و استرسي به جانم ريخت كه نهايت نداشت . ميرود جزء آن مواردي كه فراموش نميشود ... مي دانم تو هيچ حرفي را جز به نيت خير نميزني ، اما يا حال مرا با تمام فكر هاي پريشان و استرس هاي پر آشوبم درك نكردي يا نفهميدي حرف ات با تمام خير بودنش چه زخمي ميزند ... آشوب ام شهره ... اما حماقت آدمها به من مربوط نمي شود ... اين قصه مفصل است و جاي اش اينجا نيست ... اين دو سه خط را نوشتم كه سالهاي بعد هم فراموش نكنم ...  

 

خواهرم . شهين :

 دلهره از دست دادن، نبودن، رفتن…این سهم من از تمام تو بود در همه این يك سال …

ترس با من هر روز بزرگتر می شد، قد می کشید،می دوید میان رگهایی که می دانی چقدر خسته و بی جان شده اند..چه حوصله اي داري ميان اين همه درد و تنگي نفس از من ميخواهي عروس شوم ... كه بروم سراغ زندگي ام ... كه تنهايي بد دردي است  ... چه شد كه شروع كردي به حرف زدن ... چه شد كه خواستي ازدواج كنم ؟ چه شد كه يادت آمد ميان تمام دردهايت به من بگويي بروم پي ِ زندگي ام ... حرفهايي كه زدم براي آرامشت نبود ... واقعا گفتم هيچ دختري از شوهر خوب بدش نمي آيد ... واقعا گفتم... تو خوب ميشوي ... حتما خوب ميشوي ... و باز حرفهايت براي ما حجـّت خواهد بود ... اينها فقط شوخي است ، خواب است ، بيدار كه بشويم تو خوبي و ما همه خندان و شاكر يكتاي بي همتا ...

 

 خواهراي ديگه ام  :

خستگي و ياءس در چشمهايتان قد كشيده ... مي بينيد هيچكدام توان دلداري دادن به آن يكي را نداريم ... نگفتم مگر مراقب خودتان باشيد ؟!!  نگفته بودم مگر شماها با تمام اختلاف نظرهايتان زندگي من هستيد ؟!!! اين يك سال به من خيلي سخت رفت ... اين يكسال تنهايي را با تمام وجود حس كردم ... و فهميدم شايد داشتن يك خانواده ، حتي خانواده ايي كه شايد ايده آلت نباشد چقدر اين مواقع حتي براي لحظه ايي ميتواند خوب باشد ... لطفا مراقب خودتان باشيد ... شماها زندگي من هستيد ... بفهميد...

 

 آقـاي غريب :

آقاي مهرباني ها سلام ...  دلم آهوي رميده اي است كه دلتنگ نگاه صيادش شده است ، نيم نگاهي از تو كافي است تا قرار اين عاشق برهنه پاي تو تضمين شود...
آقاي مهرباني ها  ... من خسته ام . خسته از همه ي اين روزهاي ملال آور . خسته از اين گذر ثانيه هايي كه فقط كسالت و دلهره تعارف مي كنند .

آقاي مهرباني ها ... بگذار به بارگاه آرامشت پناه آورم . بگذار اعتراف كنم كه روزگار ، روزگار خوبي نيست ، بگذار اعتراف كنم كه اگر دستم را نگيري معلوم نيست چه پيش خواهد آمد . مي دانم همه راهها به تو ختم مي شود . از تو مي خواهم كه بيش از پيش هوايمان را داشته باشي .. .من ایمان دارم به اینکه کسی که ضامن آهوست, دست دخترهای تنها را هم می گیرد, ضامن من هم ميشود… لطفا ... لطفا معجزه كن آقا ... مرا شرمنده ي خانواده و خواهرم نكن . تو و يارب توانا  مي دانيد اين يكسال چقدر اميد دادم كه  همه چيز سخت ميگذرد اما آينده اش روشن است ... آقا ... لطفا ... معجزه كن ... لطفا ... من به نيم نگاه تو نياز دارم ... نگاهم كن آقااااااا ...

 

خدا :  

سال مار هم تمام شد ... تحویل بگیر سالی رو که براي ما  ساختی ...تحويلش بگير ... با ذوق و شوق و علاقه تحويلش گرفتيم . با ايمان و اميد به روزهاي خوب و ساعتهاي خوبتر ... و ببين حالا چگونه تحويلت مي دهيم .

ميدانم ميداني  که سال 92 برای من سال فهمیدن اندوه تمام ناشدنی بود ، سال حفره های عمیق. سال بی تابی و تحمل و صبر برای منطق زِبـرِ تو . سال شب بیداری های تا صبح.  سردردهای همیشگی . مي دانم كه ميداني ...

خدابا نخواه كفر بگويم ... من نميخواهم شاكي باشم . دلم ميخواهد راضي باشم به رضاي تو ... خيلي دلم ميخواهد دل بدهم به مصلحت تو ... اما خدا !!! من آنقدر قوي و محكم و بزرگ نشده ام ... معجزه كن خدا ... معجزه كن ... خدا ما را تنها نگذار ... دست نوازشت را به قلب دردمندش بگذار تا تمام دردهايش التيام يابد ... خدا لطفا با سال جديد برايمان روشني و نور بياور ... لطفا خدا ... لطفا ... خدايا اگر ما خطا كرده ايم كه حتما كرده ايم ... اگر دلي شكسته ايم كه حتما شكسته ايم ... اگر جايي حضور تو را ناديده گرفته ايم و خلاف رفته ايم ... ما را ببخش ... خدايا ببخش و دعايمان را قبول كن ...

 

روزگار :

سر به سرم نگذار دلِ شوخی هایت را ندارم روزگار ! با توام...!!
سازت هم که کوکِ کوک باشد قدمهایم به رقص نمی روند محضِ رضایِ هرکه ! نوازشم کن ! بگذار باور کنم از دستِ تو غیر از بغض چیدن در گلو و از دستِ من جز پنهان کردنِ اشکهایم پشتِ خروارها لبخند کاری دیگر هم بر می آید بیا دستِ دوستی به هم بدهیم حالا نه برایِ همیشه برایِ چند ساعت بیا و گوش هایت را تیز کن حرفهایی دارم . حرفهایی از جنسِ نـــاســازگــاری هـــایـــت ...


 سایر دوستان : نه اینکه فراموش شده باشید . نه !!! باشد طلبتان برای روزهایی که شادم و پر از آرامش


 در آخر : باشد که عید، برای آن‌که بر تخت بیمارستان افتاده رنجور!  برای آن‌که در دوری و غربت ناخواسته اشک می‌ریزد ، مغموم ! برای آن‌که  چشم به باز شدنِ در سلول، آه می‌کشد، و برای دل‌های اندوه‌گین هم واقعا عید باشد؛ آمین.


                                                                        عید تان مبارک . روزهایتان پر شور