X
تبلیغات
این بانو قصه ها دارد...
n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 13:26 |

 

 

آشنايي ما بر ميگردد به سال 76 . حالا او در يك شهر دور افتاده از مركز و اين شهر كوچكِ من به همراه خانواده اش مشغول كار است و هر از گاهي به لطف وسايل ارتباطي لاين و وايبر و نميباز در تماس است .

شاكي است ... از روزگار ، از آدمها ، از جماعت بيسواد شاغل كه بنا به چاپلوس بازي هايشان پله هاي ترقي را طي ميكنند  و خوشحال است كه تكليف اش با خودش معلوم است ... دلش را خوش ميكند به اينكه اين روزها هم ميگذرد .

 ميگويد از گفتگوهاي من با خدايم خوشش مي آيد اما معتقد است خداي هر كسي براي خودش است . معقتد است خداي من براي او و خداي او براي من هيچ كاري نميكند . ميگويد خداي من تصميم ميگيرد مرا بكشد و خداي تو هيچ كاري نميتواند بكند .

ميگويد اين ميان آدمها فقط وسيله اند كه  اقداماتي  را انجام دهند تا كارهاي اين خداها با هم تداخل پيدا نكند . و به خاطر همين است كه اين همه تناقض و بي رحمي و ستم و ظلم و جبر حاكم است .

ميگويد حرفهايت را كه ميخوانم يادم به خودم ميافتد . به زمانهايي كه پشت فرمان نشسته بودم  و هوار ميزدم  خداااااا پس كجايي ، خودت را  نشان  بده ... اما هيچوقت خودش را نشان نداد ... چون اصلا آنجا نبود كه بشنود ...

در يك فيلم مونت كريستو رو روز اول توي زندان شلاق ميزدند . مونت داد ميزنه خدااا كمكم كن ...زندانبان ميگه : بيخود داد نزن . خدا اين موقع سال توي پاريس نيست !!!

ميگه : خدا توي بيمار شدن خواهرت بيگناهه . يك اتفاقاتي اتفاق مي افته و جبره . دنيا دنياي علت و معلول ِ ، يه زنجيره از بدو تولد خواهرت شروع شده و به سرطان رسيده .

ميگه : با خدا ، بت يا الهه هيچوقت شاخ به شاخ نشو ... چون چيزي كه عجيب ِ خوشي رو خودت بايد به دست بياري اما اتفاقات بد رو بهت تحميل ميكنند . و اين يعني اينكه توازن جهان بيشتر به سمت منفي هاست تا مثبت .

برايش مينويسم . من بر عكس تو معتقد شدم  يك خداي واحد هست كه هر كاري دوست داشته باشد انجام ميدهد  . و من به عنوان بنده ايي ناتوان هيچ كاري از دستم بر نمياد و هر چقدر هم عجز و لاوه و ياغي گري كنم نهايتا چاره اي جز تسليم و سكوت در برابر خواسته هايي كه ميگويند  مصلحت آدمهاست ندارم . در تمام سالهايي كه گذشت هيچوقت يادم نمي آيد   آنقدر زياد درگير خدا بوده باشم . يادم نمي آيد خواسته ايي داشته باشم از او . يا حتي داشته باشم و با نشدنش از او شاكي بوده باشم . بخواهم مدام با او يكي به دو كنم . آدمهاي خوشبختي بودند كه هميشه به من ميگفتند خواسته هايت را بايد از خدا به زور بگيري . بايد بگويي من ميخواهم و تو بايد بدهي . من اما هميشه ميگفتم اگر بخواهد ميدهد . اگر بخواهد اين كار انجام ميشود . اگر .. اگر... اگر ... مطيع و رام و آرام ...  اما اين يكسال كه گذشت زياد ، خيلي زياد از او خواستم .  نه به زور ، نه به اجبار ، با خواهش ، با تمنا ، با زاري ... نشد ... نداد ... نكرد ...

از يك جايي تصميم گرفتم سكوت كنم و منتظر بمانم .

فقط خواستم سنگم كند ،سرد و خشن ،آنقدر به من تحمل بدهد كه شرايط را بپذيرم . تحمل ام بدهد گريه نكنم ... زار نزنم ... قبول كنم اين اتفاق بايد مي افتاده . ازش خواستم حالا كه دلش خواسته بيماري بدهد ، دلش خواسته به هر دليلي  ما را به چالش بكشد ، حالا كه دلش نخواسته كنار تمام اين امتحان ها با يك معجزه ي خوب همه ي اتفاقات بد را پاك كند ، پس به من تحمل بدهد ...

من  ميترسم بيشتر از اين گله كنم ازش . ميترسم اتفاقات ديگري نشان ام دهد كه در توان من نباشد .

ميخواهم برايم از دنياي علت و معلول بگويد . برايم مثال هايي مي آورد ، از كارد تيز و بريدن دست ، از  ذات كارد كه بريدن است و ذات دست كه بريده شدن ... و ... و ... و ...

دنيا دنياي عجيبي است . من به بعضي آشنايي ها و بعضي دوستي ها با چشمان شگفت زده نگاه ميكنم . آدمها یک وقتی ۱۰ یا ۱۲ سال از هم بی خبر اند ُ بعد در کمال آرامش با هم همصحبت می شوند ...

 

پي نوشت :

- "سلام آقا منصور ، كجايي ؟ عصمت هستم . تو رو به خدا الان پول بريز به كارتم . بچه ام مريضه . بعدش بيا اينجا . ولي صيغه ميشم ، الان تنهام .  تورو خدا بريز ... "

پيامي كه اشتباهي ارسال ميشه به موبايل ... شايد خنده دار باشه خوندنش اما من خيلي غصه ام شد ... خيلي غمگين ِ مملكتي شدم كه توش زندگي ميكنم ... ميان آدمهايي كه هر كدام هزار واژه گنگ پشت چشماشون ِ ... درد داره ... اين گرفتاريها ... اين زندگي ها .. اين ديدها ... اين خواسته ها درد داره ...




یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 12:2 |

 

 

از خودم حرف نميزنم . اينها را او گفت . پزشكي كه من خاطره ي خوبي با او ندارم . با خودش ، با منشي اش ، با مسئول تزريق داروهاي زهر ماري اش ، با صندلي ها و گلها و تلويزيوني كه هميشه روي شبكه آي فيلم قفل كرده است ... با 12  پله ايي كه بالا مي روي تا برسي به درب ورود و خروج اش ...   اينها را پزشكي تعريف ميكند كه يك  بعد ازظهر سرد و  غمگين ، بيست و پنج دقيقه با او در مطبش دعوا ميكردم ، داد ميزدم ، گريه ميكردم ، گله ميكردم و او  آرام نگاهم ميكرد ، گوش مي داد ، و نهايت گفت : " من حاضرم تو بروي و از من شكايت كني . تو از من گله مندي با اينكه شايد ته دلت كمي ، فقط كمي حق بدهي كه گاهي ميانه ي راه اتفاقاتي مي افتد كه از دست من و تو خارج است ، اما با اين حال من خودم با تو مي آيم تا شكايت نامه ات را عليه من بنويسي ... شايد آرام شوي ... "

او راست ميگفت ... مقصر هم كه بوده باشد دست من به هيج كجاي اين قانون بند نميشود ... حالا بعد از دو ماه از گذشتن آن بيست و پنج دقيقه ي  پر آشوب ،  باز من در مطبش روبروي او نشسته ام و اينبار آرام ِ آرام با او حرف ميزنم . از بيمارم ميگويم و ميشنود . ميخواهم برايش آزمايش بنويسد و مينويسد . براي من هم مينويسد ...

حرف ميزند ... از آمار و ارقام سرطان بي پدر ميگويد . از اينكه كار و كاسبي اش خوب ميشود وقتي تعداد پرونده هايش زياد ميشود ، اما ميگويد : " من در برابر اين آدمها كه گرفتار ميشوند مسئولم و جز كاري كه قرار است انجام دهم كاري نميتوانم بكنم و اين ناراحتم ميكند "  . تعجب اش زياد است ، ميگويد در هفته آخر سال گذشته و اين سال جديد طي 15 روز كاري 100 پرونده سرطاني تشكيل شده است كه اكثر آنها دختران جوان زير سي سال هستند . منگ و غمگين نگاهش ميكنم . گويا حرفهاي نگفته ام را مي داند ، ميگويد من هم نميدانم چرا ؟! ميگويد نه ما كه پزشك آنكولوژ‍ي هستيم و نه اين مردم هيچكاري نميتوانند بكنند . اما قطعا سران بزرگ كشور ، آنها كه براي همه چيز اين مردم تصميم ميگيرند ميتوانند بفهمند علت اش چيست كه در اين دو ساله اي اخير آنقدر آمار  سرطان بالا رفته است !!!. دليلش چيست كه در سال 92 ركورد سرطان در كل كشور بايد به اين استان كه بام ايران محسوب ميشود  تعلق گيرد؟!!  چرا بايد 80% بيمارهاي خاص مربوط به زنان  و دختران جوان باشند؟!!!   او ميگويد و من با هر گفته اش تحليل مي روم . ترس رخنه ميكند در وجودم .. خانواده هاي حاضر در مطب را نگاه ميكنم . آنها كه زير داروي شيمي درماني هستند ، كه نگاههاي سردشان حاكي از دردهايشان است ، كه روسري هاي جلو كشيده شان  حاكي از رشته موهايي است كه ديگر نيست . كه نگاه مستقيم نميكنند به آدمها تا شرمسار ابروها و مژه هاي نداشته شان نباشند . درسكوت نگاه ميكنم و تمام روزهايي كه خودمان اين دوره ي نافرجام را طي ميكرديم توي مغزم رژه ميروند ... چقدر اميد دارند اين روزهاي بد ميگذرد . چقدر هزينه ي داروهاي چهار ميليوني برايشان كمر شكن خواهد بود .... چقدر ... چقدر...چقدر ...

از مطب كه بيرون مي آيم تمام خيابان را كـِش ميروم تا رسيدن به ماشين ... انگار شانه هايم توان نگه داشتن گردن ام را ندارند . انگار خسته ام ، مثل آدمي كه سالهاست نخوابيده است ...

ميرسم خانه ... برادرم طبق معمول هميشه پشت ميزش نشسته و سرش در لاك كارهايش است ... سلام ميكنم و ميگويم ببين قيافه ي من شبيه آدمهاي غمگين و افسرده نيست ؟!!!!

راستي چرا هيچ كاري از هيچ كسي بر نمي آيد ؟!!! 

 

پي نوشت :

-      روز مادر است ، روز زن ، روز بانو .... تبريك به همه ... به خانوماي خوب و مهربوني كه اينجا رو ميخونند ... به خواهراي گلم ... به خواهرزاده هاي عزيزم ... به مــ  ا د رم

-        به بانوچه كه وقتي به اين روزهايش فكر ميكنم ،  نفس ام به شماره مي افتد ...

 



چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 13:39 |

 

 

گفتم بيخ گلويم انگار هميشه بغض دارد ، يك سنگيني  مبهم  ، محكم است ، درد دارد ، آنقدر بغض اش سنگين است كه هر از گاهي ناچارم گردن ام را بالا بدهم تا گرفتگيِ  گلويم پخش شود ،  درد كه نه !! اما همين گرفتگي گلو تا گوشهايم مي رسد ... نكند تيروئيد نشسته در گلو كم كاري يا پر كاري ميكند ؟!!!  

گلويم را چك كردي ، قورت دادم آب دهانم  را طبق خواسته ات ، گفتي نه ... اينها نشانه ي اضطراب است . دلهره داري ؟ نگراني  ؟  فشار زيادي را تحمل كرده اي ؟  پرسيدي هميشه فكر ميكني همين حالا اتفاقي مي افتد ؟!!! انگار حرفها و حالت هاي مرا داد ميزدي ... همين هاست ... من نگران ام دكتر ... من نگران آدمهاي اطرافم هستم ، آدمهايي كه دوسشتان دارم . قدرت ريسك ندارم . دلم نميخواهد سفر بروند ، دلم نميخواهند راهشان دور باشد ، دلم نميخواهند دير كنند ، نگران ام ... مدام فكر ميكنم اگر جلوي چشمانم باشند خيالم راحت تر است ... دكتر من از صداي زنگ تلفن بيزارم ، من با  صداي زنگ موبايل دلهره ميگيرم . دلم نميخواهد تلفن ها را جواب دهم ، دكتر من صبح ها وقتي از خواب بيدار ميشوم ، بيصدا به آدمهاي خواب خانه ي مان نگاه ميكنم ... نگرانم نكند نفس نكشند ...

 گفتي فكر هاي بيهوده ميكني ؟ مثلا فكر ميكني چقدر اين روزگار ، اين دنيا به درد نميخورد ؟ فكر ميكني اي كاش تمام شود ....

گفتم نه .... نه دكتر ... من با تمام غمهايم ، با تمام مشكلاتم دوستش دارم . اما بگذار رك بگويم دكتر ... من غمگين ام ... كتاب ميخوانم ، فيلم مي بينم ، موزيك گوش ميكنم ، گاهي با صداي آهنگ هاي پي ام سي حركاتم را موروزن ميكنم ، ، با تلفن حرف میزنم ، شعر می خوانم ، پست هاي عارفانه و عاشقانه در تايم لاين ميگذارم ، با وايبر چت ميكنم ، چاي مينوشم ، وبگردي ميكنم ، به خواهرم رسيدگي ميكنم  اما يكهو يك چيز سمجي بيخ گلويم را ميگيرد ... اوضاع وخيم تر از اينهاست آقاي دكتر كه به من قرص ويتامين د بدهي و آرامبخش كلرديازپوكسايد كه اصلا از داروخانه نگيرمش .

آقاي دكتر من ترديد دارم ، شده ام يك ماهي كه زير و روي آب ميرود و مي آيد اما لذت زيادي از بودنش اش نميبرد . ميترسم دكتر ... رگه هاي بي هدفي جلوي چشمانم بدو بدو ميكنند . آدم ها مرا نميفهمند ، من آدم ها را ... آدمها حرص مرا ميخورند ، من حرص آدمها را ...

هميشه منتظر شب ام ، بيايد ... من درِ اتاق را ببندم ، روي تخت دراز بكشم ، وجود هم اتاقي ام را ناديده بگيرم كه مبادا كلامي تنهايي ام را بگيرد  ، رويم را بكنم به ديوارِ بغل تخت ،  فكر كنم ... فکر کنم.. ، فکر کنم .... آنقدر كه  دیوار ِ اتاق مسخ ام كند و مرا به خواب بكشاند  .

 

  • يكي بياد بريم يه جاي دووورر هوار بكشيم ...

 

 



یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 10:1 |

 

 

 

هفت سالگي آغازي است براي بزرگ شدن . اينكه ياد بگيري كنار مادرو خواهر بزرگت  بنشيني ،  چاقو دست بگيري ، تارو پود قالي را بشناسي ، يكي را زير بزني ، يكي را رو .... ياد بگيري  بازي تعطيل  ميشود تا نزديك هاي غروب آفتاب ، تا زماني كه تو با آن انگشت هاي كوچك ات جيره ي روزانه را تمام كني . ياد بگيري با دست هاي كوچك ات ، با قد و قواره ي ريز نقش ات  روبروي دار قالي بنشيني و دانه دانه رج بزني ميان رشته هاي عمود اش ، تا ذره ذره روي هم تار و پودي تنيده شود كه دست هاي كوچك تو سهم اندكي داشته ميان آنها ...

براي كسي مهم نبود كه تو كوچكي و حتي شانه هايت به اندازه بلندي دار قالي نيست  . مهم نيست كه شب ها خستگي پشت شانه ات چقدر عمق اش زياد ميشود . مهم نيست كه صداي بچه هاي همسايه را كه مشغول خاله بازي و گرگم به هوا و لي لي هستند بشنوي و دلت غنج بزند براي بازي با آنها ... غنج بزند كه زودتر جيره ي روزانه ات تمام شود بدوي وسط بازي آنها و آنقدر بخندي و قهقه بزني كه فراموش كني تمام روزهايت را  ... در عوض از هفت سالگي ياد ميگري چطور پا بگذاري روي احساست وقتي دلت ميخواهد كاري را انجام دهي  ، ياد ميگيري در آن ساعتي كه دلت ريسه ميرود براي بودن با آنها چطور كنترل كني  . چطور وقتي دلت ميخواهد برنامه هاي كودك ميان روز را ببيني و ميداني هيچ كس حاشيه ايي كه سهم تو است را به عهده نميگيرد ... چطور قناعت كني به صداها ، چطور تصوير سازي كني براي خودت ،

مزيت خوبي داشت دارِ قالي 6 متري ... آهنگ گوش ميدادي ، راديو ، آواز ميخواندي و هيچ كس به تو نمي گفت بـِبُر صداي نتراشيده ات را ... خوب بود كه ميتوانستي سكوت كني و رويا ببافي ... رويا و خيال و خيال ... در خيال ات حرف بزني ... بزرگي ات را حس كني ... دار قالي در بزرگي ات نباشد ، براي خودت زندگي تشكيل داده اي ، به خانه ي بخت ميروي ، يك روز پزشك مي شوي ، يك روز  معلم دوره ي راهنمايي و ... و ... و ...  

روياهاي بچگي ام پر از تخيل  بود و چقدر براي زندگي آينده ام خيال بافتم . در خيالاتم هيچوقت زندگي ام مثل اطرافيانم نبود . در خيالم پسرم   انگليسي را فول حرف ميزد . دختر 5 ساله ام سالسا و لامبادا ميرقصيد . گاهي بچه هاي دو قلو داشتم كه نخبه و با هوش بودند . گاهي موزيسين !!! در خيالم در شهر ديگري زندگي ميكردم كه بچه هايم تابستانها به خانه مادربزرگشان مي آمدند ، در رويا من آدم مهمي بودم . متفاوت از ديگران ... آنقدر كه فاميل و دوستهاي دوران بچگي ام حسرت ديدن مرا داشتند .

 در رويايم تمرين فن بيان ميكردم ،  تمرين برداشتن قدم هاي موزون ... به خانه ي بخت مي رفتم و آنجا توی خانه ي بخت از بوي پياز داغ و قورمه سبزي چرب خبري نبود . آنجا من كنار خانواده ي كوچك روشنفكر مآب ام موسيقي مينواختم ، قهوه ميخورديم و در يك روز تعطيل كنار هم به صداي دستفروش هاي بساط پهن كرده گوش ميداديم .  مهربان و صميمي با هم از پنجره ي سالن بزرگمان كه رو به كوچه باز مي شد به خانم هاي چاق و تپل نگاه ميكرديم كه گلهاي مصنوعي و درشت را زير بغلشان زده اند و لابد ميخواهند با آن گلهای ضمختِ از مُد اقتاده دستی به سر و روی خانه هایشان بکشند .

 آنقدر در سكوت خيال مي بافتم ، مي بافتم ، مي بافتم كه ديگر خستگي رج هاي پايين و بالاي دار قالي را حس نميكردم . كه دلم بخواهد باز بنشينم روي دار قالي و نقش بزنم به خيالاتم . بروم در رويا ... به آينده ، به يك آينده ي روشن و شاد و متفاوت ... متفاوت از آدم هاي شهرم ، از آدمهاي فاميل ام ، از آدمهاي اطرافم ...

من در تمام روياهايم تا گلو پر بودم از عواطف زنانه ...

كسي مرا به خاطرش هست ؟!!!

 

 

 

 

 

 

 



سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 11:0 |

اول :

بزرگ كه مي شوي بايد جاهايي بروي كه هيچ وقت نمي رفته اي ، بايد ياد بگيري احترام بگذاري به آدمها ، به دوستان ، بايد ياد بگيري همراه شوي ميان لحظه هاي غم ناكي كه حتي شايد نتواني جملات را رديف كني كنار هم براي عرض تسليت ...

من بزرگ شده ام ، آنقدر بزرگ كه بايد در مراسم هاي تسليت شركت كنم . بهشت دو معصوم ، كنار خانواده ايي كه پدر خود را از دست داده بودند ، من كنار آدمهايي نشسته بودم كه خاطرات خوب دوره ي دبيرستانم بودند . نميدانم چند سال از آن روزها ميگذرد اما من بعد از 14 سال همكلاسي هايم  را ديدم. 

با اينكه با كلي اگر و اما  و ترديد رفته بودم اما پشيمان نبودم از رفتنم . چقدر با ديدنشان ياد روزهاي سوم رياضي افتادم ، زماني كه با ياغي گري و گستاخي تمام با همين دوستان !! مدرسه را به آتش ميكشيديم ... يادش به خير ... يادش به خير ... چقدر دلم آن روزهايمان را ميخواهد ... روزهاي خوب مدرسه ... فكر نميكردم ديدن همشاگردي هايم بعد از اين همه سال آنقدر حس خوبي بدهد به من ... ما دخترانی بودیم که یک جا بودنمان برای هیچ کسی به صلاح نبود. پرانرژی و شلوغ و همان قدر بلند پرواز و جاه طلب !!! با ديدنشان تازه يادم مي آمد تمام ساعت هاي مدرسه ، آن  قدر شاد بودیم که هیچ اتفاق بدی زورش به گریاندنِ ما نمی رسید. دعوت شان كردم ! گفتم بياييد همین روزها یک صبح تا شب ، يك شب تا صبح  کنار هم باشیم. بياييد فراموش كنيم تمام اين سالهاي بي هم چه به ما گذشته و چقدر تغيير كرده ايم ... بياييد با كنار هم بودنمان يادمان بيفتد مدرسه و شيطنت هايش چه هوشي از سر ما ميبرده است ...

 

دوم :

دنياي كار كثيف است ، آدم ها را حتي اگر در گذشته دوست صميمي هم  بوده باشند،  دور مي كند از هم ... رقابت هاي بي جا ، ياد گرفتن براي زير ذره بين گذاشتن هم ، حس حسادت نسبت به همديگر ، تمام اينها باعث مي شود حتي دو همشاگردي ِ دنيا خراب كن هم از هم فاصله بگيرند ... دنياي كار دوست نداشتني است وقتي پا ميگذارد روي خاطره هاي پر از شيطنتِ دو همكلاسي ....

 

سوم :

 مادرم دلش ميخواهد بنشينم كنارش ،  او غر بزند در مورد آدمهايي كه دوستشان ندارد و من مُهر تاييد بزنم به حرفهايش ، مادرم دلش ميخواهد سفره ي غيبت پهن باشد مدام ميان اتاق ما و من با او سر آن سفره بنشينم و قاشق بزنم به ديس غيبتي كه ميان سفره است ، مادرم قديمي است ، مادرم يك خانوم مسن ِ بي حوصله است ، مادرم يك مادر ِ قانونمدار است كه خودش قوانين و عقايد زندگي اش را خط ميدهد ... من اما دختر خوبي برايش نيستم ... چرا كه نه حوصله ي غيبت دارم ، نه حوصله ي غر شنيدن ، نه حوصله صفحه گذاشتن پشت سر اين و آن ، من دختر خوبي نيستم كه حتي يك لحظه هم نميتوانم گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم ...

 

چهارم :

كسي ميداند چطور ميشود به جز داشتن يك حقوق كارمندي از دل اين جامعه پول كند ؟!!! كسي ميداند چطور ميشود به جاهاي خوب اقتصادي رسيد ؟!!! جدي ميگويم ... كسي مي داند از كجا بايد شروع كرد ؟!!!! نيازمند هوش اقتصادي خوبتان هستم !