n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








دوشنبه سوم آذر 1393 | 11:28 |

 

به نظرتان بار كدام واژه قابل هضم تر و از لحاظ وزني سبك تر است ؟!

-         ترشيده

-         مطلقه

-         بيوه

 



پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 11:59 |

اگر يك نفر به من ياد داده بود  زندگي هميشه روي يك چرخ براي آدم نميچرخد . اگركسي به من گفته بود  هميشه دختر بچه ي شيطان و خوش خنده ايي نخواهم بود كه از چشمهايم برق تراوش كند . اگر يك نفر به من گفته بود برايم رويدادهايي پيش خواهد آمد كه ناچارم به تحمل شان ، كه ناچارم بپذيرم ، قوي باشم و  با هر اتفاق قالب تهي نكنم ، ميدان را خالي نكنم ، بلكه زير بند هاي زندگي را قوي تر كنم ... اگر ... اگر ...

شايد دير باشد براي داشتن آرزويي از اين جنس اما حتما اگر دختر بچه ايي داشته باشم از جنس خودم به او ياد خواهم داد چيزهايي را كه خودم ياد نگرفتم ... ياد خواهم داد زير و بندهاي زندگي را ، برايش تعريف خواهم كرد اتفاقات زندگي را  پيش از آنكه خودش لمس كند آنها را  ... به او مجال خواهم داد  در مورد  حادثه ايي قبل از رخداد فكر كند ...

اول از همه از مرگ برايش ميگويم قبل از آنكه لمس كند از دست دادن عزيزي را ، قبل از آنكه نتواند هضم كند نيستي آدمي كه شايد تا چند ساعت پيش همه كس اش بوده است . قبل از آنكه مجبور باشد مرگ را به همراه شيون هاي دردناك و دلتنگي هاي شبانه بشناسد  . برایش می‌گویم  زندگي در هر چيز و هر كس قرار است روزي تمام شود . برايش ميگويم اندوهِ حاصل از مرگ ممكن است هيچوقت فراموش اش نشود .  برايش ميگويم پذيرفتن اش خيلي بهتر و ساده تر از آن است كه عمري با خودش ترس را  همراه كند .

برایش می‌گویم که  ترس جزء لاينفك زندگي آدمهاست  . هر آدمي ممكن است در لحظه ايي دچار ترس شود . كه بداند آدمها هر چه بزرگ تر ميشوند ترس به آنها نزديك تر ميشود . كه جنس ترسها در دوران بزرگي خيلي متفاوت تر از ترس بچگي هاست . به او ميگويم ترس يعني مطمئن نبودن از ثبات و امنيت .

بعد تر برايش از حسادت ميگويم . اينكه گاهي ممكن است حسادت به سراغ اش بيايد  . به او ميگويم گاهي ممكن است دلش چيزهايي را بخواهد كه نصيب اش نميشود  و جلوي نگاهش قسمت كسي ديگري ميشود . به او ميگويم كه ديدن ِ آن يك نفر ِ خوشحال گاهي كار ِ ساده ايي نيست . به او ميگويم اين لحظه ها آدم بايد سعي كند  كنار بياييد . بايد سعي كند بپذيرد  و هميشه خودش را محق  نداند . بايد بداند حسادت غصه دارد . بايد ياد بگيرد  خودش را از آن برهاند .

بعد برايش از نا اميدي مي گويم . اينكه در دنياي او نا اميدي هم هست . اينكه گاهي نا اميد و خسته ميشود از نگاه خوب و پاك اش . به او ميگويم كه او حق دارد گاهي خسته شود از هر كس و هر چيزي ، گاهي در سكوت بنشيند و خستگي در كند ، آه بكشد و اخم كند و حوصله ي هيچ كس را نداشته باشد .. اما حق ندارد ديگران را به ورطه ي تلخ خستگي هاي خود بكشد . حق ندارد اميد و دوست داشتن را از ديگران بگيرد  به اين بهانه كه خسته و نا اميد است . بايد بداند در اوج نا اميدي هم اميد بر ميگردد .

بعد تر برايش از آدمهايي ميگويم كه هضمشان سخت است ، كه هر چقدر هم تلاش كند كه دوستشان داشته باشد نميتواند ، كه ياد بگيرد كنار اين آدمها فقط حضور داشته باشد ، تحمل شان كند ، خودش را به نشنيدن دروغ هايشان بزند ، چاپلوسي هايشان را نبيند ، حرفهايشان را نشنود ... تا كنارشان آرام باشد ...

ميخواهم برايش بگويم  روزي كه بزرگتر شد حتما به اين نتيجه خواهد رسيد من آنقدر قوي نبوده ام كه او فكر ميكرده است .  

به او ميگويم كه او از من آزاد است . كه او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست. برای من او آزاد است. می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم، و همه‌ی عشقی که به پای او بریزم را برای کیف کردن خودم می‌ریزم.

می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد حتی اگر که من بگویم ... كه عاشق باشد و تجربه اش كند ... كه نفس بكشد عشق را در ريه هايش حتي اگر روزي برايش پشيماني بياورد ...



بعدا نوشت :

من اونیم که سایه ام نداشت

دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که تو دلش عشق مارو کاشت

غیر از این سکوت چیزی برنداشت

من اونیم که گریه می کنه

همون که بغض و ول نمی کنه

همون که هیچکی باورش نکرد

اشک و عاشق گونه می کنه


******

تسليت به خانواده ي داغدار مرتضي پاشايي كه تسليت هيچ دردي از دردهايشان كم نميكند . من همدردتان هستم و ميفهمم چه روزهايي سختي  را به اميد روزهاي خوب پشت سر گذاشته ايد و حالا دستانتان خالي ، باقي ماند براي هميشه ...من به احترام ِ اراده ي قوي ات تمام قد خواهم ايستاد .





پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 | 9:2 |


اول :

پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم و شهامتی،تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم و بينشی تا تفاوت اين دو را بدانم؛ مرا فهم ده، تا متوقع نباشم  ؛خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بربیهودگیش، سوگوار نباشم.


خدایا  ! مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی  مصون داری ،

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنهابی باک و شجاع باشم  .

مگذار از تو بخواهم  درد مرا تسکین دهی ، بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی !


دوم :

ادامه مطلب ...


ادامه

سه شنبه ششم آبان 1393 | 13:45 |

 

بي شك هر شخصي براي يك ثانيه هم كه خودش را جاي كسي بگذارد كه بي هوا روي صورتش اسيد ريخته شده است تمام تنش یخ می کند و به حدی منقلب می شود که قابل  وصف نيست.وحشت از اينكه من هم می توانستم جای یکی از این قربانبان باشم .

درد دارد ، اينكه تو بي دليل ، زندگي ات دستخوش تغيير گردد كه به هيچ شكلي قابل جبران نيست ... كه تو حتي نميتواني از خداي خود درخواست شفاء داشته باشي ، كه اميدي نداشته باشي به اينكه بينايي ات برگردد و يا حتي شكل و شمايل صورتت چون قبل شود .

درد دارد اينكه  بداني چه ظلم بزرگي به تو شده است و دستت به هيچ جا بند نباشد ، كه اگر هم بند باشد ، كه اگر هم اميد داشته باشي عامل اين كار به بند كشيده ميشود باز بداني هيچ يك از مشكلات موجود تو را حل نميكند ، كه بداني دزد اموال نبوده كه با دستگيري اش يا مال تو را پس دهد و يا خسارت تورا بدهد ... كه بداني چشمهاي به هم رفته ي تو ، صورت جمع شده ي تو با حتي اعدام عامل نيز بر نميگردد ...

تصورم اين بود حتي اگر عاملان ِ اين جنايت هم دستگير شوند ، به هيچ وجه نبايد اعدام شوند ، چرا كه اعدام آنها را فقط دستخوش مرگ ميكند ، ديگر نخواهند بود تا بفهمند چه زجري دارد عملي كه با قساوت قلب انجام مي دهند .  تصورم اين بود تك تك آنها را بايد اسيد پاشيد ، دقيقا همان عملي كه خود انجام داده اند و رهايشان كرد در جامعه ، تا روزي كه هستند نداشتن چشم ، نداشتن بينايي ، داشتن لب و صورت چروكيده و جمع شده را تجربه كنند ، كه عبرتي شود براي آنهايي كه به هر دليلي دست به چنين اعمال نسنجيده ايي مي زنند ... كه آدمهاي بي گناه يا حتي با گناه را معلق ميگذارند بين مرگ و زندگي ، كه يادشان ميروند همه از يك جنس ايم ، كه يادشان ميرود همه به يك اندازه حق زندگي داريم ، كه ذره ايي فكر نميكنند يك خودخواهي ، يك كوته فكري آنها در يك لحظه چقدر ميتواند آسيب بزند به آرمان ها و آرزوهاي يك انسان ديگر .... كه يادشان ميرود ما همه انسان ايم .

هيچوقت حس نا امني نداشتنم ، چه نيمه شب هايي كه به ناچار تنها در شهر بوده ام و دلهره هاي مادرم از دير آمدن ام را درك نكرده ام و چه وقت هايي كه ساعت ها ماشين را در خيابان هاي شهر بي هيچ قفل فرمان و هيچ دزدگيري پارك كرده ام . بارها گفته ام شهر من امن است و تصورم اين بوده آدمها آنقدر حقير و پست نيستند كه به همنوع خود آسيب بزنند ... اما بعد از اين ماجراي اسيد پاشي و تصور قرار گرفتنم در آن شرايط ، حس نا امني عميقا رخنه كرده است در وجودم و اين را وقتي فهميدم كه سر شب براي برداشت پول از عابر بانك ، مجبور به پياده شدن از ماشين بودم . كه مدام زير چشمي اطرافم را نگاه ميكردم كه مبادا يك نفر غافلگيرم كند . كه مبادا در عرض يك خيابان اتفاقي شبيه دختران اصفهان برايم پيش آيد ...

به هيچ وجه علاقه اي به صحبت يا فكر در مورد مسائل پشت پرده ي اين ماجرا ندارم . به هيچ وجه تفسير و تصويري از حرفهاي گفته شده نداشته و نخواهم داشت ... فقط دلم ميخواهد يك نفر يافت ميشد رنگ امنيت مي پاشيد به سر تاسر اين مملكتي كه مردمش با هزار درد و مشكل دست و پنجه نرم ميكنند .  كه مردم درك ميكردند فرقي نميكند پير باشند يا جوان ، زن باشند يا مرد ، متدين باشند يا نباشند ... فقط كافي است يادشان بيايد انسان اند ، يادشان بيايد خداي هر كسي خصوصي است ... يادشان بيايد انسانيت هنوز زير سوال نرفته است .



سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:45 |

 

می دانی؟!!! مرگ دارد همین حوالی قدم می زند....کنار گوشم....آخر...آخر گاهی صدای قدم هایش را لحظه به لحظه می شنوم....وقتی که شمعدانی های عزیزم را می چیند و می برد.....

آخر.......آخر گاهی صدای خرخر کردنش هنگام خواب را می شنوم....و همین حوالی ثانیه هاست که بیدار شود و وقت رفتنمان رسیده باشد....

من؟!!! من همان مسافر دیروزم....که در امروزهایم گم شده ام....

من؟!!! من همان کودک دیروزم که غرق نشده در جوانی ام به پیری مفرط رسیده ام....

من؟!!! من همان مغرور دیروزم .... که از شرم امروزها سر به زیر دارم....

و مرگ.... ساعت به ساعت که هیچ.....ثانیه به ثانیه نزدیکتر می شود...... و اینقدر در روزها و روزمرگی هایم غرق شده ام....که فراموش کردم مرگ از رگ گردن نزدیکتر است....و من بند لحظه هایم......

این لحظه هستم....ولی لحظه ای بعد....که می داند؟!!!! من؟!!! تو؟!!!! نه.....هیچکس نمی داند.....هیچکس جز خدایم......

و از من چه می ماند؟!!! جز چند خط خاطره ای......محبتی....لبخندی.....و شاید تصویری محو در گوشه ی چشمی....