n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 9:22 |

 

گاهي يهو همه چيز پاك ميشه از  دل آدم ، از ذهن آدم ، از زندگي آدم ... مثِ اين روزهايِ گوشي ام كه يكهو هنگ كرد ، يكهو قفل شد و يكهو نياز پيدا كرد كه فلش بشه ... يكهو فلش شد و همه چيز رو با خودش برد .پاكِ  پاك شد ، پاك مث روز اولي كه رسيده بود دستم ... با خودش برد همه ي خاطرات اين چند ماهه رو كه دوربين اش ثبت كرده بود ... با خودش برد رد دوستان دور و نزديك رو  با شماره ايي كه ازشون داشتم ... هيچكدوم برام مهم نبود ... هيچكدوم دلمو نسوزوند ... هيچكدوم غصه ام نداد ... همه اشون قابل برگشته ... شماره ها ... عكس ها ... چيزي كه اذيت ام كرد ، اوني كه غصه ام داد با حذف شدنش ! ردِ تو بود ، پيام هاي رد و بدل شده ي من و تو  توي اون بيمارستان لعنتي  ، تو روزاي خوب ، تو روزاي ِ ... پيامهايي كه بهت ميدادم و جواباي نصفه نيمه ايي كه با اون املاي ضعيف ات بهم ميدادي ... كه روزي يكبار ميرفتم توي اينباكس مسيج ها و روي شماره ي  تو لينك ميكردم و پيامهامونو  ميخوندم .  از روز اولي كه ياد گرفته بودي اس ام اس بدي ... ميخوندم ...انگار بودي ، انگار داشتم باهات حرف ميزدم و تو جوابمو ميدادي ... روزي صد بار خودمو لعنت ميكنم چرا  روزايي كه باهات تلفني حرف ميزدم صداتو ضبط نميكردم !!!  آخرين رد   تو از گوشي ام پاك شد  و اين غمگين ام كرد ... لعنت به ويروسي كه ريخت به گوشي ام . لعنت ...



سه شنبه بیست و سوم دی 1393 | 8:37 |
 

آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنيم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسيم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که ما می کنيم، انتخاب هایمان، آرزوهایمان… چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟



چهارشنبه هفدهم دی 1393 | 22:2 |

 

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ
ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ !
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ، ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ .
ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ،
ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ،
ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛
ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ....
ﻣﻮﺿﻌﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺎﻥ .
ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ !
ﺗﺎﺯﮔﯽ ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﻢ !
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻻﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ؛ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻮﺭ ﻭ ﮐﺮ ...!
ﮐﻪ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ،
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ...
ﺩﯾﮕﺮ، ...
ﻧﻪ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ !
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ...
.
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐﻪ ، ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺕﺑﮕﻮﯾﺩ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻨﺩ ...
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ...
ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩﻡ ،
ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ !

ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎ ﻧﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ،
ﻧﻪ ﻗﻬﺮ ﻭﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ !!!
ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻗﯿﺪ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ...
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺎﻥ، ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺷﻨﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ !!



دوشنبه هشتم دی 1393 | 0:25 |

يادش به خير

ديوار راست را بالا ميرفتم . محيط كار انگار برايم تعريفي نداشته باشد . با مدير و حراست و همكار خانم و آقا شوخي ميكردم . يادش به خير حالم خوب بود . صبح ها به محض ورود به محيط كار سلام كشداري از دم در به همكارهاي خواب آلودم ميكردم و برايشان اهنگ ميخواندم . بستگي داشت روي ضبط ماشين چه آهنگي پخش بوده باشد . همان را برايشان تا يكي دو ساعت  پشت سر هم ميخواندم . يادش به خير تمام آهنگهاي شش و هشت شانس آهنگ هاي اول صبح بود . " هي جيگيلي جيگيلي جيگيلي " " بي ام و ايكس تيري داره ، چه مامان خوش تيپي داره " " تازه شده شب و چراغا خاموشو بيا نكن ناز و بيا بشيم دوست " و ...

يادش به خير

همكارهايم هميشه با خميازه به ديوانگي هاي من ميخنديدند ، در بهت بودند من كي از خواب بيدار ميشوم كه اول صبح سر حال و قبراق ام ...  

يادش به خير

خداي كنجكاوي بودم و يادگيري . دنبال هر چيز جديد ي بودم براي ياد گرفتن . يادش به خير همه كار ميكردم و همه چيز بلد بودم . خوب يادم هست چقدر احسنت گفتن هاي مديراني كه به زور قدر دان زحماتت هستند برايم جذاب و دلگرم كننده بود . مثل يك بچه ي دبستاني شوق از چشمانم ميريخت وقتي در چشمهايشان تشويق را ميديدم .

يادش به خير

خنده هاي پت و پهني كه روي صورتم ميريخت و مرا غرق ميكرد در دنياي خودم ، كه چقدر بلبل بودم يكسره حرف ميزدم و ذوق بود كه مرا ميخورد .

دنياي كار هم خر است . ديگر نه شوق دارد نه ذوق . دنيا ي كار دنياي زبان بازي است ، هر كه زبانش چرب تر دنيايش شيرين تر ، گيريم بي سواد باشي در حيطه ي كاري ات ، گيريم دست چپ و راست خودت را بلد نباشي ، مهم نيست ، اصلا اهميتي ندارد ، كافي است بلد باشي سر ديگران شيره بمالاني ، كافي است بلد باشي دروغ بگويي ، كافي است بلد باشي زبان ات را طوري بچرخاني كه ارشد تو ميخواهد ...

بزرگي فايده ندارد ، سكوت فايده ندارد ، اصلا فايده ندارد وارد بازي آنها نشوي و بگذاري زمان همه چيز را ثابت كند و تو را به هواي كار بلد بودنت تثبيت ... اين را از من بشنويد كه سكوت ميكنيد و منتظريد كارفرماي ات بفهمد تو چقدر خانومي !!!

من تلخ نيستم ، تلخ بودن را هم دوست ندارم ... اما گاهي آنقدر سخت ميگذرد كه چاره ايي جز تلخي نيست .

 

پي نوشت :

خدابا  سعي ام را كردم در تمام اين مدت حرفي نزنم كه مبادا ناحقي از گلويم بيرون بريزد . خدايا فقط حال خوب ام را به من بازگردان ، حال روزهاي سرخوشي و بي خيالي ، حال روزهاي ديوانگي ... خدايا من اين سكوت هاي ممتد و اين ظاهر بي تفاوت و سرد را نميخواهم ... تو هم ميداني اين قيافه اصلا براي من تراشيده نشده بود به من زورچپانش كردند ... دست امن ات را روي سرم بگذار همه چيز حل ميشود .

 

 



چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | 19:1 |

 

با هر که حرف دوستی اظهار میکنم
خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم
از بسکه در زمانه یکی اهل درد نیست
اظهار ، درد خویش به دیوار میکنم