n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 | 14:54 |

 

 من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه روزها را به هم وصل ميكردم . آنقدرتوانمند بودم كه همه چيز را به دو سال پيش بر ميگرداندم . آنقدرتوانمند بودم كه همان خوشي هاي اندك را چهار دستي نگه دارم ، آدمي را اگر كمي ، فقط كمي ميخواست كه ناشكري كند ميبلعيدم و پايان مي دادم به همه حرفهاي پوچ و بيهوده ايي كه شايد خدا را سر لج بيندازد كه چه ؟!!! كه اين حرفها بوي ناشكري ميدهد ..

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه رفته ايي كه رفته است را باز ميگرداندم ، كه آدمها را از اين دلتنگي در مي آوردم ، كه پا ميگذاشتم روي اين آشوبي كه همه را به نحوي غمگين كرده است . كه اين خنده ها را واقعي ميكردم ، انگار كه از ته دل است ، كه اگر شاد هستي ، اين شادي واقعي باشد ، كه يادت نيفتد به رفته اي كه رفته است و يكهو ميان خنده ، ميان آب بازي ، ميان خوشي ، يكهو دلت بگيرد ، يكهو خنده بماسد روي لبهايت ، يكهو دلت هُري بريزد ...

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه يك نفررا  راضي ميكردم به يك نفر ديگر كه خيلي دوستش دارد دل ببندد ، كه يك نفر را خوشحال كند ، كه يك نفر را شاد كند ، 

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه به ْآن يك نفر حالي ميكردم ، يك نفر اگر تو را نخواهد با اجبار و اصرار راضي نميشود . گيريم تو تلاش ات را بكني ، گيريم تو تا نهايت به پاي آن يك نفر بنشيني ، گيريم اصرار كني براي داشتن اش و رسيدن به هدفت ... وقتي دلش نباشد نيست ، وقتي چهار گوشه ي دلش نخواهد ، نميخواهد . گيريم يك روزي به پاي خواسته هاي تو كم بياورد ، گيريم يك روزي آنچه شود كه تو ميخواهي .... اما آني نميشود كه تو آرزويش را داشته ايي ... دلش نيست ، احساسش نيست ... حتما جايي كم آورده است كه ناچار به هم مسيري تو شده است ...

من دلم ميخواهد آنقدر توانمند بودم كه همه ي بيكارهاي اطرافم را شاغل ميكردم . كه خواهرم غصه ي بچه هاي بيكارش را نخورد . آنقدرتوانمند بودم كه غصه هاي دل خواهرهايم را كه ميدانم و نميدانم چيستند  رفع و رجوع ميكردم .

من دلم ميخواهد آنقدرتوانمند بودم ، آنقدرتوانمند بودم ، آنقدر توانمند بودم ، آنقدر توانمند بودم كه رفته ام را بر ميگرداندم .... بر ميگرداندم تا تحمل باقي سختي ها آسانتر شود ...

 

وَه که دل تنگُ ، قفس تنگُ ، هوای دهر تنگ ....

 


ادامه

یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 14:47 |

اول:

رييس جديد مشغول به كار شده است  . انگار نه انگار ارشد ِ اين مجموعه عوض شده است . از بودنش هيچ حسي ندارم . نه غمگينم ، نه مضطرب ، نه شاد ... رييس جديد برعكس رييس قبلي اعتقادات محكمي دارد . از افراد معتقد است كه نمازش نماز اول وقت است و نگاهش مشتقيم نيست . سرش زير است و ساده ميپوشد و ساده ميچرخد و پيشاني اش ممهور به مُهرِ الهي است .

مثل هميشه همكارها مي روند و مي آيند و ميگويند و ميشنوند و من فقط نگاه ميكنم . هيچ حرفي براي گفتن با رييس ندارم . هيچ حسي ندارم . انگار مسخ شده ام و خيره ام به اتاقي كه آدمها را در خود مي برد و مي آورد . يك حسِ بي حسي عجيبي رخنه كرده در وجودم . به اين آدمِ جديد حس بدي ندارم . انگار مثل او را قبل تر ها ديده ام . انگار شباهتش را با آدمهايي كه قبل تر ها ديده ام طاق ميزنم . انگار حس ميكنم اعتقاداتش دست و پا گير و مشكل ساز نيست . اتگار فكر ميكنم آدمها با اعتقادات متفاوت ورفتارهاي متفاوت تر راحت مي توانند كنار هم تاب بياورند . و كاش همين باشد . كاش همين باشد ، همين حسي كه اين روزها با بودنش نقوذ كرده زير رگ هايم ادامه دار باشد . كاش آدمهايي كه كنار هم هستند با هم كاري نداشته باشند .

 دستهايم لاك بنفش دارد و من فرصت نكرده ام پاك كنم . پدِ لاك پاك كن را آورده ام تا قبل از هر چيزي ناخن هايم را بي رنگ كنم . پاك نميشود . لاك پاك كن لاك هايم را پاك نميكند و من بيخيال ميشوم . ارشدِ جديد قطعا دستهايم را ميبيند و من نميدانم حالا چه فكرهايي ميكند . روز اولِ  كاري ايشان و دستهاي رنگي ِ بنفشِ من  !!!! و بعدتر سوالي كه ميپرسد و مني كه مات نگاهش ميكنم ... اينجا قبله كدام طرفي است و من براي بار اول است كه فكر ميكنم واقعا قبله ي اداره ما كدام طرف است ؟!!!!  خودش از نگاه گنگ و مسخره ي من خنده اش ميگيرد و با خنده اتاق را ترك ميكند ... هنوز هم فكر ميكنم حس ِ بدي ندارم و مثبت فكر ميكنم كه همين شود ... همين شود ... همين شود .... همين شود ...

 

O` Freedom !.... I hate oppression , I hate imprisonment , I hate the chains , I hate prisons , I hate Regimes (oppressors) , I hate orders and I hate whoever and anything that imprisons you…

 

 دوم :

مي شود تجربيات شخصي خود را بنويسيد ؟!!! بنويسيد چه اتفاقی می افتد که بعضی مواقع , یک مدتی که گذشت (‌از یک هفته بگیرید تا یک دهه ) عاشق و معشوق دیروزی می فهمند که با هم تفاهم ندارند و اصلا از اول اشتباه کرده اند و جانم حلال و  مهرم آزاد می شوند؟! يا نه جان آزاد و مهر حلال هم نه ، كنار هم گذران ميكنند بي مهر و بي جان ...

( بحث خیانت و عوضی بودن یکی از طرفین و مشکلات اخلاقی و روانی کاملا از این مقوله جداست . اینجا در مورد آدمهای عادی وبي حاشيه صحبت می کنيم. )

نكند به اين خاطر است كه دلشان می خواهد طرف مقابلشان را شکل خودشان کنند؟!

 مي شود بنويسيد در ازدواج  قانون مغناطيس چقدر حاكم است ؟!!! اينكه :  2 قطب همنام یکدیگر را دفع کرده و 2 قطب غیر همنام یکدیگر را جذب می کنند !

 

سوم :

- نامه اتو نوشتم ... كامل نشده ... فكر نكني حواسم نيست

 



دوشنبه ششم مرداد 1393 | 11:8 |

 

دوباره بي قراري و دوباره گريه هاي من ... نميدونم چرا به تو نميرسه صداي من

 

اول :

مبدا تاریخ دل آدمای داغدار داغی میشه که رو دلشونه ، جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشه هیچ وقت ، یه وقتایی که به روز مرگی زندگی عادت کردی یهو یادت میاد عزیزتو سپردی به خاک و اومدی.... ولی همه ی اینا میگذره و زندگی بازهم روال خودشو طی می کنه ...

ما هممون تنهاییم و محکومیم به گذروندن این روزها ...

 

 دوم :

امشب شب آخر ماه رمضانه ... اون هايي كه جزء روزه دارهاي اين ماه بودند الان یه شور و حال خاصی دارند... کاش افکار فلسفی و اعتقادی و بنیادیم انقدر به هم ریخته نبودند... کاش همون دختر نوجوونی بودم که تعداد روزه هایی رو که می گرفتم با خوشحالی میشمردم ! با اینکه الان معتفدم این کارها بی معنیه ، نوجوان كه بودم گاهي روزه ميگرفتم . اما هيچوقت اون روزه عميق نبود ، گرسنگي همون وقتها هم بي طاقت ام ميكرد . همون وقتها هم اونقدر راسخ نبودم كه با تمام وجود روزه دار باشم . اما آخر ماه روزه هامو ميشمردم . و هيچ وقت از نصف بالاتر نرفت . گاهي  حسودیم میشه به اونهایی که نماز می خونند و آروم میشن... به اونایی که میرن زیارت و گریه میکنن و سبک میشن... امسال كه من كلا شاكي بودم . و آدمهاي روزه دار اطرافم رو مواخذه ميكردم ... كه چي ؟!!! با روزه داريتون داريد از خدا تشكر ميكنيد ؟!! كه چي ؟!!!

من تو مسيري هستم كه خدا را بيشتر ببينم و بشناسم . نميخوام خدا رو گم كنم . نميخوام خيلي ازش دور بشم . اونقدر كه صدام بهش نرسه .... پي يه راهم . من خدا رو با اعتفادات خودم دوست دارم .

سر جمع ... ما رو يادتون نره ، توي دعاهاتون ...

سوم :

 دلم دوست ِ واقعی می خواد... یکی که وقتی دلم گرفت ، با خیال راحت گوشی رو بردارم و هق هق گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم... و آخرش اونی که اون ور خط ِ سعی کنه آرومم کنه ... آخر ترش سعی کنه منو بخندونه ... و ته ِ ته ِ تهش ، من آروم بشم و بگم و بخندم.......... این همه اسم توی گوشی و این همه اسم توی کانتکت یاهو . این همه اسم توی صفحه فیس بوک؛ به چه درد می خورند؟!

 

چهارم :

فردا اولين عيد بعد از اوست . فردا او از آن دنيا " اللهم اهل الكبريا و العظمه " ميخواند ، همصدا با همه ي آدمهاي اين دنيا ...

ما شاد نيستيم  ، اما اولين عيد را براي او عيد ميگيريم ... اقوام  بيايند به ما عيد مباركي بگويند و براي او فاتحه بخوانند ... ما شاد نيستيم ، اما براي او سفره ي رنگين عيد پهن ميكنيم و به ديدنش ميرويم و عيد مباركي ميگوييم ...

عيدت مبارك آبجي ، قطعا جاي تو توي صف نمازگزارهاي عيد فطر خاليه ...

 

پنجم :

به من ياد بده

انسان مدرني باشم

و هر بار كه دلتنگت مي شوم

به جاي بغض و اشك

تنها به اين جمله اكتفا كنم كه

هواي بدِ اين روزها

آدم را افسرده ميكند . (سياوش ميرزايي)



چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 9:22 |

این پست را  تو بنویس ...

تو بنویس ...

بنویس از دلتنگی هایت ، از دردهایت ، از هرچه دلت می گوید ...!

بنویس ...

حتي يك خط ، يك كلمه ، يك جمله ، يك شعر يا هر چه ...


ادامه

پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 11:51 |

 

به طرز عجيبي اين روزها پولهاي توي كيف بي بركت شده اند . كافي است مبلغي دستم برسد و كافي است من كلي حواسم جمع باشد با آن پول ضروري ترين چيزي را كه ميخواهم بخرم . اصلا خرجي تراشيده ميشود كه حتي در مخيله ات هم خطور نميكند و ناگزيري از پرداخت اش .

روزهاي بي پولي خيلي بد و سخت است . الان پولي كه براي خريد مانتو گذاشته بودم با شصت تومان قرض از  جناب همكار خرج جاي ديگري شد كه حتما بايد پرداخت مي شد . باك ماشين دوباره خالي شده و بدتر اينكه پول بنزين دفعه قبل را نيز از نرگس گرفتم  و من در كمال پر رويي دو روز با چراغ نارنجي حركت ميكنم .

بدتر اينكه جناب پليس ديروز به خاطر صحبت با تلفن جريمه ام كرده اند و من با كلي التماس و خواهش فقط توانستم مبلغ جريمه را كمي كاهش بدهم .

بدتر اينكه پايان ماه نزديك است و من هيچ ذوقي براي گرفتن حقوق ندارم چون با يك حساب سر انگشتي ميدانم به هيچ كدام از خرجها نميرسد و اصلا از قبل چاله اش كنده شده است .

ديروز بعد از مدت هاي مديدي در خيابان قدم ميزدم . باور نميكنيد بگويم چشمهايم چهار تا شده بود . از ديدن مغازه ها ، ويترين ها ، مدل هاي كفش ها ، مانتوها ... هي فكر كردم چند وقت است در خيابان راه نرفته ام . در بازارها  نچرخيده ام كه اينچنين حيران به مغازه ها نگاه ميكنم . فقط خدا ميداند چقدر دلم ميخواست پول داشتم كلي چيز ميخريدم . كفش هاي رنگي رنگي ، مانتوهاي رنگي تر ، كيف ، وسايل آرايش ، شلوار هاي رنگي رنگي و بلوز و تيشرت ودامن هاي كوتاه و سارافون هاي لي يخي و ... لاك ... لاك هاي رنگي رنگي كه يكي از علاقه منديهاي من است ...

ضمنا این هم بماند که توی این هاگیر واگیر تمام دندان هاي بنده با كلي ادا و اصول و شكلك هر روز براي من قد علم ميكنند كه چه ؟!!!! كه من نياز به پر كردن دارم ، كه من براي تو دندان نميشوم لطفا مرا بكش  ، كه من  نياز به عصب كشي دارم و قيمت هاي سرسام آور دندانپزشكي چه تمسخر آميز به روي من لبخند ميزنند .

 

پی نوشت :

- تصوير : باور كنيد هر كه بگويد مثل اين دخترك نميخواهد راست نگفته است ... دلم يكي مثل همين بچه را ميخواهد ...

- نامه ي سوم


ادامه