n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








دوشنبه ششم مرداد 1393 | 11:8 |

 

دوباره بي قراري و دوباره گريه هاي من ... نميدونم چرا به تو نميرسه صداي من

 

اول :

مبدا تاریخ دل آدمای داغدار داغی میشه که رو دلشونه ، جای خالی عزیز از دست رفته پر نمیشه هیچ وقت ، یه وقتایی که به روز مرگی زندگی عادت کردی یهو یادت میاد عزیزتو سپردی به خاک و اومدی.... ولی همه ی اینا میگذره و زندگی بازهم روال خودشو طی می کنه ...

ما هممون تنهاییم و محکومیم به گذروندن این روزها ...

 

 دوم :

امشب شب آخر ماه رمضانه ... اون هايي كه جزء روزه دارهاي اين ماه بودند الان یه شور و حال خاصی دارند... کاش افکار فلسفی و اعتقادی و بنیادیم انقدر به هم ریخته نبودند... کاش همون دختر نوجوونی بودم که تعداد روزه هایی رو که می گرفتم با خوشحالی میشمردم ! با اینکه الان معتفدم این کارها بی معنیه ، نوجوان كه بودم گاهي روزه ميگرفتم . اما هيچوقت اون روزه عميق نبود ، گرسنگي همون وقتها هم بي طاقت ام ميكرد . همون وقتها هم اونقدر راسخ نبودم كه با تمام وجود روزه دار باشم . اما آخر ماه روزه هامو ميشمردم . و هيچ وقت از نصف بالاتر نرفت . گاهي  حسودیم میشه به اونهایی که نماز می خونند و آروم میشن... به اونایی که میرن زیارت و گریه میکنن و سبک میشن... امسال كه من كلا شاكي بودم . و آدمهاي روزه دار اطرافم رو مواخذه ميكردم ... كه چي ؟!!! با روزه داريتون داريد از خدا تشكر ميكنيد ؟!! كه چي ؟!!!

من تو مسيري هستم كه خدا را بيشتر ببينم و بشناسم . نميخوام خدا رو گم كنم . نميخوام خيلي ازش دور بشم . اونقدر كه صدام بهش نرسه .... پي يه راهم . من خدا رو با اعتفادات خودم دوست دارم .

سر جمع ... ما رو يادتون نره ، توي دعاهاتون ...

سوم :

 دلم دوست ِ واقعی می خواد... یکی که وقتی دلم گرفت ، با خیال راحت گوشی رو بردارم و هق هق گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم و حرف بزنم و گریه کنم... و آخرش اونی که اون ور خط ِ سعی کنه آرومم کنه ... آخر ترش سعی کنه منو بخندونه ... و ته ِ ته ِ تهش ، من آروم بشم و بگم و بخندم.......... این همه اسم توی گوشی و این همه اسم توی کانتکت یاهو . این همه اسم توی صفحه فیس بوک؛ به چه درد می خورند؟!

 

چهارم :

فردا اولين عيد بعد از اوست . فردا او از آن دنيا " اللهم اهل الكبريا و العظمه " ميخواند ، همصدا با همه ي آدمهاي اين دنيا ...

ما شاد نيستيم  ، اما اولين عيد را براي او عيد ميگيريم ... اقوام  بيايند به ما عيد مباركي بگويند و براي او فاتحه بخوانند ... ما شاد نيستيم ، اما براي او سفره ي رنگين عيد پهن ميكنيم و به ديدنش ميرويم و عيد مباركي ميگوييم ...

عيدت مبارك آبجي ، قطعا جاي تو توي صف نمازگزارهاي عيد فطر خاليه ...

 

پنجم :

به من ياد بده

انسان مدرني باشم

و هر بار كه دلتنگت مي شوم

به جاي بغض و اشك

تنها به اين جمله اكتفا كنم كه

هواي بدِ اين روزها

آدم را افسرده ميكند . (سياوش ميرزايي)



چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 9:22 |

این پست را  تو بنویس ...

تو بنویس ...

بنویس از دلتنگی هایت ، از دردهایت ، از هرچه دلت می گوید ...!

بنویس ...

حتي يك خط ، يك كلمه ، يك جمله ، يك شعر يا هر چه ...


ادامه

پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 11:51 |

 

به طرز عجيبي اين روزها پولهاي توي كيف بي بركت شده اند . كافي است مبلغي دستم برسد و كافي است من كلي حواسم جمع باشد با آن پول ضروري ترين چيزي را كه ميخواهم بخرم . اصلا خرجي تراشيده ميشود كه حتي در مخيله ات هم خطور نميكند و ناگزيري از پرداخت اش .

روزهاي بي پولي خيلي بد و سخت است . الان پولي كه براي خريد مانتو گذاشته بودم با شصت تومان قرض از  جناب همكار خرج جاي ديگري شد كه حتما بايد پرداخت مي شد . باك ماشين دوباره خالي شده و بدتر اينكه پول بنزين دفعه قبل را نيز از نرگس گرفتم  و من در كمال پر رويي دو روز با چراغ نارنجي حركت ميكنم .

بدتر اينكه جناب پليس ديروز به خاطر صحبت با تلفن جريمه ام كرده اند و من با كلي التماس و خواهش فقط توانستم مبلغ جريمه را كمي كاهش بدهم .

بدتر اينكه پايان ماه نزديك است و من هيچ ذوقي براي گرفتن حقوق ندارم چون با يك حساب سر انگشتي ميدانم به هيچ كدام از خرجها نميرسد و اصلا از قبل چاله اش كنده شده است .

ديروز بعد از مدت هاي مديدي در خيابان قدم ميزدم . باور نميكنيد بگويم چشمهايم چهار تا شده بود . از ديدن مغازه ها ، ويترين ها ، مدل هاي كفش ها ، مانتوها ... هي فكر كردم چند وقت است در خيابان راه نرفته ام . در بازارها  نچرخيده ام كه اينچنين حيران به مغازه ها نگاه ميكنم . فقط خدا ميداند چقدر دلم ميخواست پول داشتم كلي چيز ميخريدم . كفش هاي رنگي رنگي ، مانتوهاي رنگي تر ، كيف ، وسايل آرايش ، شلوار هاي رنگي رنگي و بلوز و تيشرت ودامن هاي كوتاه و سارافون هاي لي يخي و ... لاك ... لاك هاي رنگي رنگي كه يكي از علاقه منديهاي من است ...

ضمنا این هم بماند که توی این هاگیر واگیر تمام دندان هاي بنده با كلي ادا و اصول و شكلك هر روز براي من قد علم ميكنند كه چه ؟!!!! كه من نياز به پر كردن دارم ، كه من براي تو دندان نميشوم لطفا مرا بكش  ، كه من  نياز به عصب كشي دارم و قيمت هاي سرسام آور دندانپزشكي چه تمسخر آميز به روي من لبخند ميزنند .

 

پی نوشت :

- تصوير : باور كنيد هر كه بگويد مثل اين دخترك نميخواهد راست نگفته است ... دلم يكي مثل همين بچه را ميخواهد ...

- نامه ي سوم


ادامه

یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 10:13 |

 

 

اول  :

هميشه دلم ميخواست ميشد و ميتوانستم حرف اول را بزنم . كلاس درس بهترين درس . مدرسه بهترين دانش آموز ... دانشگاه با اينكه اوضاع درسي خوبي نداشتم اما دلم ميخواست سرشناس باشم و به مدد نشريه دانشجويي و نوشته هاي طنز با لهجه ي شهر خودمان كه خوب بسيار هم مورد پسند بود كمي به اين هدف رسيده بودم .

سالهاي دور شعر مينوشتم و با اينكه هيچوقت مطالعات عروض و قافيه ايي نداشتم اوزان شعري ام خوب بود . وزن را با اندك مطالعات ادبياتي ام كه محدود بود به دروس مدرسه  رعايت ميكردم . سال 82 با شروع وبلاگ نويسي  ديگر شعر ننوشتم .

از آن سالها پراكنده نويسي هاي شخصي ام اينجا و در وبلاگهاي متعدد شروع شد و اين نوشته ها مرا از دنياي شعر نويسي دور كرد و تمام ذوق مرا به يكباره كور نمود .

اما دنياي وبلاگ نويسي هيچ وقت براي من دنياي پر از شلوغي ، پر از مخاطبان زياد ، پر از بازديد نبود . با اينكه برخي اوقات نوشته هايم را با نوشته هاي وبلاگهايي كه تعداد كامنتهايشان فوران ميكرد مقايسه ميكردم و خوب گاهي تفاوت را مشاهده مينمودم به هيچ نتيجه ايي در خصوص اين بي مخاطبي  نميشدم . اما نوشتن در وبلاگ براي خودم مهم بود و تمام اين سالها ادامه دادم .

 اكثر وبلاگها را اگر يكي دو سال هم دنبال كنيد با پست اولي كه نوشته اند هيچ تفاوتي ندارند . همان قلم ، همان حرفها ، همان نوشته ها ... اما بعضي وبلاگها هستند كه اگر يكي دو روز هم سر نزني انگار خيلي چيزها را از دست داده ايي ، كافي است يكبار يكي از نوشته هايشان را بخواني به طور عجيبي مسخ ات ميكند و تو را روزانه به آن خانه ي شخصي مي كشانند .

خيلي دلم ميخواست وبلاگ و نوشته ها يم جزء  دسته دوم باشند . اينكه نوشته هايم باعث شادي ، غم ، تغيير و يا به فكر واداشتن كسي شوند . اينكه اگر كسي يكبار به طور اتفاقي مسيرش به اين خانه افتاد دلش بخواهد براي بار دوم و براي بار n  ام نيز از اين خانه عبور كند .

 

 دوم  :

تغيير بد است و اين روزها باز ما درگير تغيير مديريت شده ايم . اينبار اما ريلكس تر هستم . نه اينكه نگران تنش هاي بوجود آمده كه امري است غير ممكن نباشم  نه ... اما آرام تر با اين قضيه روبرو شده ام . راستش ديگر حوصله ي دلهره و اضطراب اينكه همكارهايم حالا براي خود شيريني سر و دست ميشكنند را ندارم . حوصله ي اينكه بخواهم تمركز كنم و افكار پليد را خنثي ، ندارم .  فكر ميكنم بالاخره اتفاقي كه بايد بيفتد ... ميافتد ، حرفهايي كه بايد زده شود .. مي شود ، سيكلي كه بايد طي شود ... طي ميشود و  مثل مني كه حوصله ي مقابله ندارم چاره ايي جز سكوت و گذر زمان ندارم . بايد مثل دوره هاي قبل سكوت كرد و تحمل تا زمان همه چيز را به همه كس ثابت كند . اما اعتراف ميكنم نگران ِ عقايد رييس جديد هستم ، نگران ِ نوع نگاهش ، نگران ِ مديريتش ... چرا كه من آدم قبلي نيستم . صبور و پر حوصله ... من پرخاشگر شده ام و به غايت كم حوصله ...

 

 سوم :

منطقی بودن و انتقاد پذير بودن  چیز خوبیه. اما من به طرز غم انگیزی انتقاد پذير‌ نیستم.

 

 چهارم :

از تبریک تولد پشت تلفن آن هم از راه دور همان‌قدر منزجرم که از گفتن تسلیت پای تلفن از راه دور. هردو  به یک اندازه تنهایی را در آدمِ این ور خط و دلتنگی را در آدم ِآن ور ِ‌خط تشدید می‌کنند.

 

 پي نوشت :

 - خوابيدي بدون لالايي و قصه / بگير آسوده بخواب بي درد و غصه / ديگه كابوس زمستون نميبيني / توي خواب گلاي حسرت نميچيني / ديگه خورشيد چهره اتو نميسوزونه / جاي سيلي هاي باد روش نميمونه . ديگه بيدار نميشي با نگروني / يا با ترديد كه بري يا كه بموني / رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي / قانون جنگلو زير پا گذاشتي / اينجا قهر اند سينه ها با مهربوني / تو تو جنگل نميتونستي بموني / دلتو بردي با خود به جاي ديگه / اونجا كه خدا برات لالايي ميگه / ميدونم ميبينمت يه روز دوباره / توي دنيايي كه آدمك نداره ...

 



چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 13:8 |

 

۷۸/۱۰/۱۵

قسم به برق چشمان كودكي كه در آغوش پر مهر مادر به تماشاي جهان نشسته است . قسم به زيباترين واژه ها كه عطوفت و پاكي به خالص ترين نمازها نيست ، كه هر آنچه در جهان وجود دارد همه دروغ است ... كه فاصله هاست بين گفتار و كردار انسانهايي كه خود را در قفس تظاهر پنهان كرده اند و حصاري از خود فريبي به دور خود كشيده اند ، تا شايد چشمانشان را ببندند به روي حقايق و نبينند آنچه را كه ديدني است .

 

۸۰/۲/۷

در حجم سنگيني از فضا ، صداي نعره ي خاموش تو را شنيدم كه بي صدا در باور احساسها مي دميدي . تو چه خسته از نگاه من بودي و چه بي پروا مرا در فاصله ي چشمهايت ، آنجا كه شقايقها در آرزوي وصال ات پرپر ميشدند پنهان ميكردي . تو در وسعت اندوه هاي من ، در پس چشم هاي بي پناه من ، آنسو تر از قله هاي درد ، نزديك به نگاه كودكي كه عروسكش را در بغل مي فشارد ، آنسو تر از فريادهاي شيرين  و صداي تيشه ي فرهاد  و قلب شكسته ي آسمان ، در همان وسعت سبز اندوه ، مرا به خاطرت مي سپردي و مي رفتي ....

 

 ۸۰/۹/۱۱

مي خواهم فريادهايم را در گلويم آرام و بي صدا خاموش كنم . مي خواهم تا فرازهاي روشني را در چشم هاي پر حرارت خود تير باران كنم . مي خواهم خود را در آيينه ي شكسته ي گذشتگان مدفون كنم تا ديگر خودم نباشم .

من كيستم ؟

از درونم نجوايي بر مي خيزد ! صدايي محزون را مي شنوم . براستي آيا من ، وجودم را پامال احساسهاي دروني ام كرده ام ؟!!! بنگريد اي رفته سرهايتان بر باد ، بنگريد انساني را كه خسته و خومده ، تنها و بي كس روبرويتان ايستاده ، صدايش كنيد ... شايد در موج صدايتان ارمغاني از اميد برايش سوغات ببريد ...

 

حالا : دلم ميخواهد خودم باشم  اما ميترسم . مي ترسم يك روز عاطفه را معامله كنم سر هيچ . اراجيف ببافم براي توجيه ، دهانم پر شود از واژه هاي دروغ ، لبخندم  بشود مدل هرزه هاي بي حيا ، ميترسم يك روز نماز بخوانم براي آقاي رييس ، مي ترسم چشمانم يك روز هرزه گرد شوند ، خيالم پر شود از فكر هاي مسموم ، ميترسم پر شوم از كينه و نفرت و دروغ ، بنشينم رج بزنم آدمها را به خيالي كه نيستند ،

 

خدا : قهر كه نه اما پر از شكوه و گلايه ام ...

من كه اسمت متن زيباترين روياهايم بود و نگاهت بهانه ي مستانه ترين خنده هايم ... چرا از حضورت مرا با دست خالي راندي ؟! مگر التماس که می کردم نمی شنیدی؟ تو که دلت از سنگ نبود! تو که مهربان بودی!

 

تو : دور از تو تنها معنایی که هست به تو رسیدن است،
حال که از هم به اندازه ی هفت آسمان دوریم،
قرار ما هر شب،
در عمق رؤیاهای من !

                                                        کامبیز میرزایی

و نامه ی دوم


ادامه