n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 21:45 |

 

می دانی؟!!! مرگ دارد همین حوالی قدم می زند....کنار گوشم....آخر...آخر گاهی صدای قدم هایش را لحظه به لحظه می شنوم....وقتی که شمعدانی های عزیزم را می چیند و می برد.....

آخر.......آخر گاهی صدای خرخر کردنش هنگام خواب را می شنوم....و همین حوالی ثانیه هاست که بیدار شود و وقت رفتنمان رسیده باشد....

من؟!!! من همان مسافر دیروزم....که در امروزهایم گم شده ام....

من؟!!! من همان کودک دیروزم که غرق نشده در جوانی ام به پیری مفرط رسیده ام....

من؟!!! من همان مغرور دیروزم .... که از شرم امروزها سر به زیر دارم....

و مرگ.... ساعت به ساعت که هیچ.....ثانیه به ثانیه نزدیکتر می شود...... و اینقدر در روزها و روزمرگی هایم غرق شده ام....که فراموش کردم مرگ از رگ گردن نزدیکتر است....و من بند لحظه هایم......

این لحظه هستم....ولی لحظه ای بعد....که می داند؟!!!! من؟!!! تو؟!!!! نه.....هیچکس نمی داند.....هیچکس جز خدایم......

و از من چه می ماند؟!!! جز چند خط خاطره ای......محبتی....لبخندی.....و شاید تصویری محو در گوشه ی چشمی....



شنبه دوازدهم مهر 1393 | 10:0 |

 

فصل ها بر عكس شده اند

بهار به جاي شادي

با خود غم آورد

اي كاش پاييز

به تلافي بهار

برايم شادي بياورد

بهار تلخ بود ، سمي و كشنده

پاييز اي كاش ...

 

اما پاييز

هر چقدر هم مهرباني كند  

هر چقدر هم بخواهد

غم بهار را جبران كند

جاي خالي تو را

چگونه برايم پر ميكند ...

پاييز  ِ امسال كاش تورا

به من بر ميگرداند

تا هميشه زير دين اش بمانم ..

 

پی نوشت :

-  پارسال مثل اين ماهها روز شماري ميكردم زودتر سوم آذر بشه و دوره ي دارويي ات تمام ... خوش خيال بودم و حتي يك در صد فكر نميكردم  اون روزا ، اون ماه ... آخرين مهر از آخرين پاييز ات باشه ...

- ادامه مطلب ...


ادامه

یکشنبه ششم مهر 1393 | 9:35 |

 

 

داشتن یک دفترچه خاطرات ترجیحا قفل دار، بخشی از کودکی و نوجوانی خیلی از ما نسل سومی ها بود. ما حرف های دلمان را تبدیل می کردیم به کلمه های جوهری و آنها را می نشاندیم روی ردیف ردیف خط های غرق شده در ابر و بادهای دم دستی و چهره های اغلب زنانه «مکش مرگ ما» و قایقی ضد نور که داشت نمی دانم به طرف کجای آخر پرسپکتیو می رفت. گمان کنم اصلا همین نقاشی های دم دستی و کارخانه ای (!) بود که ما را وامی داشت بیشتر حرف های دلمان را آنجا بنویسیم تا یک گزارش بی مزه از زندگی روزمره که اسمش می شد خاطره. بعدش راه های جدیدتری پیدا شد. قفل دفترچه ها را باز کردیم و یک دفعه از مخاطب های جان جانی که تعدادشان فوق فوقش یک رقم بود، پریدیم به دنیای دیجیتال وبلاگ ها و مخاطب های چند هزار نفری اش و حرف دلمان را با نام های مستعار آنجا زدیم. حالا هم که دیگر همه چیز شده «استاتوس» و تو می توانی بی واسطه حرف هایت را در لحظه به همه دوست های مجازیت در شبکه های اجتماعی برسانی. احتمالا شما نسل چهارمی ها از همان اول آمده اید سراغ همین آخری. اما هنوز آن قلم و کاغذ و آن خلوت پنهانی کلمه ها کاربرد خودشان را دارند. این را روانشناس هایی می گویند که به مراجعانشان گفته اند «بنویس! حس هایت را و دردهایت را بنویس!» و مراجعانشان بهتر شده اند.

 

قصه «نوشتن درمانی»


بیشتر از 100 سال قبل روانکاوها پته نویسنده ها و هنرمندها را ریختند روی آب و گفتند همه این آفرینش های ادبی و هنری چیزی نیستند جز «والایش». حالا این والایش چی بود؟ روانکاوها می گفتند والایش یک مکانیسم روانی است برای اینکه آدم غریزه های غیرقابل جامعه را از راه قابل قبول جامعه برآورده کند؛ مثلا آنها می گفتند پشت شغل قصابی غریزه پرخاشگری نهفته است اما قصابی و مجسمه سازی و داستان نویسی برخلاف پرخاشگری و بی بند و باری، همه در جامعه پذیرفته شده اند.


اما روانکاوهای نخستین هیچ وقت از نوشتن در روان درمانی استفاده نمی کردند. آنها حتی قبول نداشتند که مراجعانشان خواب هایشان را دم صبح یادداشت کنند و بعد بیاورند به جلسه تا در موردش حرف بزنند.
سال های سال طول کشید تا روان درمانگرها به ارزش نوشتن پی ببرند. حالا دیگرخیلی از روانکاوها برای تخلیه هیجان های بیمار بین دو جلسه به آنها پیشنهاد می کنند که حس هایشان را بنویسند. غیر از این، آنها حالا دیگر به اصرار می خواهند مراجعانشان قلم و کاغذ را بگذارند کنار بالششان و تا از خواب بیدار شدند، هر چه از رویا به یادشان مانده را بنویسند.

 

نوشتن به چه دردی می خورد؟


قبل از اینکه برویم سراغ فایده های نوشتن، فعلا خیلی مختصر داشته باشید که منظورما از نوشتن، نوشتن حس ها وهیجان ها، آنهم بدون نظم و ترتیب خاصی است. نوشتن داستان، شعر یا هر قالب ادبی دیگری خودش یکی، دو صفحه جدا می خواهد. این شما و این سودهای نوشتن:



1- در نوشتن «شرم حضور» نداریم


نوشتن در تنهایی اتفاق می افتد. خودمانیم و قلم و کاغذ. هیچ کس دیگری نیست. برای همین هر چیزی که به ذهنمان برسد می توانیم بنویسیم. دقیقا هر چیزی. بدون سانسورهایی که هنجارهای جامعه، حضور دیگران یا شرم و ترس خودمان معمولا روی ما اعمال می کنند. این اتفاق به ندرت می تواند در زندگی ما بیفتد که هر چیزی در ذهنمان است، بدون واسطه سانسورهای روانی و اجتماعی از ذهن ما بیرون بیاید و در قالب کلمات روی کاغذ بنشیند.



2- «خودبیانگری» را تقویت می کند

بعضی ها نمی توانند خودشان را بریزند در قالب کلمات. برای همین وقتی با آنها حرف می زنید مرتب کلماتی مثل «نمی دونم چمه»، یا «نمی تونم توضیح بدم» را می شنوید. به خاطر اینکه ماده اولیه هر نوشته ای کلمات هستند، نوشتن یک تمرین است برای خودبیانگری. آدم هر چه بیشتر بنویسد، بیشتر می تواند خودش را بیان کند و کم کم ناتوانی توضیح دادن حس ها از بین می رود.



3- نوشتن در دسترس است

حتی اگر همیشه قلم و کاغذ دم دستتان نباشد، گوشیتان همیشه در دسترس است. از باستانی ترین گوشی ها تا گوشی های هوشمند هم حتما جایی برای نوشتن دارند. برای همین شما میتوانید هر وقت حسی شدید، یا خاطره ای بغض آور به ذهنتان آمد، همان لحظه آن را بنویسید. چیزی که در مکالمه با دیگران ممکن نیست. کو تا بتوانید یک نفر پیدا کنید که برایش حرف بزنید، آن هم آدمی که حرفتان را بفهمد و همان موقع هم وقت داشته باشدو حوصله شنیدن اما نوشتن همیشه در دسترس است.



4- نوشتن بالغانه است

حتما شما هم اصطلاح کودک درون را شنیده اید. کنار این کودک درون، دو نفر دیگر هم در ما زندگی می کنند. بالغ درون ووالد درون. همینطور که از نام این سه تا بر می آید، کودک بازیگوش است و دلش می خواهد همه کارها را براس اس هیجان هایش انجام دهد. والد هم که یا کارش بکن نکن است یا گاهی دستی به سر و روی کودک می کشد. بالغ این وسط عاقل است و می تواند همه چیز را بدون هیجان زدگی یا رییس بازی، درست مدیریت کند. حالا اینها چه ربطی دارد به نوشتن؟ مساله اینجاست که تا وقتی والد یا کودک در وجود ما حکومت می کنند، ما حالمان خوش نیست.

نه حال خودمان و نه حال ارتباط هایی که برقرار می کنیم اما وقتی بالغ مدیر وجود ما باشد، ما حالمان خوب است و کارهایمان درست پیش می رود. ما با بالغمان می نویسیم. کسی که دارد مثلا حس ترس کودکانه اش از یک مادر سختگیر را بعد از 20 سال حالا می آورد روی کاغذ، دارد با بالغش این کار را می کند. برای همین حالا می تواند بدون آن حس ترس کودکانه، یک بار دیگر آن واقعه را در قالب کلمات تجربه کند. در واقع وقتی ما می نویسیم حسابمان را از والد و کودک جدا می کنیم وهمین حالمان را خوب می کند. به زبان دیگر، نوشتن، خود مدیریتی ما را تقویت می کند.



5- نوشتن مسوولیت می آورد

خیلی از ما شاید باور نداشته باشیم که «حرف باد هواست» اما به آن عمل می کنیم. یعنی در مقابل گفته هایمان هیچ مسوولیتی نمی پذیریم. مخصوصا آنهایی که آنقدر عصبی اند که وقتی از کوره در می روند، هیچ خدایی را بنده نیستند اماهمین گروه آخر وقتی عصبانیتشان و حرف های موقع عصبانیت را می نویسند، انگار که بخواهند فیلم زندگیشان را یک بار دیگر ببینند، می توانند حرف های خودشان را دوباره ارزیابی کنند. نوشتن هم ما را در مقابل کلمه هایمان مسوول می کند و هم ابزاری است برای اینکه یک ارزیابی منصفانه از قضاوت های هیجانی مان داشته باشیم و تضادهای درونی خودمان را بشناسیم.

6- نوشتن به ذهن ما نظم می دهد

«به هم ریخته ام». این جمله را این روزها هم سن و سال های ما و شما مثل نقل و نبات می گویند. نوشتن یک راه نجات برای این به هم ریختگی است. وقتی اضطراب و گیجی ما را به هم می ریزند، قالب جوهری کلمات می توانند فکر ما را منظم کنند.

7- نوشتن ما را خالی می کند

از همه آن سودهای جزیی گذشته، نوشتن یک سود کلان دارد؛ اینکه یک روش تخلیه هیجانی همیشه در دسترس است. اصلا بعضی از روانشناس ها به این نوشتن می گویند «تخلیه هیجانی نوشتاری». خیلی از رفتارهای «یکهویی» ما به خاطر این است که هیجان های منفی مان ذره ذره روی هم جمع شده اند وحالا ما را یکدفعه مثل دیگ منفجر کرده اند. اگر این هیجان ها وقتی که ذره ذره بودند نوشته می شدند، هیچ وقت دیگ روان ما منجفر نمی شد. می توانید از نوشتن این جور تصویری داشته باشید: یک آدم گرافیکی که داخل سرش پر از رنگ قرمز ملتهب است، بعد این رنگ از راه گردن و دست دارد منتقل می شود به انگشت ها و از آنجا به قلم و بعد می آید روی کاغذ.

هر چه نوشته های روی کاغذ بیشتر می شود، آن قرمزی ملتهب توی سر کمتر و کمتر می شود. آقایان و خانم های تین ایجر رمانتیک می توانند به جای سر از قلب استفاده کنند!

 

حالا چی بنویسیم؟

همانطورکه اول مطلب هم گفتیم، منظور ما از نوشتن بیشتر نوشتن از نوع هیجانی است اما واقعا نوشتن چه چیزهایی حال ما را بهتر می کند؟ آیا لازم است همه حس های مثبت و منفی مان را بنویسیم؟ این دوتا تکنیک جواب پس داده نوشتن را بخوانید تا بعد:



1- در لحظه بنویس!

راستش هیجانی نوشتن، خیلی نیازی به آداب و ترتیب ندارد. همین که آدم خودش را در یک قالب ادبی بگنجاند یا حتی بیش از حد به مخاطب و فهمیده شدن متنش بیندیشد، آن خود به خودی بودن یا انگیخته بودن متن از بین می رود. به قول جناب مولوی «قافیه اندیشیم و دل دار من، گویدم مندیش جز دیدار من». ممکن است هیجان شما آنقدر سریع باشد که شما حتی قید گرامر را بزنید. مشکلی نیست بزنید. ممکن است چند بار یک کلمه یا جمله که بار هیجانی بیشتری دارد را تکرار کنید. مشکلی نیست. تکرار کنید. فقط یادتان باشد که اولا هر چه هیجان ها تازه تر باشند یعنی در لحظه نوشته شوند، اثرشان بیشتر است. دوم اینکه بنویسید چه حسی دارید: حسرت، دلتنگی، حسادت، اندوه، عشق، ترس، عصبانیت یا چی؟ بعدش بنویسید که در همین لحظه دلتان می خواست چه کار کنید یا در چه موقعیتی قرار بگیرید. نترسید! قرار نیست آن اتفاق بیفتد. اتفاقا قرار است با نوشتنش از وقوعش جلوگیری کنید! اینها مسلما یک روایت هم دارد. اینکه توی چه موقعیتی هستید و چه اتفاقی افتاده که آن حس آمده و اینها. لطفا کمال گرا هم نباشید. اگر در همان لحظه وسیله یا موقعیت نوشتن فراهم نبود، در اولین لحظه ای که فراهم است یا آخر شب آنها را بنویسید. لازم هم نیست کسی این نوشته ها را بخواند. می توانید پاره اش کنید.



2- به بابا و مامان «نامه بدون آدرس گیرنده» بنویس!


شما چقدر گلایه های ناگفته به پدر یا مادرتان دارید؟ چقدر حس می کنید آنها مقصر اتفاق های منفی زندگی شما هستند؟ چقدر حس میکنید قصه زندگی شما را آنها نوشته اند. قصه ای که دوستش نداشته اید. خب. همه اینها را بنویسید. همه خاطره ها و زخم های قدیمی را رو کنید وخطاب به بابا و مامان یا هر آدم مهم زندگی – از معلم عصبانی کلاس دوم راهنمایی گرفته تا خواهر بزرگتر سختگیر غرغرو – یک نامه بلندبالا بنویسید. در این نامه هم هر چه دل تنگتان می خواهد بنویسیدو چندان آداب و ترتیبی نداشته باشید. فقط یادتان باشد موقع نوشتن این نامه احساس قربانی بودن شما خیلی تقویت می شود اما این گام اول است. وقتی که شما حس هایتان نسبت به یک نفر خالی شد، تازه می توانید خودتان را جای او بگذارید و او را ببخشید. نوشتن فقط گام اول این ماجرای بخشیدن است.

 

منبع : مجله اينترنتي برترين ها



شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | 19:50 |

 

 

اول :

حالم خوب است ...

هرقدر موقع نوشتن غرغرها و حال ندارم ها، راحتم، وقتی اوضاع رو به راه است انگار دستم خشک می شود برای نوشتن. هنوز هم نمی دانم چرا. میدانم و نمی دانم. اصلا فهميده ام نوشتن غرغر راحت است. اما ميخواهم اعتراف كنم که حال من، حال اینجا... همیشه این قدر پر غصه و غم انگیز نیست که می نویسم. خوشي هايي هم هستند كه من اگر نويسنده ي خوبي بودم بايد آنها را مينوشتم . خوشي هايي كه از داشتن خانواده ي خوب نصيب ات ميشود . از داشتن خواهر زاده هاي همسن ، از دوستي هايي كه بين ماست ، از دوست داشتن هاي پنهاني يك ديگر ، خوشيِ فرزندِ آخر بودن يك خانواده پر جمعيت ، كه بشود همسن شوي با اكثر خواهر زاده هايت ، خوشي ِ يك خانواده ي سالم ، مهربان ، پدر و مادر ِ زحمت كش ، و دوست داشتني علي رغم فاصله ي سني زياد ، علي رغم تمام تفاوت ها و ... و... و .... ولی باز هم دستم به نوشتن خوشی ها نمی رود. کلی است و خلاصه. نه آنطور که غصه ها را با آب و تاب شرح میدهم. خلاصه اینکه زندگی آدم ها قطعا آن چیزی نیست که در وبلاگشان میخوانید. نه آنها که دنیای شادی اند نه آن ها که پر از غصه. و ببخشيد كه من اكثرا دستم به نوشتن دومي مي رود ... هيچ كس را نه با نوشته هاي غمناك و غر غر هايش قضاوت كنيد و نه با نوشتن شادي هايش ... دنياي مجازي ، مجازي است هر چقدر هم كه گرداننده ي آنها آدم هاي حقيقي باشند ... اما دروغ چرا ؟ آدم ها گرم و صميمي و دوست داتشني اند چه اينجا ي مجازي و چه دنياي واقعي... اما نبايد فراموش كرد كه چه اینجا و چه هرجا، آدمها خوبانشان خوب اند و دوست داشتني ...

 

دوم :

سلام پاييز ... بهار و تابستان فصل هاي شاد دلم ميروند و تو مي آيي پاييز .... بگذار با تو صادق باشم كه حس ام را به تو درك نكردم . نفهميدم چه وقتهايي دوستت داشتم و چه وقتهايي نه ... اما مي دانم دلم بهار و تابستان را بيشتر از توميخواست ... دروغ چرا ؟! بهار و تابستان فصل هاي شادي بودند كه من دوستشان داشتم . كه لذت ميبردم با بودنشان . ببخش پاييز ، خيلي كم پيش آمد تو را از عمق وجود دوست داشته باشم . فقط گاهي وقتها بسته به حالم از بودن تو لذت ميبردم همين ... ببخش كه با اين صراحت اعتراف ميكنم ... اما اين سالهاي اخير تو را بيشتر دوست داشتم و امسال ديگر هيچوقت منتظر بهار نخواهم بود . تو ميداني چرا ... ميداني كه با تمام صداقتي كه با بهار داشتم چطور دو سال متوالي ناجوانمردانه همراه با شكوفه هايش به پاي من غم ريخت . امسال اما بيشتر از هر وقتي چشم به راه توام . هميشه همين است ، از جايي اگر نامهرباني ببيني كشيده ميشوي سمت ديگري ، و من پناه آورده ام به تو پاييز ... پناه آورده ام به برگ هاي زرد و نارنجي ات ، به باران هاي گاه به گاه و نرم ات ، به بادهايي كه هرگز دوستشان نداشتم ... پناه مي آورم به تو ... مي دانم آنچه خواستني است نمي شود اما لطفا با تمام دلتنگي هايي كه داري براي ما شادي بياور و عشق ... لطفا در پس برگ هاي زرد و فصل نارنجي ات براي ما خبرهاي خوب بياور ...



دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 10:11 |

اول :

برای دیدن کفش وارد مغازه اش شدیم . یک پاساژ جدید و مغازه های جدید . تازه از دهانم خارج شده بود که بگویم لطفا کفش پشت ویترین را بدهید که حرفهایشان را شنیدم .

-کمتر از یک ماه است رفته است آزمایش و ام آر آی و ... ظاهرا نمونه بد خیم بوده است . قرار است درمان را شروع کند .... یه احوال پرسی ازش بکن ... همکار هستیم ... همسایه اییم ... بگو از آقای حقانی شنیده ای دردش را ...

-حتما ... واای گناه دارد ... بچه ی کوچیک دارد ...

و من با زور ایستاده ام آنجا ... و هی دعا میکنم شیوا حواسش به کفشی باشد که میخواهد پا کند ، و نشنود این حرفها را ... به زور ایستاده ام آنجا و خاطراتم مرور می شود ، به زور ایستاده ام آنجا و منتظرم هر چه زودتر تکلیف این کفش معلوم شود ، به زور ایستاده ام آنجا و حال آن آقایی که نمیشناسم را می فهمم ، حال خانواده اش ، حال راهی که در پپیش دارد ، حال امیدهایی که به او میدهند ، حال دردهایی که قرار است به امید بهبودی تحمل کند و تمام اینها رژه میرود در ذهنم و حواسم نیست که شیوا میگوید کفش خوب است یا بد ، حواسم نیست که می گوید کنار کفش اذیت میکند ، فقط به مغازه دار میگویم برمیگردیم و تشکر و خداحافظ ... پاساژ رو دور میزنیم ، آنجا دیگر کفش فروشی نیست و من فقط به قیافه ی فروشنده ها نگاه میکنم ... به چهره هایشان ... دنبال آدم غمیگنی میگردم که درد این روزهایش غمگینش کرده است . دنبال آدمی میگردم که  غصه  و ترس از دردی که ریخته در جانش آشفته اش کرده است . تازه میفهمم چقدر دلشوره می افتد به جانم با یادآوری روزهایی که گذشت . که گذشت و تلخی هایش تمامی ندارد  . انگار پیرزنی در تشت دلم رخت هایش را چنگ می زند . این وقتها از نشستن اکراه دارم و از ایستادن فراری ام . کاش این درد پایان میافت . کاش کسی دچار نمیشد . کاش آدمها ، همه سالم باشند .. کاش میشد کاری کرد ... کاش ... کاش .. کاش ...

 

دوم:

نمی دانم عدالت خدا را کجای این پازل جا بدهم . اصلا عدالتی هست ؟مادرم به تاوان کدام گناه می سوزد ؟ اسمش را مصلحت می گذارند ... کدام مصلحت ؟ به مصلحت چه کسی بود که مادرم اینطور رنج بکشد ؟ یا ما اینطور بسوزیم ؟ یا شاید امتحان الهی است ؟!!! کدام امتحان ؟

کفر می گویم ؟ عیبی ندارد .... فکر کنید من کافرم ... ولي مگر توقع زیادی بود  ؟‌ که خواهرم  سالم باشد ؟ که مثل همه زنها بتواند آشپزی کند ...برود خرید کند ... ظرف بشوید و همسر و بچه هايش را تر و خشک کند... و یا حتی نوه اش را بدون درد در آغوش بگیرد....  اصلا مگر توقع زيادي است كه آدمها سالم باشند ... خواهر من نه !!! ... مردم اين مملكت ، همين هايي كه اسمشان مخلوقِ خداست ... اصلا مگر كم درد ميكشند ؟ مگر درد فقر و نداري كم است ؟ مگر دردِ  ناامني در اين مملكت  برايشان كم است ؟ مگر به اسم تورم ،كم به زندگي هايشان ظلم ميشود ؟ مگر اين سنگ ها كم به در بسته ي شان ميخورد ؟!!! توقع زيادي است ؟ كه بخواهيم از خالق بي همتا كه لا اقل درد و بيماري به جانمان نريزد ؟!!!!

مگر درد كمي است كه آدمها ملاك تقويم زندگي هايشان را بر اساس تاريخ پزشك هايشان بچينند ؟

من ديده ام  ، ميدانم كسي اگر مريض باشد چه بر سرش مي رود ، ميدانم خانواده ايي اگر مريض داشته باشند چه به روزگارشان مي آيد  ...

خدايااااا انتظار زيادي نيست ، فكر نميكنم توقع بيش از اندازه باشد كه دور كني بلا را از مردم ، كه دور كني درد را از مردم ، كه بگذاري مردم شانه هايشان محكم و استوار باشد براي آنچه در اين دنيا سرش مي آورند ... بگذار آنقدر قوي باشد كه بتواند از پس ِ اين زندگي با تمام مشكلاتش بر آيد ... لطفا خدااا ... لطفاااا ... دور كن درد را ، بيماري را ، ... لطفااا خدا ...

 

پي نوشت :

آهنگ روزاي سخت ... پاشايي