n i g h t - n a m a


صفحه اول
پروفايل من








چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | 19:1 |

 

با هر که حرف دوستی اظهار میکنم
خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم
از بسکه در زمانه یکی اهل درد نیست
اظهار ، درد خویش به دیوار میکنم



سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 8:49 |

 

چه روزهايي گذشت اين روزها و چه روزهايي ميگذرد . نه !! اشتباه نكنيد اينبار داستان من نيستم ، دلم نميخواست اين روزها پيش آيد ، نه براي تو ، براي هيچ كس ... ميداني اين روزها تلخ است ، اين روزها عذاب آور است ، دلشوره هاي اين روزها هر ثانيه اش يك ساعت براي آدم تمام مي شود ... اينكه نداني روزهاي بعد ات چه تصميمي برايت گرفته ميشود ، اينكه نتواني بفهمي چه به روزت خواهد آمد ، اينكه پشيمان باشي از روزهاي رفته ات ،  دلت بخواهد و نتواني روزها را به عقب باز گرداني .  ميداني روزهاي تعليق و معلق بودن در ثانيه هايي كه دستت به هيچ جا بند نميشود .

ترس از بي آبرويي ، ترس از كاستي اعتباري كه به واسطه همين جايگاه ات نصيب ات شده بود ، ترس از نگاه آدمها ، ترس از پچ پچ آدمهايي كه آفريده شده اند براي در گوشي حرف زدن ...

و من اين روزها هر چقدر فكر ميكنم نميتوانم بفهمم n ميليون ، كمتر يا بيشتر كجاي زندگي تو را ميگرفت كه برايش تيشه به حيثيت ات زده ايي ، و من هر چقدر فكر ميكنم ميبينم علي رغم روزهاي تلخي كه با تو داشتم ، علي رغم تمام زير آب زني هاي اداري ات ، علي رغم تمام آدم فروشي هايت ، علي رغم تمام خودخواهي هايت ، دلم نميخواست اين اتفاق براي تو بيفتد ... ميداني طعم اين روزها مثل داروهاي گياهي تلخ است ، پايين نمي رود ، برود گلويت را آزرده ميكند ، و من هيچ وقت آرزو نميكنم حتي دشمن ام هم در اين شرايط قرار بگيرد .

ميداني من هيچ وقت روزهاي بد ِ آدمها را يادم نمي آيد ، ميداني هر چه فكر ميكنم روزهاي خوب و كارهاي خوب و رفتارهاي خوب ِ تو جلوي روي ام هست ، با اينكه ميدانم حتي در روز آخر دفاع خود نيز مرا وسط كشيدي ، با اين كه شنيدم از من نيز مايه گذاشتي ، با اين همه من فقط گفتم آدمي كه گير است براي نجاتش دست به هر كاري ميزند ...

هنوز هم اميدم حرفهايت راست باشد ، هنوز هم اميدم راست بگويي و تمام اينها توطئه ايي باشد، هنوز هم اميدم حتي براي يكبار اعتماد و باورم به حرفهايت اشتباه در نيايد ...

آرزو ميكنم مشكل ات حل شود ، بيشتر براي همسرت ، براي دلشوره هايش ، براي نگراني اش از بابت بي آبرويي در اين شهري كه همه تقريبا همديگر را ميشناسند ... هنوز هم دلم نميخواهد قضاوت كنم نه تو را ، هيچ كس را ، دلم نميخواهد راجع به اين مسئله حرف بزنم ، پر و بال بدهم به اين قضيه ، بنشينم يك كلام را هزار بار بچرخانم و چرخ كرده اش را بيرون بدهم ، نه ... بگذار فكر كنم تو علي رغم تمام جنس ِ خراب ات آدم چشم و دل پاكي هستي ...

 

رامبد جوان :

كاش حذف شود از دايره واژه گاني و رفتاري و تفكرمون قضاوت ، ما حق نداريم به كسي بگوييم چرا اينكار را كرده ايي ،چون ما نبوديم و نميدونيم چرا !!!  شايد اگر ما جاي همان شخص باشيم شايد رفتاري انجام ميداديم بدتر از آن ... كاش ياد بگيريم ما حتي اجازه نداريم در ذهنمان كسي را قضاوت كنيم ...

منسوب است به امام صادق (ع):

اگر انساني ، انساني را به خاطر گناهي سرزنش كند ، نميرد تا خود به آن گناه مرتكب شود .

 

 

                                                                                                                   



یکشنبه نهم آذر 1393 | 8:48 |

 

من یک آذر ماهی هستم.
یعنی آخرین ماهِ خزان.
آذر یعنی آتش،
که گرمای زندگی را در وجودِ هستی جاری می کند
که چطور می شود زندگی ساز بود،
که در خود سوخت و باز هم تابید!
که تاریکی مطلق را به آرامی روشن کرد،
که نلرزید و استوار بود، حتی در پشت ابر سیاه.
خستگی ناپذیر و مقاوم!
صبور و بخشنده!
من یک آذر ماهی هستم..

يكسال ديگر هم گذشت و باز رسيدم به اين روز. يكسال ديگر هم گذشت با كلي خاطرات تلخ و دردناك و غم انگيز .قبل تر ها تجربه هاي تلخ راه آينده را برايت روشن ميكرد و پلي ميشد براي روزهاي خوب و پر از موفقيت . اما همان تجربه ها من را بي حد ، نا اميد و بي انگيزه و بدون هدف و ترسوكرده است .

زندگي بد يا خوب ميگذرد و من يا هر كس ديگري نميتواند تغييرش دهد . اميدوارم سال بعدي اگر بودم ، همين روز و همين ساعت احساس بهتري نسبت به الان داشته باشم .

 



دوشنبه سوم آذر 1393 | 11:28 |

 

به نظرتان بار كدام واژه قابل هضم تر و از لحاظ وزني سبك تر است ؟!

-         ترشيده

-         مطلقه

-         بيوه

 



پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 11:59 |

اگر يك نفر به من ياد داده بود  زندگي هميشه روي يك چرخ براي آدم نميچرخد . اگركسي به من گفته بود  هميشه دختر بچه ي شيطان و خوش خنده ايي نخواهم بود كه از چشمهايم برق تراوش كند . اگر يك نفر به من گفته بود برايم رويدادهايي پيش خواهد آمد كه ناچارم به تحمل شان ، كه ناچارم بپذيرم ، قوي باشم و  با هر اتفاق قالب تهي نكنم ، ميدان را خالي نكنم ، بلكه زير بند هاي زندگي را قوي تر كنم ... اگر ... اگر ...

شايد دير باشد براي داشتن آرزويي از اين جنس اما حتما اگر دختر بچه ايي داشته باشم از جنس خودم به او ياد خواهم داد چيزهايي را كه خودم ياد نگرفتم ... ياد خواهم داد زير و بندهاي زندگي را ، برايش تعريف خواهم كرد اتفاقات زندگي را  پيش از آنكه خودش لمس كند آنها را  ... به او مجال خواهم داد  در مورد  حادثه ايي قبل از رخداد فكر كند ...

اول از همه از مرگ برايش ميگويم قبل از آنكه لمس كند از دست دادن عزيزي را ، قبل از آنكه نتواند هضم كند نيستي آدمي كه شايد تا چند ساعت پيش همه كس اش بوده است . قبل از آنكه مجبور باشد مرگ را به همراه شيون هاي دردناك و دلتنگي هاي شبانه بشناسد  . برایش می‌گویم  زندگي در هر چيز و هر كس قرار است روزي تمام شود . برايش ميگويم اندوهِ حاصل از مرگ ممكن است هيچوقت فراموش اش نشود .  برايش ميگويم پذيرفتن اش خيلي بهتر و ساده تر از آن است كه عمري با خودش ترس را  همراه كند .

برایش می‌گویم که  ترس جزء لاينفك زندگي آدمهاست  . هر آدمي ممكن است در لحظه ايي دچار ترس شود . كه بداند آدمها هر چه بزرگ تر ميشوند ترس به آنها نزديك تر ميشود . كه جنس ترسها در دوران بزرگي خيلي متفاوت تر از ترس بچگي هاست . به او ميگويم ترس يعني مطمئن نبودن از ثبات و امنيت .

بعد تر برايش از حسادت ميگويم . اينكه گاهي ممكن است حسادت به سراغ اش بيايد  . به او ميگويم گاهي ممكن است دلش چيزهايي را بخواهد كه نصيب اش نميشود  و جلوي نگاهش قسمت كسي ديگري ميشود . به او ميگويم كه ديدن ِ آن يك نفر ِ خوشحال گاهي كار ِ ساده ايي نيست . به او ميگويم اين لحظه ها آدم بايد سعي كند  كنار بياييد . بايد سعي كند بپذيرد  و هميشه خودش را محق  نداند . بايد بداند حسادت غصه دارد . بايد ياد بگيرد  خودش را از آن برهاند .

بعد برايش از نا اميدي مي گويم . اينكه در دنياي او نا اميدي هم هست . اينكه گاهي نا اميد و خسته ميشود از نگاه خوب و پاك اش . به او ميگويم كه او حق دارد گاهي خسته شود از هر كس و هر چيزي ، گاهي در سكوت بنشيند و خستگي در كند ، آه بكشد و اخم كند و حوصله ي هيچ كس را نداشته باشد .. اما حق ندارد ديگران را به ورطه ي تلخ خستگي هاي خود بكشد . حق ندارد اميد و دوست داشتن را از ديگران بگيرد  به اين بهانه كه خسته و نا اميد است . بايد بداند در اوج نا اميدي هم اميد بر ميگردد .

بعد تر برايش از آدمهايي ميگويم كه هضمشان سخت است ، كه هر چقدر هم تلاش كند كه دوستشان داشته باشد نميتواند ، كه ياد بگيرد كنار اين آدمها فقط حضور داشته باشد ، تحمل شان كند ، خودش را به نشنيدن دروغ هايشان بزند ، چاپلوسي هايشان را نبيند ، حرفهايشان را نشنود ... تا كنارشان آرام باشد ...

ميخواهم برايش بگويم  روزي كه بزرگتر شد حتما به اين نتيجه خواهد رسيد من آنقدر قوي نبوده ام كه او فكر ميكرده است .  

به او ميگويم كه او از من آزاد است . كه او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست. برای من او آزاد است. می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم، و همه‌ی عشقی که به پای او بریزم را برای کیف کردن خودم می‌ریزم.

می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمی‌ارزد حتی اگر که من بگویم ... كه عاشق باشد و تجربه اش كند ... كه نفس بكشد عشق را در ريه هايش حتي اگر روزي برايش پشيماني بياورد ...



بعدا نوشت :

من اونیم که سایه ام نداشت

دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که تو دلش عشق مارو کاشت

غیر از این سکوت چیزی برنداشت

من اونیم که گریه می کنه

همون که بغض و ول نمی کنه

همون که هیچکی باورش نکرد

اشک و عاشق گونه می کنه


******

تسليت به خانواده ي داغدار مرتضي پاشايي كه تسليت هيچ دردي از دردهايشان كم نميكند . من همدردتان هستم و ميفهمم چه روزهايي سختي  را به اميد روزهاي خوب پشت سر گذاشته ايد و حالا دستانتان خالي ، باقي ماند براي هميشه ...من به احترام ِ اراده ي قوي ات تمام قد خواهم ايستاد .